من یک اضافه دوست داشتنی‌ام!

من یک اضافه دوست داشتنی‌ام!

نویسنده : n_dahji

سی ام مرداد ماه است و هوا به شدت گرم، خورشید هم خیال غروب کردن را ندارد، گویا همانند ما منتظر خبر خوشی است.

توی محوطه بیمارستان، مامان و خاله در حالی که دل توی دلشان نیست، مشغول دعا خواندن‌اند و پدرِ همیشه صبورم تسبیح به دست ذکر می‌گویید. آن طرف‌تر برادرها و خواهرهایم و دختر خاله‌ها و پسر خاله‌هایم، هم دیگر را عمو و عمه و دایی و خاله خطاب می‌کنند و با صدای بلند می‌خندند.

برادرم لبخند به لب از دور به سمت‌مان می‌آید و خبر به دنیا آمدن «ایمان»، اولین نوه هر دو خانواده را می‌دهد و به سرعت از بیمارستان خارج می‌شود. مامان‌ها نفس راحتی می‌کشند و می‌روند که حال مادر و نوزاد را جویا شوند.یک ساعت بعد وقت ملاقات می‌شود و برادرم با دسته گل و جعبه شیرینی به دست، سر می‌رسد.

ایمان پسری سفید، با موهایی بور، لپ‌هایی که خون زیر پوستش دویده و گل انداخته، بسی زیبا و دوست داشتنی است. به پدرم نگاه می‌کنم و لبخندی که زیبایی صورتش را دو چندان کرده و به مامان که سفارش می‌کند مراقب باشید از روی دست‌تان نیفتد و به خوشحالی وصف نشدنی‌اش، حال خواهرها و برادرهایم که دیگر گفتنی نیست!

یاد روز تولد خودم می‌افتم که خواهرم برایم تعریف کرد، یاد اضافه بودنم، یاد ناخواسته بودنم، یاد این‌که مامان من را نمی‌خواست و هر کاری برای سقط شدنم می‌کند که نباشم. یاد جنین کنه‌ای که چهار چنگولی به این دنیا چسبیده بود و خیال رفتن نداشت و از همه مهمتر یاد خدایی که عهد کرده، همیشه و در همه حال مراقب بنده‌هایش باشد.

خواهرم می‌گفت: مامان و بابا بچه نمی‌خواستند، همه‌مون غافلگیر شدیم. بعد این‌که تلاش مامان بی‌نتیجه می‌مونه، بابا اسمت را ابوالقاسم می‌گذاره، در واقع دوست داشته پسر باشی.

دارم فکر می‌کنم که تولد من کاملا بر عکس تولد ایمان بوده، هیچ‌کس برای به دنیا آمدنم روز شماری نکرده، کسی نیامد که نوزاد تازه متولد شده را ببیند و کسی  هم با دیدنم ذوق نکرد. تازه پدرم در حالی که پرستار نوزاد را توی بغلش گذاشته، هنوز لبخند روی لب‌هایش جا خوش کرده، نکرده، با شنیدن این‌که «دخترتون خیلی نازه، مبارک باشه» لبخندش تبدیل به زهرخند شده.

همه این‌ها درست شبیه یک فیلم، آن هم از نوع غمگین و بی‌نهایت حزن انگیز از جلوی چشمانم عبور می‌کند. خواهری که قبل از به دنیا آمدنم، به قول خودش پادشاهی می‌کرده و من با آمدنم همه چیز را خراب کردم و تا دو هفته به حالت قهر به خانه بر نمی‌گردد.

برادری که بعد از برگشتن از جبهه، باورش نمی‌شود که... نور چشمان بابا و عزیز دردانه مامان، یوسفِ خواهرها و برادرهایم می‌شوم و مدام به شوخی با چشم و ابرو خط نشان می‌کشند این‌که بالاخره تنها می‌شویم، و نقشه‌ی چاه را مرور می‌کنند.

==============

پی نوشت 1 : خواهرم اگر دست من بود هرگز زمین را برای زیستن انتخاب نمی‌کردم، عزیز دلم  اگر دست من بود هرگز به دنیا نمی‌آمدم.

پی نوشت 2 : غریب به دنیا آمدم، بغضی که حاضر نیست دستانش را از دور گلویم باز کند و همیشه خدا آزارم می‌دهد.

پی نوشت 3 : برادرزاده عزیزم، ایمان جان، عزیز تر از جانم، قلبم، دوستت دارم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
سلام.حتما حتما حتما تمام خانوادتون از ته قلب دوستتون دارن الان:-) و همچنین من.فرشته ی دل نازکی مثل شما رو نمیشه دوست نداشت! لحظه هاتون خالی از بغض نرجس جون عزیزم:-)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
سلام , ممنون از این که وقت گذاشتید و خوندید بسیار خوشحالم از حضورتون و سپاس از لطفتون :) منم شما رو دوست دارم عزیزم ; )))
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
نرجس قلمت خیلی خوبه عزیزم:))
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
ممنونم عزیزم /لطف داری , هر چند به شعر های شما نمیر سه ولی تلاشم رو میکنم بهتر بنویسم:)))
خورشید
خورشید
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
چقدر به دلم نشست . البته شک نکنید تمام اعضاض خانواده دوستتون دارن . همه دوست داشتن ها رونمیشه به زبون اورد . من به شخصه دوست داشتنی که پشت برق چشم پنهون باشه و به زبون نیاد و بیشتر دوست دارم
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
همین طوره خورشید جان /دوستم دارن ولی اون بغضه چه بخوام و چه نخوام تا آخر عمر همراهم هست :( ممنون و سپاس بانو جان از حضورتون :)))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
بالاخره که یوسف مامان بابا شدی عزیزدل:) متن ات دلتنگی داشت خیلی
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
دلتنگم نسرین جان :( از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان/سپاس و تشکرعزیزم ,از این که وقت گذاشتید /خوشحال شدم از حضورتون ;)))
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
حس بغض و اشک داره حرفات، امیدوارم تو و ایمان دوستهای خوبی برای هم باشید، مردادی ها ادمهای دوست داشتنی هستن خصوصا ما 30مردادی ها
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
لیلی جان ممنون که خوندی و همین طور هست /خدا رو شکر دوستای خوبی هستیم برای هم /ایمان پیش دنشگاهیه کوچولو نیست /اقاست/و مردادیها حرف ندارن/تولدتون هم مبارک دوست خوبم:)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
درکت میکنم تقریبی :) خيلی خوب نوشتی واقعآ مرسی:) چ قدر شما با احساسی :) مث خواهر کوچیک منه احساساتتون:)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
زیبا خوندید:) و بسیار لطف دارید و شرمنده میکنید و خوشحالم که یکی از نوع بنده خونتون دارید:)))سپاس عزیزم
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
خوب نوشته بودید منتها همون پاراگراف دوم یک چندتا مشکل تو نوشتارتون و ویراستاریش به نظرم امد که خدمتتون میگم: «آن طرف‌تر برادرها و خواهرهایم و دختر خاله‌ها و پسر خاله‌هایم، هم دیگر را عمو و عمه و دایی و خاله خطاب می‌کنند و با صدای بلند می‌خندند.» تو این بخش دوتا مشکل اصلی داره اولا اینکه خیلی بیش از حد از "و" استفاده کردید. مورد بعدی هم استفاده از کلمه "هم" درست بعد کلی "ها" و "هایم" هستش که هم تلفظش رو سخت میکنه و هم خواننده یک دفعه استوپ میشه که چی شد اصلا؟! یعنی درستش واسه این خطی که گفتم این شکلی باید باشه. «آن طرف‌تر برادرها، خواهرها، دختر خاله‌ها و پسر خاله‌هایم، یک دیگر را عمو، عمه، دایی و خاله خطاب می‌کنند و با صدای بلند می‌خندند.»
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
کاش قبل از فرستادنش برای جیم جناب خورسندی ازتون تو تخته سوال میکردم /خدا وکیلی همین جاشو مونده بودم چه مدلی بنویسم /هر جور مینوشتم خوب در نیومد ولی الان که شما نوشتید و میخونم میبینم واقعا عالیه /کاش این مدلی مینوشتم:( از این به بعد تو تخته از شما یا از اقا میرزا در مواردی که بمونم کمک میگیرم. بسیار ممنونم جناب خورسندی واقعا لطف کردید :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
خواهش میکنم. راه میفتید کاملا به زودی :)
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
چه با احساس... قلمت عالیه عزیزم... لحظه هات دور از ناراحتی...
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
گیسو جان ممنون از شما و افتخار دادید بانو جان ;) و لحظه های شما هم.
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
بسیار زیبا بودو تاثیر گذار انچه از دل تراود بر دل نشیند .موفق باشید
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
مائده جان خوشحالم که مورد پسند واقع شد و بسیار ممنون و سپاسگزارم :)))
Fateme.Y
Fateme.Y
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
اول از همه ایمان، عزیز دل خاله تولدت پیش پیش مبارک. با این نوشته ی عمت یاد اون روزا افتادم ، وای که یادش بخیر، هیچ وقت اون روزو یادم نمیره از همون روز اول تولدت همین لبخند همیشگیتو داشتی. این برای ایمان. و اما نرجس دختر خاله عزیزم خودتو لوس نکن. ولی خیلی خوب نوشتی
ایمان
ایمان
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
مرسی خاله جان
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
فاطی چی بگم؟ هی...یادش بخیر...در مورد نوشتنم باید بگم لطف داری و هنوز مونده تا خوب نوشتن و این که اول راهم و شما زیبا خوندید ;) یه چیز دیگه این که غافلگیرم کردی :))) ممنون از این که اومدی و خوندی /حالا من خودمو لوس کنم به نظرت خریدار داره ؟ ;) راستی روی ماه گل پسرتم ببوس :ه
ایمان
ایمان
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
مرسی از تبریکت عمه جان .خیلی خیلی لطف کردی
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
خواهش میکنم /تو عزیز دلمی/بازم تولدت مبارک /هر چند که آقای نادری یه کم کارو خراب کردن و این قرار بود سی ام منتشر بشه :( {به خاطر زحمتی که دادم جناب نادری و جناب فروزان یه دنیا ممنون :)}
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٧
٠
٠
سلام؛ تولدش پیشاپیش مبارک و اینکه عاقبتش ختم به خیر! اما اگه بخوایم متن رو بررسی کنیم، جدای از اشکالات تایپی، متن قراره برای ایمان نوشته بشه و این اتفاق نمی افته و همه چیز ختم به خودتون میشه. این روند درست میشد با همین متن اگر جای قسمت دوم و اول با هم عوض می شد. یعنی اول خوب اونچه می خواستید به زمین و زمون بد و بیراه هاتون رو می گفتید و بعد میومدید سراغ 30 مرداد. ولی خب تمومه، دیگه غصه نداره و به اصطلاح کلیشه ای: «با غصه خوردن کار درست نمیشه» تولد ایمان مبارک! :)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
علیک سلام /صحیح میفرمایید و خودمم به فکرش افتادم که اگه جاشون عوض میشد خیلی بهتر میشد ولی خب دیر به فکر افتادم یعنی ارسال شده بود دیگه . غصه که نداره و خداییش دوستم دارن و منم جونمو میدم برای تک تکشون ولی خب بغضه سر جاش باقیه و اگه دست خودم بود هیچ وقت پا تو این دنیا نمیگذاشتم. ممنون بابت تبریک تولد ایمان :) و بسیار لطف کردید /دست شما درد نکنه بازهم ممنون.
ایمانم:-)
ایمانم:-)
٩٥/٠٩/٢٠
٠
٠
فقط همین تیکه اخرشو خوندم:)
ایمانم:-)
ایمانم:-)
٩٥/٠٩/٢٠
٠
٠
همین تیکه اخرشو خوندم فقط:))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠