گاهی آبرویمان را می‌ریزی

گاهی آبرویمان را می‌ریزی

نویسنده : Gisoo_E

دلم می‌خواهد گریه کنم. از ته دل زار بزنم، به خاطر وجود بعضی از انسان نام‌هایی که بودن‌شان نفرین شده است و صبر ایوب می‌خواهد.

به قول گلبرگ، بدبختی‌ها که یکی دو تا نیستند. رقم‌شان به تعداد ثواب‌های صلوات است. همان صلواتی که می‌گویند تمام خوبی‌های دنیا هم در برابرش هیچ‌اند.

می‌دانی چه می‌گویم؟ می‌فهمی دلیل این بغض لعنتی که مثل تیغی در گلو می‌رود و می‌برد و خراش می‌دهد و خراش می‌دهد و خراش می‌دهد چیست؟ می‌دانی؟ نه... نمی‌دانی... نمی‌فهمی... «ندانی...تو وضع حال من ندانی...»

نمی‌فهمی به تاراج رفتن آبرویت آن هم جلوی کسانی که تمام فکر و ذکرت خوب جلوه کردنت در ذهن‌شان است یعنی چه؟ نمی‌فهمی ناراحت شدن عشقت، تمام وجودت، امیدت یا در یک کلام «مادرت» یعنی چه؟

تو نمی‌دانی حقارت چه مزه‌ای دارد. نمی‌دانی وقتی در برابر خواسته‌هایت هیچ حقی نداری و باید همه‌شان را با پتکی سرکوب کنی چه معنی می‌دهد. و نمی‌فهمی وقتی منشا تمام این بیچارگی‌ها یک نفر باشد چه می‌شود و چه بی‌نهایت فلاکت بار است که تو دختر بارها و بارها آرزوی مرگ شخصی به نام «....» را داشته باشی.

وقتی تمام دردهایت آواره شود بر سرت، وقتی تنها کارت درجا زدن باشد، وقتی هرلحظه و هر زمان استرس بودنش را داشته باشی، وقتی بترسی موعد آمدنش، و وحشت کنی برای غصه خوردن مادرت، گاهی شک می‌کنم به خداوندی خدا، گاهی بودن خود خدا را هم شک می‌کنم. اما... اما  مادر می‌گوید: کفر نگو... صبور باش... سوال امتحانی خدا سخت شده.

و من می‌مانم و این غصه گاه و بی‌گاه یا چه بهتر بگویم غصه همیشگی که مثل زالو به جانم افتاده و می‌مکد این خون لعنتی را. من می‌مانم و این حجم انبوه دعا، منم و نگرانی این همه بی‌مسئولیتی‌هایش. منم و دوران نقاهتی که پس از هر درد تمامی ندارد.

و من می‌مانم و آرزوی ذره‌ای خوبی که در سطر تمام مناجات‌هایم است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
سلام عزیز دل! داشتیم اینجوری؟ نگفتی چرا به من چیزی؟ به هر حال... دلخوشی ها کم نیست...:)
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام همیشه مهربون... من که همه چیزو همون لحظه بهت میگم،مگه مواقعی که حال بـــــــــــــد خـــــــراب است... آره...دلخوشی ها کم نیست...ولی گاهی بدبختی ها هم ازشون کم نمیارن.. مرسی از نظرت... :-)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
چه غمناک بودش.... واقعنی شما این همه حسای منفی دارین؟؟؟
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام...اول از همه ممنون از نظرتون... نه خب...همیشه حسم منفی نیست...برعکس خیلی شادم... اما گاهی اوقات بخاطر یه سری مسائل همه چیز منفی میشه...مخصوصا احساسم...
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
عالی نوشتی گیسو جان /غم موندگار نیست و مطمعن باشید که تموم میشن و جاشون رو یه عالمه خوشی و خبر خوب میگیره/و در مورد این(بارها و بارها آرزوی مرگ شخصی به نام «....» را داشته باشی) دعا کن باشه و خوشیاتو با چشماش ببینهه و غصه بخوره و بترکه
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
مرسی عزیزم... درست میگی... واااای نه!نگووو...دلم نمیخواد بترکه!!!
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
حالا اگه ترکید هم ترکیده دیگه...به سلامتی...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
سخت نگرفتن رو واسه همین مواقع گذاشتن :))
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢١
٠
٠
تا در موقعیت فردی قرار نگیرید هرگز مشکلاتش رو درک نمیکنید...گاهی اگه سختم نگیری بازم بهت سخت میگذره..گااااااهی!.. ممنون از نظرتون... :-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
شعری سروده خودم

آیا تو هم مرا...؟

٩٦/٠٤/٠٧
تبلیغات
تبلیغات