6 سالم بود که می‌خواستم 17 ساله باشم. اول دبستان بودم. چهار پنج بار همان اوایل ِسال مدرسه‌ام را عوض کردم، چون مدرسه را دوست نداشتم، آدم‌هایش را دوست نداشتم، معلم‌مان را دوست نداشتم، یک چاه بزرگ در وسط ِحیاط ِیکی‌شان بود و کلی زنبور داشت و من به خاطر دو باری که زنبور نیشم زده بود از آن‌جا متنفر بودم، دور بود و باید اتوبوس میگیرفتیم و...

وقتی هم که بالاخره مدرسه‌ای پیدا شد که دلم می‌خواست بروم و پشت ِنیمکت‌هایش بنشینم، روز ِ اولش کولی بازی دراوردم. صف کشیده بودیم و یکی که نمی‌دانم مدیر بود یا معاون یا معلم چرت و پرت‌هایی پشت ِسکوی بلند و ترسناک ِگوشه حیاط گفت و بعد، از کلاس ِاول ِتوت فرنگی (بله، همینقدر مسخره. کلاس ِاول ِتوت فرنگی و آلبالو و گلابی بودیم و من توی کلاس ِگلابی‌ها بودم :| حتی روی مقنعه‌های‌مان عکس ِاین‌ها چسبیده بود که مثلا من گلابی‌ام.) به ترتیب شروع شد به حرکت کردن به سمت درب تا برویم سر ِکلاس‌های‌مان. صف ِ گلابی‌ها داشت می‌رفت سمت ِ در که یکهو زدم زیر گریه. معاون بداخلاق ِ مدرسه که مقنعه‌اش را تا جلوی چشم‌هایش می‌کشید پایین و یکی از دلایلی بود که می‌خواستم از این مدرسه هم بیرون بروم، دوید سمتم و من را که داشتم عین خر گریه می‌کردم از صف بیرون کشید که چه مرگ‌ت است.

من چیزی نگفتم. من گریه‌ام که می‌گیرد چیزی نمی‌گویم. فقط عین خر گریه می‌کنم و دماغم را می‌کشم بالا و عر می‌زنم. خانم سین یا شین یا هر چی که بود شانه‌ام را تکان داد که چه شده خب که آنقدر زار می‌زنی. تصمیم گرفتم چیزی بگویم. گفتم: «می‌خوام برم خونه.» گریه کردم و بیشتر عر زدم و پایم را محکم زمین کوبیدم که می‌خواهم بروم خانه.

خانم ِهرچه به حرفم گوش نداد و حتی به مادرم زنگ نزد و مرا که دماغم آویزان شده بود سمت ِ در هول داد که برو سمت ِکلاست. بزرگ شدی. کلاس اولی. نباید دلت برای خانه‌ات تنگ شود. برو سر ِکلاست بنشین و آن‌قدر لوس نباش. من لوس بودن دوست نداشتم. من از لوس بودن متنفرم. این است که دماغم را محکم کشیدم بالا و پشت ِدستم را روی چشم‌هایم کشیدم و رفتم نشستم پیش ِبقیه‌ی گلابی‌ها. قانون بود که مقنعه‌های‌مان را سر ِکلاس دراوریم. قانون مزخرفی که 5 سال ِتمام حرصم داد. اوایل به خاطر ِ این‌که بلد نبودم مقنعه‌ام را سرم کنم و هر بار به معلمم می‌گفتم کمکم کند و اواخر چون اعصابم خرد می‌شد هی در طول روز پنج بار این را بکنم کله‌ام و در بیاورم.

آن موقع وقتی معلم گفت که باید مقنعه‌ام را دربیاورم حرصم گرفت. از کلاس اولی بودن حرصم گرفت. به جای گوش دادن به حرف‌هایش به این فکر کردم که می‌خواهم بزرگتر شوم. او داشت کیسه 32 جیبه‌ی کنار ِ تخته را نشان می‌داد که هر جیب یک کارت داشت و می‌گفت هربار که هرکدام از حروف ِالفبا را بلد شویم یکی از کارت‌ها را برمی‌گرداند و من داشتم به این فکر می‌کردم که نمی‌خواهم حروف الفبایی را یاد بگیرم که همینطوری‌اش هم بلد بودم. من نمی‌خواستم اعدادی را یاد بگیرم که همینطوری‌اش هم بلد بودم. من می‌خواستم بروم راهنمایی. می‌خواستم حروف ِانگلیسی را کنار ِاعداد بیاورم و ایکس و ایگرگ در بیاورم. من می‌خواستم مثل ِدختر ِخاله بزرگ باشم. این‌که انگلیسی بلد باشی و ایکس و ایگرگ استفاده کنی بعد از رسیدن ِسایز ِپایم به سایز پای مامان، از معیارهایم برای بزرگ بودن بود. می‌خواستم مثل ِدختر خاله 17 ساله باشم. 

همه این‌ها را گفتم که چه؟! که بگویم 8 روز مانده به 17 سالگی‌ام و همچنان یک خوشحالی ِ خاصی نسبت به رسیدنش دارم. از همان وقت که 17 ساله بودن دلم می‌خواست تا الان، 17 برایم یک عدد مهم است. نمادی ست برای بزرگ بودن. برای بیشتر دانستن. برای من زیادی بزرگ است، می‌دانید. حتی آن روز که مهسا 17 سالش شده بود عین ِخر ذوق کرده بودم و در جای خود نمی‌توانستم بند شوم و هی خنده‌های بی‌ریخت می‌کردم و می‌گفتم: «جدی جدی 17 سالت شددددد!» بزرگ شده‌ام؟! امیدوارم که شده باشم.

===================

منبع:

http://greekpredictor.blogfa.com/post/227

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
اخرش مسخره بود ولی اولش عالی:)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
بچه ها راضی نیستن این اسامی و گروه های احمقانه را تحمل کنن، ارزش یک ادم را نباید تا حد یک میوه پایین اورد ، اون هم میوه خنگی ب اسم گلابی خخ:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
همین گلابی که شما میگید خنگِ! کیلویی 6 هزار تومنِ :|
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
قیافتا خنگه خخ
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
یادش بخیر دوران خوش خردویی! راستی 12 روز مونده به 23 سالگی من :)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
پیش پیش تولدتون مبارک/ولی یادش بخیر تنبیه روز اولی که با چوب زد توی دستام حسابی ورم کرده بود قرمز قرمز :)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
خداییش ما البالو گیلاس نبودیم /ما از اول خانوم بودیم ;)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
چقدر از این عکس خوشم اومده /چه دوست داشتنیه /ولی من روز اول به خاطر کتک خوردنم گریه کردم :) خیلی زیبا بود متن به دلم نشست و تولد هفده ساله گیتون مبارک/یعنی تولد هفده سالگی همه البالو گیلاس و گلابی ها مبارک :))))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلآم؛ نمیدونم این چه اشتباهیه که همه ی ما وقتی کوچیکیم میکنیم...آخه این بزرگ شدن چی داره ؟!!!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦