زِکی! این که ترس نداشت!
ماجرای من، بهنام نفتی و مدد دیوونه...

زِکی! این که ترس نداشت!

نویسنده : A_radmand

بهش می‌گفتند بهنام نفتی؛ داداشم می‌گفت یک بار می‌خواسته خودش رو با نفت تو کوچه‌مون آتش بزنه ولی همسایه‌ها نذاشتن.تو محل ما هیچ‌کس نبود که بهنام نفتی رو نشناسه. اون موقع ها میومد کوچه‌ی ما و شروع می‌کرد به داد زدن، اون‌قد داد می‌زد تا ممد دیوونه بیاد بیرون، ممد دیوونه دوست بهنام بود، داداشم می‌گفت چندسال پیش که هنوز من به دنیا نیومده بودم، ممد دیوونه با بهنام نفتی سر شیشه نوشابه دعواشون میشه و بهنام نفتی با آجر می‌زنه تو سر ممد و از اون به بعد مخ ممد تاب برمی‌داره و بهش می‌گن ممد دیوونه. اما بعدش با هم رفیق می‌شن و کار بهنام این میشه که بیاد کوچه‌مون و به یاد قدیما عربده کشی کنه. یادمه وقتی بهنام نفتی داد می‌زد، شلوارم تا مرز خیسی می‌رفت، بهنام قد بلند داشت و لاغر بود، از بهنام می‌ترسیدم ولی از ممد دیوونه بیشتر. ممد خونه‌ی روبه‌رویی ما بود و همیشه جلوی خونه‌شون بساط می‌کرد . وقتی می‌خواستم از خونه برم بیرون اول از سوراخی در به ممد نگاه می‌کردم و اونقدر منتظر می‌موندم تا مطمئن بشم چیزی منو تهدید نمیکنه، بعدش هم بدو بدو می‌رفتم سرکوچه و سراغ بازی.

***

حدود پانزده سال از این ماجراها گذشت. نماز مغرب بود و رفتم مسجد محلمان. دیر رسیده بودم، یک جای خالی بین دونفر پیدا کردم. نماز اول که تموم شد سرمو چرخوندم تا به سمت راستیم دست بدم. نگاش کردم، داشت سرش رو، همین طوری بدون جهت می‌چرخوند و چشم‌هاش هم دو دو می‌زد. سمت چپیم گفت: بهنام نفتیه می‌شناسیش که... تعجب کرده بودم، یک دفعه شروع کردم به لبخند زدن و دستمو بردم جلو برا دست دادن، دستش رو محکم فشار دادم. باورم نمی‌شد داشتم با کابوس بچگی‌هام دست می‌دادم و بهش لبخند می‌زدم.

برگشتم خونه و ماجرا رو گفتم، از حرف‌ها فهمیدم که ممد دیوونه سال‌هاست که مرده . رفتم کوچه و خیره شدم به جایی که ممد دیوونه قبلا بساط می‌کرد، خنده‌م گرفت، یک زمانی از کی می‌ترسیدم؟! از بهنام نفتی که تو مسجد بود و باهاش دست دادم؟! . با خودم فکر کردم شاید اگه اون زمان داداشم می‌گفت بهنام نفتی یه آدم عادیه و با کسی کاری نداره چند سال از سوراخی در مراقب اونا نبودم و با خیال راحت و بدون ترس خیس شدن شلوار می‌رفتم سرکوچه بازی می‌کردم. اما حیف که اون دوران با ترس از این آدما سپری شد. شاید هم حق داشتن بترسونن، بالاخره اونا دیوونه بودن و هرکاری می‌تونستن بکنن.

***

تو این زمونه خیلی‌ها ما رو از خیلی چیزا می‌ترسونن، خیلی‌ها ما رو دست کم می‌گیرن و بعضی‌هارو برامون خیلی بزرگ و خیلی خطرناک می‌کنن. شاید وقتش رسیده باشه که به ترسامون لبخند بزنیم و با خودمون بگیم:

زِکی! این که ترس نداشت!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
اینکه معلومه آدم وقتی بچه اس از یه چیزایی می ترسه..... منم بچه بودم یکی توی محلمون بود اسمش اسحاق بود... ولی چون دیوونه بود بهش می گفتن ایساق... دندونای جلوش ریخته بود همش می خندید آدم رو می ترسوند....
A_radmand
A_radmand
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
دقیقا آدم وقتی بچه س از یه چیزایی میترسه تاکید میکنم وقتی بچه س پس باید بزرگ شه تا ببینه زکی این که چیزی نبود
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
چند وقت پیش بود که از بابابزرگم شنیدم که طرف مرده...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
ماجرا رو جالب روایت کرده بودید. کلا آدم وقتی بچست یک خورده ساده باور و خیلی چیزها رو باور میکنه؛ خیلی چیزها رو واسه خودش بزرگ میکنه و ... . اما خب یکم بعد خود به خود خیلی چیزها درست میشه
A_radmand
A_radmand
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
ممنون حرفم همین بود که ماهیت خیلی چیزا اصلا ترس نداره اون چیزی که باعث میشه ما بترسیم ظرف و اندازه ی کوچک ماس.
پربازدیدتریـــن ها
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
تو را پای رفتن نیست

كاش معشوقه ات برگردد

٩٦/٠٧/٢٦
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
آیا مشکی نماد افسردگی است؟

روانشناسی رنگ چادر

٩٦/٠٧/٢٧
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
یک مسیر تکراری

قدم زدن / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٦
شعری سروده خودم

آرام میان دشت شب

٩٦/٠٧/٢٦
نه می زنند، نه می روند!

کارِ بیخ‌دار

٩٦/٠٧/٢٧
به یادت لبخند می زنم

غروب پاییز

٩٦/٠٧/٢٧
تبلیغات