تن پوش‌های عروسکی راز دارند
داستان کوتاه

تن پوش‌های عروسکی راز دارند

نویسنده : h_khamooshi

سلام؛ متاسفم که به تنهایی نمی‌توانم بار نگاه سنگین جامعه را و هزینه‌های گزاف بیماران سوخته را متقبل شوم. کاش یک معجون جادویی می‌توانستم بسازم و در اختیار هر بیمار قرار دهم تا دوباره بتوانند لبخند بزند. لذا؛ این داستان ناچیزم تقدیم بهتمامی بیماران بی بضاعت سوخته. 

 

«کارگر جهت تبلیغات

تنها با یک شرط:

«از خانه تا سر کار با تن پوش می‌آیم و با تن پوش بر می‌گردم»

شماره تماس: 123456789»

اعلامیه‌ای با این محتوا را چاپ کرد و به تمام فست فودی‌ها فرستاد. چند روز بعد تلفن خانه زنگ خورد.

- سلام، آقای نجفی؟

- بله خودم هستم

- بابت درخواست کار شما مزاحم می‌شم ما شرط شما رو پذیرفتیم

آدرس: خیابان مطهری ،جنب پاساژ آفتاب، رستوران شقایق

- خیلی ممنون.

فردا ساعت 7 صبح تن پوشش را پوشید و سرکار رفت.

ساعت 9 شب به خانه برگشت و جلوی آینه تن پوش را از تن در آورد. آینه صورت وحشتناک جوانی را نشان می‌داد که دچار سوختگی درجه 3 شده بود! این یک راز بود که فقط آینه و اتاق می‌دانستند. جوان مزد امروزش را بر اندوخته‌های مالی قبل خود افزود و آهی کشید، هنوز روزهای زیادی باید راز دار باشد تا بتواند هزینه عمل جراحی پلاستیک صورتش را فراهم سازد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
سلام.حقیقتش بگی نگی زیادی مختصر بود! با این وجود خسته نباشید و ممنون:-)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
سلام ...زنده باشید...ممنون که خواندین
خورشید
خورشید
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
مختصر بود اما کلی حرف داشت . کلی غم داشت با کلی امید حتی
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
تشکر از حضور شما
Setare
Setare
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
سلام فقط ی اشتباه باعث شد اونجوری نشه ک باید... وگرنه موضوع اجتماعی و غم انگیزی داره. موفق باشی همیار ادمین :)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
سلام...آره اشتباه کردم بند اول کل داستانو لو داد نباید با داستان میزاشتم غافلگیری هیچی شد...ممنونم ازت
golsa
golsa
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
قشنگ بود و غم انگیز..ممنون ازتون و ب امید بهبود تمام بیمارا
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
خیلی ممنونم ...مرسی که تشریف آوردین
مریم ب
مریم ب
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
موفق باشین 🌸🌸☺☺
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
مرسی که خوندین...زنده باشید
فاطیما
فاطیما
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
سلام جناب خاموشی عزیز چقدر عالی و تلخ انتخاب سوژه هات عالیه. من حستو تو نوشته هات لمس میکنم . فانوس قلمت همیشه روشن جانم. همیشه‌منتظر خوندن آثارت هستم.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
سلام ...شما لطف دارین ممنونم از حضور شما
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
کوتاه بود اما مفهوم رو مي رسوند ممنون:)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
منونم از شما...که خواندین
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
اولش ماجرا رو لو دادید اما خب کلیتش خوب بود. به نظرم بهتر بود اون خط اول رو یا نگید یا حداقل آخر بگید
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
بله اشتباه کردم...این داستان تقدیمی ست به پیجی در اینستاگرام متن همونجا را کپی کردم اینجا...تشکر از شما
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
قضیه لو رفت وسط داستان ولی خیلی غم انگیز بود امیدوارم خدا همه بیمارانوشفا بده هر چ زودتر
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
بله ...ان شالله که همه بیماران ....ممنونم از شما
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
کوتاه اما پر از حرف... ممنون... :-)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
خواهش می کنم...تشکر از حضور
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦