تسلیم می‌شوم...
دلنوشت

تسلیم می‌شوم...

نویسنده : h_sadat

یه روزی می‌رسه که عشق خدا رو واقعاً حس می‌کنی. می‌تونی دستت بگیری و لمسش کنی، بوش کنی یا حتی بچشیش. روزایی هست که واقعاً شادی. انگار شادی اومده توی وجود تو نشسته و تو میخوای بروزش بدی ولی نمی‌تونی. یعنی می‌تونی‌ها! اما خیلی بیشتر از توانته. مثل این میمونه که هر کاری بکنی باز نمی‌تونی واقعاً جوری که شادی رفتار کنی. لبخندتو باز و باز و بازتر می‌کنی... می‌رسه به خنده، ولی بازم شادی.

دستتو مُشت می‌کنی به دیوار می‌زنی اما انگار شادی تخلیه نمی‌شه. می‌پری بالا و پایین ولی بازم نه. اونقدر زیاد می‌شه که نمی‌تونی توصیفش کنی. داره توی وجودت قُل قُل می‌کنه که انگار تمام بدنت و حتی روحت داره می‌خنده. توی فکر می‌ری و دلیلش رو پیدا میکنی. تو از روحی و روحت هم از خداست، پس... یکهو یاد جمله یکی از کتابای خوشمزه‌ات میفتی: «هر موقع بی‌نهایت حس خوبی بهت دست داد، بدون خدا در تو تجلی کرده است!» و خیلی هم منطقی بررسیش می‌کنی و می‌بینی بَعله! درسته! یه کتاب خون حرفه‌ای، چیزی رو از دست نمی‌ده.

و اونجاست که دلت برای خدا تنگ می‌شه. برای حرف زدن باهاش، برای گوش دادناش، برای صبر کردناش، برای این‌که یه عالمه اتفاق عالی رو میاره توی زندگیت و تو؟! شکر نمی‌کردی و اخم می‌کردی و به شیطون تن می‌دادی. اون موقع هستش که عشقت به خدا می‌فهمی داره پُررنگ و پُررنگ‌تر می‌شه تا توی دفتر زندگیت، رد جوهرش تا آخر صفحه‌ها بمونه. خدایا! من تسلیم ِتسلیمم، من الان می‌دونم، فلسفه‌ی دنیاتو و بودنمو. خودت بهم گفتی. توی دنیای رنگارنگ ما آدما، هر چی که از خدا بهمون می‌رسه، یه گُل هستش. منم دیروز یه گُل خیلی قشنگ (مثل عکس) گرفتم. دوست دارم داد بزنم: «خدایا بودنت را شُکر!»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
جالب نبودش چون زیادی گفتاری و صمیمی بودش... اینطور متنا وقتی ادبی میشن قشنگ میشن به نظر من که....
h_sadat
h_sadat
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
مرسی که خوندید.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
دلنوشته قشنگی بود :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
نه بجنگ،نه تسلیم شو
اميد
اميد
٩٦/٠٣/١٥
٠
٠
يه چيزايى رو تا خودت تجربه نكنى نمى تونى بفهمى... ولى اين حرفا براى من خيلى ملموس وقابل فهمه، انگار همه شو تجربه كردم.. برقرارباشيد
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
همین امروز دست بکار شو

فردا تا ابد دیر است

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
تبلیغات