انسانیت؛ بدون مرز

انسانیت؛ بدون مرز

نویسنده : 151

پسر جوانی با دوچرخه، درحال عبور از کوچه بود که ناگهان با شدت زیادی بر زمین افتاد و تمام میوه‌هایی که خریده بود، بر روی زمین ریختند‌.

پیرمردی که دم در خانه‌اش نشسته بود، قهقه‌ای بلند زد و شاد شد.

زن جوانی که درحال عبور از کوچه بود، پوزخندی از روی تمسخر زد و عبور کرد.

صاحبِ بقالی سر کوچه هم جلوی مغازه‌اش ایستاد و شروع به خندیدن کرد.

بچه‌هایی هم که مشغول بازی بودند، دورش جمع شدند و شروع به خندیدن و تمسخر کردند.

در این میان، دختر بچه‌ای، عروسک به دست، بچه‌ها را کنار زد و به پسر آسیب دیده رسید؛ عروسکش را کنار گذاشت و دست پسر را که آسیب دیده بود گرفت و شروع به نوازش کرد.

همه ساکت شده بودند و محو حرکت دختر بچه، که گفت:«دستت اوف شده عمو جون؟ الآن نازش می‌کنم تا خوب شه.»

انسانیت...

بدون مرز...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
خیییییلی خوب بودش :) ))) مرسی داش محمد
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
قربانت داداش : )
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
قشنگ بود. امیدوارم این انسانیت رو ما هم داشته باشیم...
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
امیدوارم منم
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
ولی خب فکر نمی کنم این قدر هم دیگه انسانیت (حداقل تو این شرایط) بین مون کم رنگ شده باشه.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
ولی فکر کن :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
عخی چه صحنه قشنگی :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
ممنون ک خوندید.
غزالِ رضائی
غزالِ رضائی
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
عخییی ستاره نداره حالا چی کار میخواین بکنیییین/؟ نچ نچ نچ:دی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٥/١٩
٠
٠
دعا به حال و روز‌ شما :/
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات