بودنِ واقعی‌ات...
شعر

بودنِ واقعی‌ات...

نویسنده : Ali_emadi

شب که در خواب تو را می‌بینم

تو فقط می‌خندی

بی‌دلیل و بی‌جا

****

مثلا آمده بودی یک شب

با همان دامنِ سبز

وَ من از شوقِ حضور تو دو چَشمَم تر شد

تو ولی قهقهه‌ات

آتشی زد به دو دیده 

همه خاکستر شد.

**** 

یا همین دیشب از آن حرف خودت یادت هست؟

آمدی با چادر 

گفتمت در بَر من حجاب بر سر داری؟

وَ چه گفتی تو به من؟

گفتی در خواب چه فرق

چادر انداخته‌ام که نترسی از من...

****

از چه تو فهمیدی؟

که من از خواب تو هم می‌ترسم...

نکند باز تو در بَر آیی

و همه نقشه‌ی من نقش برآبی شود و 

طعم آغوش تو محدود به خوابی شود و 

وَ به چشمانِ تَرَم صبح ز تو

خنده جوابی شود و... 

****

من که در خواب تو را می‌بینم 

بودنِ واقعی‌ات را متصور شده‌ام

می‌گِریَم

تو ز چه می‌خندی؟

من به خوابِ تو چه ظاهر شده‌ام؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
وای اقای عمادی فوق العاده بود:))) موفقیات شمارو ارزومندیم^_^
A_Emadi
A_Emadi
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
خیلی ممنونم :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
آقای عمادی قالب این شعرتون چیه؟
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
شعر قشنگی بود. ولی آقا نترس :خخخخخ
پربازدیدتریـــن ها