ماجرای باسواد شدن مردم ده بالا و ده پایین
این داستان واقعی است

ماجرای باسواد شدن مردم ده بالا و ده پایین

نویسنده : h_rastegar

روزگاری در ده کوچکی مردم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردنند. این ده خود متشکل از دو بخش بالای ده و پایین ده بود. یک روز در راستای توانمندسازی مردم ده مقرر می‌گردد که همه با سواد شوند. شورای عالی آموزش ده بالا که متشکل از چند نخبه فارغ التحصیل ده فرنگ بودند، بعد از یک مشورت ۵ ثانیه‌ای و به اتفاق جمیع آرا تصمیم می‌گیرند که سیستم آموزشی که در فرنگ دیده‌اند را پیاده کنند. پس مقرر می‌گردد که همه کودکان از ۷ سالگی به مدت دوازده سال فقط آموزش تئوری ببینند. بعد از آن یک آزمون سراسری در تمام ده برقرار می‌گردد تا آن‌هایی که خوب درس خوانده‌اند بتوانند ادامه تحصیل بدهند و متخصص شوند. کتاب‌هایی را هم از فرنگ می‌آورند و به لحجه مردم ده ترجمه می‌کنند. 

مردم این ده انسان‌های معتقد و مقیدی بودند. بچه‌ها صبح‌ها به مدرسه می‌روند و جمع و تفریق و خواندن و نوشتن یاد می‌گیرند و پدر مادرها نیز راضی هستند. با این‌که نیروی کار برای زمین را از دست داده‌اند اما به این امید که بعدها فرزندان‌شان تحصیل کرده می‌شوند و شاید بتوانند با علم خود کمک بیشتری به خانواده و زندگی خود بکنند گذر عمر می‌کردند.

بعد از مدتی اولین آزمون سراسری برگزار می‌شود و عده‌ای از دختران ده بالا در دانشگاه ده پایین و عده‌ای از دختران ده پایین در دانشگاه ده بالا قبول می‌شوند. عده‌ای از مردم اعتراض می‌کنند که چرا باید به این شکل باشد. چرا دختران دلبند ما به دلیل فاصله زیاد خستگی ناشی از رفت و آمد بین دو بخش ده را ببینند و یا هفته‌ها و روزها در ده پایین زندگی کنند برای دانشگاه رفتن و از ما دور باشند. اما رگ غیرت فارغ التحصیلان فرنگ رفته ده تکانی نخورد و جواب این بود که این سیستم در تمام فرنگ پیاده شده و مشکلی ندارد. بعد هم آن رشته‌ای که این دختر قبول شده در ده خودش ارائه نمی‌شود.

قبل‌ها دخترها و پسرهای ده خیلی زودتر ازدواج می‌کردند. اما حالا رقابت شدیدی برای دانشگاه رفتن ایجاد شده بود. از طرفی پسرهای ده هم به دلیل این‌که تا سن ۱۸ سالگی فقط درس خوانده بودند و بعد باید برای حفاظت از ده دو سالی را به پادگان ده می‌رفتند امکان ازدواج نداشتند. اگر هم می‌خواستند که دانشگاه بروند این زمان بسیار طولانی‌تر می‌شود.

دخترها و پسرهایی که دیگر برای خود آقا و خانمی شده بودند و از طرفی فشار غریزه جنسی آن‌ها را آزرده کرده بود و با دیدن وضعیت خود امیدی هم به ازدواج خود نداشتند، با خود گفتند خوب حالا که فعلا نمی‌شود ازدواج کرد، برای این‌که فرصت از دست نرود قرار ازدواج می‌شود گذاشت که.

پدر و مادرها هم که سر کار بودند و نمی‌توانستند دائما به ده دیگر بروند و به بچه‌های خود سر بزنند. کم کم قرارهای ازدواج‌هایی به صورت مخفی بین دخترها و پسرهای ده شکل گرفت. عده‌ای از پسرهای ده برای محکم کاری با چند دختر قرار ازدواج گذاشتند که اگر اتفاقی افتاد، شانس ازدواج‌شان از بین نرود. و بالعکس.

عده‌ای از دخترهای ده بالا که در ده پایین درس می‌خوانند و شوهر گیرشان نیامده بود و بلد نبودند چطور توجه پسرها را به خود جلب کنند. به فکر افتادند که چطور بی‌شوهر نمانند. یک روز یکی از این دخترها دور از چشم خانواده و دوستان وقتی یکی از پسرهایی را که به نظر مناسب ازدواج می‌آمد را تنها دید به سمت او رفت، کمی جلباب خود را عقب‌تر داد و خنده‌ای کرد. پسر بیچاره که در حال خواندن کتابی در رشته خودش یعنی دایناسور شناسی بود از حال بی‌حال شد و بر زمین افتاد. دختر تا دید شرایط وخیم است پا به فرار گذاشت. 

وقتی این خبر به گوش شورای فرهنگی ده رسید. آن‌ها جلسه اضطراری در این رابطه تشکیل دادند. تعدادی از اعضای شورا گفتند مشکل از سیستم آموزشی است. چرا دخترها نباید در محل زندگی خود درس بخوانند. عده‌ای دیگر گفتند چرا فاصله سن بلوغ و ازدواج جوان‌های ده این‌قدر باید فاصله بیفتد. پسر من هم اکنون در رشته دینامیک سیاه چاله درس می‌خواند. نمی‌دانم وقتی درسش تمام شود در کدام بخش ده می‌تواند مشغول به کار شود و آیا بازار کار ده به او اجازه شاغل شدن و امرار معاش را می‌دهد یا خیر. کاش در ده پایین رشته آفت شناسی محصولات بود تا بعد از آن پسرم می‌توانست کمکی به من باشد. خلاصه بعد از شور و مصاحبه با مردم و بررسی‌های کارشناسی گزارشی به این شکل به چند مقام  ارائه  شد. 

بررسی‌های به عمل آمده نشان می‌دهد که مشکل از سیستم آموزشی است. این سیستم منطبق با نیازهای ده و فرهنگ مردم ده تعریف نشده است.

اما کار از کار گذشته بود. هر روز به تعداد افرادی که جلباب‌های خود را عقب می‌کشیدند به امید اینکه شوهری پیدا کنند بیشتر می‌شد. تعداد زیادی فارغ التحصیل در رشته‌هایی که هیچ کس نمی‌دانست چه هستند و این فارغ التحصیلان که در دهه سوم زندگی خود بودند حالا دیگر بیل دست گرفتن و کشاورزی و دام پروری هم بلد نبودند که بتوانند که در کنار پدران خود مشغول به کار شوند. هر روز نارضایتی‌ها بیشتر می‌شد. تعداد بسیاری شروع به دلالی و خرید و فروش کردند.

عده‌ای از جوانان وقتی دیده‌اند بازار کار مناسبی برای رشته آن‌ها نیست به این فکر افتادند که به ده فرنگ بروند که آن رشته‌ها از آنجا آمده. حتما آن‌ها برای نیاز خودشان نیرو می‌خواستند و شاید برای ما آن‌جا کاری باشد. پس عده‌ای از فارغ التحصیلان شروع به مهاجرت به ده فرنگ کردند. 

گروهی از مردم ده شورای امر به معروف تشکیل دادند و از بدی عقب دادن جلباب در شهر می‌گفتند و اینکه نظم ده را به هم می‌زند و اجازه انتخاب درست را از جوان ها می‌گیرد. درگیری‌ها بالا گرفت. جوانان راه دیگری به ذهنشان نمی‌رسید و امیدی هم به بهبود اوضاء نبود. همه به دنبال مقصر و باعث و بانی این مشکلات بودند. گروهی از مردم جلوی دفتر شورای آموزش جمع شده اند تا اعتراض کنند. اما فهمیدند که شورای آموزش سال‌هاست که منحل شده. دلیل آن این بود که اعضای این شورا که همه گرین کارت و سیستیزن شیپ فرنگ داشته‌اند وقتی دیدند که ده رو به فروپاشی است همه به فرنگ برگشته‌اند. 

مردم ده گروه دیگری تشکیل دادند و سیستم آموزش و پرورش فعلی را منحل کردند. مقرر شد در ده بالا و ده پایین تنها رشته‌هایی آموزش داده شود که مناسب نیازهای آن بخش ده باشد. دخترهای ده می‌توانند در محل زندگی خود مشغول به تحصیل شوند. آموزش‌های دوره متوسطه باید به شکلی باشند که همه بعد از گذراندن این دوره بتوانند مستقیما جذب بازار کار شوند.۵۰ درصد از زمان آموزش روزانه را باید مهارت‌های زندگی مانند ارتباط با خانواده. خودشناسی و رفتار شناسی،کار گروهی و تعامل با مردم ده را به خود اختصاص دهند. سربازی به صورت اختیاری در آمده و حقوق و پاداش آن به صورت یک کارگر استخدامی کامل پرداخت می‌گردد.

در انتها و بعد از پیاده کردن این سیستم دیگر هیچ دختری در ده حق ندارد جلباب خود را برای پیدا کردن شوهر عقب بدهد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z-taghipour
z-taghipour
٩٥/٠٥/١٧
١
٠
باز خوبه در نهایت روش درستی رو در پیش گرفتن . البته زندگی تعداد زیادی جوون تلف شد :) ممنون از مطلبتون
h_rastegar
h_rastegar
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
واقعا بیچاره ها تلف شدن. اصلا فکر نکنید داستان ما بود
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/١٧
١
٠
چقدر خوب بودش....عالی ... مرسی
h_rastegar
h_rastegar
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
ممنون که خوندید
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٨
١
٠
خیلی خوب ماجرا ها رو به هم ربط داده بودید بدون زیاده گویی. امیدوارم این سیستم آموزشی پرورشی ما هم یک روزی درست بشه!!!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤