یادی از گذشته
دلنوشت

یادی از گذشته

نویسنده : Sara_Rh

بامداد یک روز نامعلوم، در خفقان ذهن، جایی که بوی عود می‌پیچد و گلاب را بر تن خاک‌های برهنه زمین می‌پاشند، جایی که همه چیز را از ما جدا می‌کند و ما را از جایی که پر از تعلق خاطره، یاد، زیستن و دوست داشتن است جدا می‌کند و ما را از تمام کسانی که دوست‌شان داریم جدا می‌کند تا آن‌قدر دورمان کند که دیگر زمینی‌ها فقط تصویر ما را در ذهن‌شان ثبت کنند و از آن به بعد دیگر نمی‌توانی قرار پنهانی از ورای یک رویای شیرین دلت را با او تقسیم کنی حتی چشم‌هایت را دیگر قرار نیست به زل زدن طولانی یک امتداد حرف بکشانی همه چیز را می‌بندی و می‌روی.

ولی همین رفتن آن‌قدر درد به جانت می‌کشاند که دلت برای همان چشم‌ها، پلک‌ها تنگ می‌شود حتی گاهی به دنبال چشم‌های کودک شبیه او هستی و تمام عادت‌های ساده زندگی‌اش را برای تو به جا می‌گذارد، پس تو برای دلش کم کسی نیستی، تو برایش مفهوم ساده و پاک عشق هستی و ذات زندگی را تو به او چشاندی و گرنه رفتن از زندگی بدون چشیدن زندگی سخت‌تر می‌شد، حالا در خواب‌هایت می‌آید که به دلتنگی قلب مهربان تو سلام کند حالا در خواب‌هایت می‌آید که بگوید هنوز هم به آن روزها تعلق دارد، هنوز هم خودش را در دنیای تو جا گذاشته است.

من می‌دانم که چقدر غم انگیز می‌شود روزهایی که ما را به طور عجیبی دلتنگ خودشان می‌کنند و هیچ چیز جز خودشان ما را شاد نمی‌کند و به هر جا بکوبی که دلت را شاد کنی باز این دل پای کوبی نمی‌کند و تو را به سمت پنجشنبه‌های پنهانی یا حضوری از تنهایی در خواب می‌کشاند. و چقدر این حس ما را از تمام بودن‌ها راضی نگه می‌دارد، این درس را خودت به من یاد دادی که فقط باشد دیگر هیچ چیز نمی‌خواهی فقط باشد .

دلم حسابی این روزها بودنت را می‌خواهد .

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
قشنگ بود.... مر30
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
به پاس اولین بوسه ای که پدرم به رسم مهر در اولین ساعات تولدم به گونه ام زد و من نفهمیدم و به یاد سوزنده ترین بوسه ی اخر که من به رسم وداع به صورتش زدم و او نفهمید...واقعا دلم حسابی این روزها بودنت را می‌خواهد . عالی بود خسته نباشید.
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
چه متن زیبایی...
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
زیبا و پــــــــر از احساس... :-)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
قشنگ نوشته بودید :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
تسلیم نشو

عاشق حرفه ای!

٩٦/٠٤/٢٥
تبلیغات