بلندای زمین / داستان کوتاه (قسمت یک)
داستان کوتاه

بلندای زمین / داستان کوتاه (قسمت یک)

نویسنده : mansooreh_houshmand

مرضیه خانم نشسته بود لب حوض و داشت با سبد سیب از آب می‌گرفت، دستش را گرفته بود به زانوی چپش که درد می‌کرد و آرام زیر لب می‌گفت لا حول و لا قوه الا باالله. آخرین سیب سرخ را که صید کرد در ِخانه با شدت باز شد و پشت بندش صدای علی توی حیاط طنین انداخت. 

- مامان مرضی؟ مامان مرضی؟

هول و وَلای علی ترس انداخت به جان مرضیه. سراسیمه سبد سیب را ول کرد و علی رغم درد شدیدی که توی زانویش پیچید به سرعت بلند شد. با کنار روسری‌اش خیسی مختصر دست‌هایش را گرفت و گفت: یا قمر بنی هاشم چی شده مادر؟‌‌‌‌ چی شده؟ ترس پیرزن نتوانست جلوی شتاب ِ بی‌حد و حصر علی را بگیرد، فقط برای این‌که کمی دلِ پیرزن آرام و قرار بگیرد با همان عجله گفت: چیزی نشده مامان مرضی، فقط شما بگید شناسنامه‌م کجاست؟

مرضیه خانم ترسش بیشتر شد، این بار با کمی تعجب پرسید: شناسنامه؟ شناسنامه واسه چی؟ علی مادر نکنه با موتورت زدی به کسی؟ آره مادر؟ چقدر بگم بی ملاحظه نَرون.. خدایا... خداوندا ...

حرف مرضیه خانم نصفه نیمه ماند، علی خودش را به بالای پله‌ها رساند و خواست برود داخل اتاق که مرضیه خانم داد زد: با کفش نه، من توی این خونه نماز می‌خونم.

علی روی دوزانو نشست و شروع کرد به رفتن به سمت کمد. همین‌طور که علی کند و کاو می‌کرد، مرضیه خانم آرام آرام از پله‌ها بالا می‌آمد.

- ای خدا... ای پروردگار... تو خودت شاهدی، نه پدرش نون حروم آورد سر این سفره، نه من بی وضو بهش شیر دادم، آخه مادر چه کاریه می‌کنی؟ بعد از مرگ آقات خدابیامرز عالم و آدم گفتن مرضی خانوم! غصه نخوری یه وقت؛ پسرت هست، نور چشمت هست، میشه سایه‌ بالا سرت، جای خالی مردتو میگیره، کدومشون خبر داشتن تو میخوای گیس بلند کنی و شبیه دخترا بشی؟ علی مادر میشنوی چی میگم؟ آره؟  

علی با عجله و بی‌توجه دنبال شناسنامه‌اش می‌گشت. جست و جوهایش که بی اثر ماند با عجز رو کرد به مادرش که روی پله‌ی سوم ایستاده بود و با دست آرام زانویش را می‌مالید. گفت: مامان مرضی تو رو خاک آقام بگو شناسنامه‌م کجاست؟ مرضی خانم تا این را شنید ساکت شد، بهتش برد، علی در بدترین شرایط هم چنین قسمی نمی‌خورد، پیرزن چیزی نگفت، دمپایی‌هایش را در آورد، آرام رفت در ِصندوق چوبی کنار اتاق را بازکرد، پارچه‌ی مخمل قرمز را که خودش گلدوزی کرده بود برداشت، چهار تختش را باز کرد و عقد نامه و مهرنامه‌ی خودش و وصیت حاج سلمان را شبیه یک شی گران بها و با وسواس خاصی کنار گذاشت و بعد شناسنامه‌ی علی را به سمتش گرفت؛ علی شناسنامه را که گرفت خوشحال و خندان دوباره روی همان دوزانو به سمت در اتاق به راه افتاد، همینطور که می‌رفت از سر ذوق بلند گفت: قربونت برم مرضی خانوم... 

علی که در را بست مرضیه خانم سبد را به دست گرفت و دوباره عزم رفتن لب حوض و صید سیب کرد. 

رو به آسمان داغ تیرماه کرد و گفت: خدایا پناهش باش...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
برای داستان قسمت اول خوب بودش.... ولی یه خورده کشش اش کمه.... آدم رو منتظر نمی ذاره تا قسمت بعدیش
navid_s
navid_s
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
بنده جسارتا با نظر شما موافق نیستم و فکر می کنم از نگاه اهل فن این داستان کوتاه نمره قبولی می گیرد. نظرم را در ادامه نوشته ام
navid_s
navid_s
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
داستان خیلی خوبی بود! توصیف های به جا و بسیار زیبایی داشت. همینطور گره ای که ایجاد کردید کشش این رو داره که داستان ادامه پیدا کنه. بسیار خوشحال شدم که اینجا اومدم و داستان شما رو خوندم خانم هوشمند
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
داستان خوبی بود. من که خوشم امد و حتما سعی میکنم دنبال کنم داستانتون رو.
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
سلآم؛ یعنی شناسنامه واسه چی میخواسته؟!!! مرسی از شما شیک قلم زدین...منظر بقیش میمونیم :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
مامان مرضی!!!یعنی مامانی ک مرض داره خخ یا مخفف مرضیه است؟اگه مخففه که مخفف خوبی نیس.
مهشید_دانش
مهشید_دانش
٩٥/٠٦/٠١
٠
٠
منتظر ادامه‌شم :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨