بیا و کمی با من حرف بزن...

بیا و کمی با من حرف بزن...

نویسنده : h_sadat

تا حالا حس تازه بودن کرده‌ای؟ تا حالا حس کرده‌ای که طاقچه‌ی دلت دارد خاک می‌خورد و نیاز به ربودن خاک‌هاست؟ تا حالا اصرار کسی برای با تو بودن را حس کرده‌ای عزیزم؟ خیلی وقت‌ها نا آرام هستیم و هیچ چیز نمی‌تواند آرام‌مان کند، آخر سر تصمیم می‌گیریم بیخیالش شویم یا آن‌قدر صورتک لبخند را به صورت‌مان بچسبانیم که خسته از برداشتنش شویم. لبخند می‌زنیم در حالی که از درون شاد نیستیم. وحشت می‌کنیم که «نکند بفهمند؟» پس دو صورتک روی صورتمان می‌چسبانیم که اگر آن صورتک قبلی از تظاهر و شدت سرما و نگرانی درون‌مان لرزید، یخ زد یا افتاد، صورتک دوم جایش را بگیرد. کارمان در زدن می‌شود! به دل دیگران! تا شاید درِ دل‌شان را باز کنند و ما بتوانیم جایی را برای خودمان پیدا کنیم و مدتی بی‌پناه و تنها نباشیم. بعد، وقتی که صاحب خانه از دلش بیرون‌مان کرد، خسته‌تر و ناامیدتر و تنهاتر دنبال در دیگری می‌رویم، بدون هیچ آگاهی!

زنی شوهر خویش را از دست داد و هرچه پس انداز داشت صرف مخارج خاکسپاری شوهرش کرد. زن که پسری داشت ناچار بود برای گذراندن زندگی کار کند. یک روز صورتحساب هنگفتی به دستش رسید. او به یاد داشت که آن صورتحساب را قبلاً پرداخته بودند، اما نمی‌توانست رسید آن را پیدا کند. پس به خدا دعا کرد: «خدایا تو می‌دانی که این صورتحساب را پرداخت کرده‌ایم، اما اگر رسید آن را پیدا نکنم مجبورم این مبلغ را دوباره بپردازم.» مأمور دریافت صورت حساب دوباره بازگشت و به زن گفت اگر مبلغ را در عرض یک هفته نپردازد، دادگاه به این وضع رسیدگی خواهد کرد. زن در قلب خویش دعایی خواند. دقیقاً همان موقع پروانه‌ای داخل اتاق شد. پسرِ زن پروانه را دنبال کرد. پروانه روی نیمکتی نشست و بعد زیر آن رفت. پسر کوچک که به دنبال پروانه بود، از مادر خواست که به او کمک کند تا نیمکت را جا به جا کنند. پس از حرکت دادن نیمکت، ورقه‌ای کوچک به زمین افتاد. زن آن را برداشت؛ چشمانش از تعجب گرد شده بود. خداوند به دعای او پاسخ داد. دعایش این بود: «خدایا تنها تو هستی و اعمال تو سراسر رحمت و بخشش است.» و به راستی که کارهای خدا شگفت انگیز است و آن کس که به «او» روی می کند هیچ کمبودی ندارد.

خداوندا... می‌توانم حس کنم که می‌گویی «بیا، بیا و کمی با من حرف بزن، دوست دارم بشنوم.» وقتی حسی بد در دلم می‌اندازی تا به تو پناه آورم! از این‌که بعضی اوقات بدون هیچ دلیلی ناراحت یا نا آروم می‌شوم و فقط تو می‌توانی آرامم کنی! خدایا می‌دانی که می‌دانم! به خاطر همین تمام حس‌های ناخوشایندم را با عشق می‌پذیرم! راه می‌روم و راه می‌روم، اشک می‌ریزم و اشک می‌ریزم از گناه‌هایی که می‌کنم و تو آن‌ها را می‌بخشی و بعد من را صدا می‌زنی تا با هم خلوت کنیم! بعد از اتمام حرف‌های‌مان، لبخندی گُشاد روی چهره‌ام می‌نشیند و آرام می‌شوم! بعد از آن، عاشق‌تر می‌شوم! مرسی خدا جانم که تو بخشنده و مهربانی.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
یا ایهاالعزیز تمام ندار ها :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/١٠
٠
١
شما دو تا اکانت دارید؟
خورشید
خورشید
٩٥/٠٦/١١
٠
٠
حس تازه بودن چقدر جالب . دلمان خواست
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
نفرین کدام خداست؟

در برزخم، به تاریکی سوگند

٩٧/٠٤/٣٠
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
مرا آمدن منجی خوش است

منجی

٩٧/٠٤/٣٠
بهترین دوست دنیا

املی را در سینما دیدم

٩٧/٠٤/٣٠
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
گرما طاقت فرساست

مورچه ها

٩٧/٠٤/٢٨
چراغ قرمز طولانی

فقط خودمون رو عشقه

٩٧/٠٤/٣١
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
رفیق صد ساله!

صمیمیت از نوع الکی

٩٧/٠٤/٣٠
شعری سروده خودم

قفس

٩٧/٠٤/٣١
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥