از راهرو صدایی می‌آید، صدای کفش است که به پله‌ها می‌خورد، یکی دارد از پله‌ها بالا می‌آید. ولی این صدا، مثل همه راه رفتنِ روی پله‌ها نیست. صدای پایی خسته است. پایی که یک روز دیگر، یک مردِ پنجاه ساله را، از ساعت 7 صبح تا 6 بعد از ظهر، این طرف و آن طرف برده؛ که به قول خودش، یک لقمه حلال سر سفره آورده باشد!

صدای پله‌ها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود تا این‌که یکدفعه تمام می‌شود. چند ثانیه‌ای همه جا ساکت است؛ دارد در جیبش به دنبال دسته کلید می‌گردد. بعد از این چند ثانیه، صدای افتادن کلید به داخلِ قفلِ در می‌آید و دیگر مطمئن می‌شویم که خودش است. در که باز می‌شود، اول خودش وارد می‌شود، با یک لبخند مرموزانه! بعد با کمی دقت متوجه می‌شویم که دستانش، عقب‌تر از خودش، کلی نایلون میوه و هله هوله‌های خوش مزه را حمل می‌کند که البته دارد آن‌ها را پشت خودش قایم می‌کند تا مثلا ما هم به قول فرنگی‌ها، سورپرایز شویم. همه به سمت او می‌دویم و سرمان را می‌چرخانیم تا ببینیم چیزی که در ذهن‌مان بود، در نایلون‌ها هم هست یا نه؟! او هم پشت سرِ هم، نایلون‌ها را تکان می‌دهد و سعی می‌کند که آن‌ها را پشت پاهایش مخفی کند.

بعد از شام و تمام این داستان‌ها و وقتی که همه چیز، تقریبا به حالت عادی برگشته، می‌رود کنار پشتی و می‌نشیند و به آن تکیه می‌کند. به تلویزیون خیره می‌شود ولی کلاً فکرش جای دیگریست. شاید فکر کارهای نیمه تمام امروز، شاید هم فکر اجاره خانه، نمی‌دانم.

تمام خستگی و فشاری که امروز تحمل کرده را می‌توان در تک تکِ اعضای بدنش دید؛ به خصوص در صورتش. چروک‌های روی پیشانی، ابروهایی سیاه که کمی به هم پیچیده‌اند، چشم‌هایی خسته و کمی قرمز که از بی‌خوابی دارند می‌سوزند، سبیلی که کمی از ریش و موهای کنارش تیره‌تر است، تَه ریشی که تارهایش یکی در میان سفیدند، و لب‌هایی که معلوم نیست چقدر درد و ناله را در پشتش نگه داشته و به آن‌ها مجوز خروج نمی‌دهد. حواسش نبود که دارم نگاهش می‌کنم؛ بلافاصله که با من چشم تو چشم شد، یک لبخندی زیر سبیلش نقش بست که انگار تمام آن خستگی‌ها را در یک لحظه محو کرد. صدایم می‌کند و سوال‌های همیشگی را می‌پرسد: خُب...مردِ خونه چطوره؟ امروز چه خبر بود؟ چی کارا کردی؟

آن موقع بچه‌تر بودم و درست و حسابی نمی‌فهمیدم؛ الآن که بالاخره چند تار مویی بالای لب‌هایم بیرون زده و حس بزرگانه دارم، به چیزهای دیگری فکر می‌کنم و آن موقع‌ها را کلاً فراموش کرده‌ام. طرز برخورد با پدرم فرق کرده و در اکثر موارد کار خودم را درست می‌دانم. به کارهایش ایراد می‌گیرم و سرِ خیلی چیزهای مسخره و بچگانه ناراحت می‌شوم و غر می‌زنم و گاهی هم کارهای احمقانه به سرم می‌زند یا حرف‌های احمقانه‌تر به زبانم می‌آید؛ البته ناگفته نماند، شاید وقتی در گرمای 40 درجه تابستان، زیر کولرِ خنک خوابیده‌اید و یکدفعه از آن خوابِ شیرین بیدار می‌شوید و قطرات عرق را روی سر و کله و نصف بدن‌تان می‌بینید و بعد از این‌که علت را جویا می‌شوید، به آن پی می‌برید که پدرتان احساس کرده که دیگر به اندازه کافی خانه خنک شده و در این کمبود آب و برق هم که باید صرفه جویی کرد، پس دیگر دلیلی برای روشن بودن کولر احساس نمی‌شود و باید خاموش شود؛ شاید واقعا در چنین شرایطی، کنترل اعصاب کمی سخت باشد (البته در چنین مواقعی توصیه می‌شود که به نکات مثبت فکر کنید، مانند صرفه جویی در مصرف آب و برق و اینکه شاید با این کار، یک خانواده‌ای که در گرما دارند می‌سوزند، می‌توانند دو ساعتی پنکه قدیمی و نیمه سالم خود را روشن کنند و طعم باد به نسبت خنک را هم بچشند) ولی دقیقا در همین مواقع است که صبر معنی می‌دهد و البته یک چیز دیگر.

اینکه همیشه به آن فکر کنیم که آن‌ها یک آدمی مثل بقیه یا خودمان نیستند. آن‌ها یک کلمه‌ای را با خود یدک می‌کشند که شاید تحملش برای ما حتی برای یک ساعت، طاقت فرسا باشد. آنها پدر هستند... پدر!

چیزهای زیادی در سبیلِ پدرها وجود دارد! ای کاش تمام ویژگی‌های پدرها، همراه سبیل، به پسرها هم منتقل می‌شد. نه اینکه از پدر بودن، فقط سبیلش را داشته باشند که همان را هم خیلی‌ها ندارند، خدا به بچه‌هایم رحم کند!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خورشید
خورشید
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
نوشته خوبی بود . هر چند پدر من هیچ وقت پدرم و با سیبیل ندیدم خخخ قلم خوبی دارید تمام فضای حاکم رو به خوبی منتقل میکنید به ذهن خواننده
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
تشکر از نظرتون،لطف دارین
محمد ص
محمد ص
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
من دستهای زبر ترا دوست دارم ..و زمختی صورت افتاب خورده ات را ...با ان کلاه گرد قهوه ای ت هر کجای شهر که بخواهی با تو قدم میزنم ..و خمیده گی قد ت استواری مرا میرساند ..لهجه ی شیرین ت ..سلام کردن ها ت بهر طیفی از ادمها .. و اینکه حتی توی زل تابستان بژامه بپوشی و اتفاقا از جوراب و شلوارت بزند بیرون و من با دلخوشی برایت مرتب کنم ...من سالهاست عاشق پدر بودن توام
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
بسیار زیبا...کاش این متنو باهم میدادیم :)
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
سلامتی تموم پدرای زحمتکش و مهربون... نوشتتون حس خوبی میده به آدم... :-)
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
سلامتی همشون،تشکر از نظرتون
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
قشنگ بود...:) من ب تازگی چند تار سفید تو سیبیل بابام دیدم گریم گرفت :) کلا پدر ها همه چی شون خوبة:)
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
ایشالا سایه همه ی پدرا همیشه روی سر بچه هاشون باشه
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
کاشکی قدرشون رو بدونیم... پدر و مادرمون رو میگم. | قشنگ ماجرا رو نوشته بودید.
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
آره واقعاً،تشکر از نظرتون
n.dahji
n.dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
حیف که نیست:(((((((((
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
:((( اگر فوت کردن خدا رحمتشون کنه
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
اخخخخخخخخخخخی الهی بگردم بابامو با سبیلاش خیلی قشنگ بود.
shahrvand_che
shahrvand_che
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨