ازدیاد باران / قسمت اول
داستان کوتاه

ازدیاد باران / قسمت اول

نویسنده : faezeh76

عصر يك روز تابستاني بود من و مادر و خاله با رعنا روي تخت توي حياط نشسته بوديم و مادر هندوانه توي دوري مسي را براي‌مان قاچ مي‌كرد. به اصرار خاله كنارشان ماندم تا هندوانه قاچ شتري بخورم! هندوانه به دهانم مزه كرد، ميان خاله زنك بازي‌هاي مادر و خاله گير كرده بودم كه كوبه در به صدا در آمد. رعنا به هواي آمدن آقاجان در را باز كرد و خانمي رو گرفته با چادري سياه و چمدان چرم قهوه‌اي خودش را به داخل انداخت و در را بست. شيريني هندوانه در دهانم ماسيد، در صورت زن جوان كه رويش را گرفته بود چشم‌هاي آشنايي نگاهم را تسخير كرد!

چمدانش را به زمين گذاشت، چادرش بر شانه‌اش لغزيد، پوران در قاب چوبي در نقش بست. خاله‌ام بي‌هوا از جايش بلند شد، انگار موجودي غريب را ديده باشد، خشكش زد و گفت الله اكبر. و بعد با اشك لرزاني كه چانه‌اش را به بازي گرفته بود به سمت دخترك بيگانه‌اش رفت و تنگ در آغوش كشيدش. از آن روزي كه پوران را براي آخرين بار ديده بوديم يك سالي مي‌گذشت، با همان چمدان ولي با يك دست كت و دامن يقه  فرنگي سدري رنگ و كفش‌هاي پاشنه بلند خانه و خانواده را ترك گفت و رفت. صداي تق تق كفش‌هايش بر روي سنگ فرش حياط را خوب يادم هست، هم ريتم با قلب من نواخته مي‌شد و دور مي‌شد.دختر خاله تازه به دوران رسيده‌ام هواي متجددانه زندگي كردن را به ريه‌هايش وعده داده بود و در سن هيجده سالگي تصميم گرفت با يكي از سرهنگ‌هايي كه كم‌كم جواني را وداع مي‌گفت و پا به پختگي مي‌گذاشت عروسي كند.

گريه‌هاي خاله‌ام، شيون‌ها و زاري‌هايش دل دخترك را نرم نكرد و عتاب پدري هم بالاي سرش نبود كه عقلش را سر جايش بنشاند كه آخر ما را چه به وصله با حكومتيان؟ دخترك رفت و نيامد، خاله‌ام سال‌ها بي‌سرپرست بود، براي همين در عمارت نسبتا بزرگ ما زندگي مي‌كرد. آن روزها را خوب يادم هست، رفتن پوران را... گوش تلخي‌هايش را، تصميمش براي ازدواج را! ازدواج او يعني نه گفتن به من، يعني نه گفتن به علاقه قلبي من به او. بعد از رفتنش با اينكه او هيچ آينده‌اي را به من وعده نداده بود و تنها خيال‌هاي خودم بود، از شدت ناراحتي  براي اين‌كه حال و هواي  وجودم سامان بگيرد به باغ پدري‌ام در يكي از روستاهاي خراسان رفتم. باغ خوش آب وهوايي بود و درختان تنومندي داشت. من باغ را دوست داشتم، روستا را دوست داشتم اما پوران نه. شايد براي همين رفت، شايد براي همين به من... پوران از اصالت حرف مي‌زد و براي او عمارت پدري‌ام در تهران با تمامي بزرگي‌اش كوچك بود، چون اصالت ما روستا بود.

در پشت زمين‌هاي زراعتي پدري خانه‌اي روستايي بود و ساكنين آن خانه هم روستايي بودند. من از شدت خشم نه گفتن پوران خود را دلبسته دخترك سيزده ساله‌اي كردم تا شايد خشم خود را بكشم يا به پوران بگويم روستا را دوست دارم، اصالتش را دوست دارم و يا براي اين‌كه دخترك تا سن پوران چند سالي را مانده بود يا براي اين‌كه هواي روستا هيچ وقت تجدد را به ريه‌هايش نمي‌آورد. بعد از 30 روزي كه خود را در بين باغ‌ها و درخت‌هاي ميوه و جوي آب و سبزه‌ها پنهان كرده بودم به خانه باز گشتم. و عيد همگي باز عازم خراسان شديم. همسر ايده آل سيزده ساله‌اي كه براي خود برگزيده بودم به منزل بخت يكي از پسران همان جا رفته بود و تا چند ماه آينده فارغ مي‌شد.

اما حالا پوران برگشته، تق تق كفش‌هايش آرام‌تر از ضربان قلبم به سنگ فرش‌هاي حياط نواخته مي‌شود، چهره‌اش مضطرب است، گونه‌هايش سرخ شده، گمان نمي‌كنم از شرم و حيا باشد، انگار تب دارد. بعد از دقايق كوتاهي كه به خوش و بش گذشت بي‌آن كه حالت شادماني در چهره‌اش باشد، چمدانش را در دست گرفت و به اتاقش در زير زمين پناه برد. خاله بيچاره‌ام براي اينكه دخترش قصد رفتن نكند، حتي به خود اجازه نداد بپرسد براي چه برگشتي؟!

حتي شام را هم با ما نخورد و در تنهايي زير زمين ماند و با خودش و تنهايي‌اش هم سفره شد، به مادرش گفته بود مبادا كسي با خبر از آمدن من بشود، گفته بود صلاح نيست همه بدانند همسر سرهنگ كجاست و چه مي‌كند.

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
خیلی خوب بودش... مرسی خانم فائزه... منتظر قسمتای بعدی هستم
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
ممنون از نظرتون...فك نمي كنم اونقدر هم خوب باشه مرسي...
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
خیلی وقت بودش بعد از داستانای خوب آقای علوی از این توی سایت نخونده بودم........ حالا یکی نیست بگه مگه تو این آخریا خیلی سایت میای :))))))))))))))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
آره، جای مهراد خالیه. من میگم، شما خودت این آخریا خیلی سایت میای؟ :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
پس شانس من بوده كه خيلي نمياين وحالاكه اومدين داستان من رو خونديد....
s_mohsen
s_mohsen
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
تیترو نفهمیدم!ازدیاد باران؟؟از دیار باران؟؟چی نوشته؟
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
دقیقا... منم هر کدوما گذاشتم اما جور در نیومد، حدس میزنم ازدیاد باشه که بینش فاصله خورده.
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
بله اسم داستانم ازدياد باران نمي دونم چرا تغييرش دادن الان خيلي ناراحت شدم
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
توصیف های که تو داستان از شرایط کرده بودید خوب و به اندازه بود به نظرم. البته جا داشت که بیشتر هم بشه. فقط به نظرم یک جاهایی میشد جمله بندی ها بهتر بشه. یا کوتاه تر بشه. مثلا همین بخش آخر که گفتید «حتي شام را هم با ما نخورد و در تنهايي زير زمين ماند و با خودش و تنهايي‌اش هم سفره شد» اگر میگفتید {حتي شام را هم با ما نخورد و در زير زمين با خودش و تنهايي‌اش هم سفره شد} بهتر از این نظر که 2 تا عبارت "تنهایی" با فاصله کم از هم نمیاد و جمله هم کوتاه تر و روون تر میشه. (((البته این نظر من)))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
و ایضا نظر من و اینکه باید ببینیم کار به کجا می کشه...
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
ممنون از نظر وراهنمايي خوبتون ...بله متاسفانه در نوشتن وجمله بندي غلط زياد دارم ! سعي مي كنم رعايت كنم..... از شماهم ممنونم ميرزا....
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠