آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی!
شعر

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی!

نویسنده : N_mtig1300

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کو دل پر طاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کو غیرتی؟

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند

دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

کاش بر آینه بنشیند غبار حسرتی

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

من کجا و جرئت بوسیدن لب‌های تو

آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٤
٠
٠
اولین شعری ک من از فاضل نظری ار زبون بردارم شنیدم:) بسیار عالی:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٤
٠
٠
سلام؛ خیلی خوش اومدین :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٥
٠
٠
قشنگ بود :)
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات