حس خوب یک روز دوست داشتنی
The Lovely Day

حس خوب یک روز دوست داشتنی

نویسنده : h_sadat

کتاب مورد علاقه‌ام را می‌خوانم، نوشته‌های مورد علاقه‌ام را می نویسم، چای سبز با گُل سُرخ‌ام را بر می‌دارم  و کنار پنجره می‌روم و پنجره را باز می‌کنم و هوای تازه را استشمام، صدای جیک جیک گنجشک ها می آید!... تقریباً ساعت 8 صبح است و زندگی در جریان... آدم ها تک و توک می آیند و می روند با لباس های رنگارنگ! مادرها بچه هایشان را به مهد کودک می‌برند. بچه‌ها لباس‌هایی با رنگ شاد و مادر ها تیره. یکی لباسش قهوه ای تیره است و لباس بچه اش صورتی، یاد شکوفه های درخت هلو می افتم! یکی لباسش سرمه ای و لباس کوچولوی همراهش زرد، یاد آسمان شب و ستاره هایش می افتم! گرچه از پشت این پنجره ی کهنه همه چیز تیره تر است. ناگهان یاد دوران کودکی ام می افتم، کلاس اوّل بودم... شجاعانه خودم ساعت 6 صبح و 7 دقیقه (دقیقه و ثانیه را جا به جا فهمیده بودم) به طرف مدرسه راه افتادم. به خیال خودم دوست داشتم مادرم استراحت کند و با خیال راحت بخوابد! وقتی دم در مدرسه رسیدم با اینکه کمی تعجب کرده بودم از خلوتی کوچه اما منتظر بودم تا بقیه برسند! فکر میکردم کمی زود آمدم! تقریباً پنج دقیقه بعد مادرم را دیدم که با چادر رنگی و دمپایی های پدرم با اخم به سویم می‌آید! وقتی خانه رسیدیم فهمیدم اوضاع از چه قرار است! با یاد آوری این خاطره، نفس عمیقی کشیدم و لبخندی گُشاد صورتم را گرفت!

درحال نگاه کردن منظره ی بیرون از پنجره که کوچه ای بود پُر از درخت و آدم هایی رنگارنگ، به ذهنم خطور کرد که اگر ناگهان فردا دنیا تمام شود، چه می‌شود؟ آن وقت نقشه‌ی کودک صورتی‌پوش برای شهربازی فردا بهم می‌خورد! کودک زرد پوش پشیمان می‌شود که چرا هنگام خواب، مادرش را بوس نکرد... ما چه؟ نمی‌دانم... شاید پشیمان شویم از اخم‌هایی که کردیم، غُرهایی که زدیم، غرولند کردن‌هایمان،... یا شاید خوشحال شویم از صبر کردنمان، مهربان بودنمان، ایمان داشتنمان و...

روزی که این همه سال زمینی برایمان خاطره شود و سهمش فقط یک "آه" باشد. خواه آهی از آسودگی یا پشیمانی... لبخندی به روی صورتم می آید و فکری به ذهنم می رسد... "هنوز فرصت هست!" زیر لب خدا را شکر می گویم! آرام از لب پنجره بلند می‌شوم و به خواندن کتابم و نوشتنم ادامه می‌دهم و استکان چای‌ای که همراه با افکارم تمام شد را کناری می‌گذارم... راستی چقدر خوب است کاری را انجام دهی که عاشقش هستی یا کسی باشی که عاشقانه دوستش داری!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
«راستی چقدر خوب است کاری را انجام دهی که عاشقش هستی یا کسی باشی که عاشقانه دوستش داری!»بی نهایت خوبه این بی نهایت کاش لبخندها رو از هم دریغ نکنیم و دوست داشتن ها مون رو علنی کنیم:) یادداشت خوبی بود
h_sadat
h_sadat
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
نظر لطفتونه، مرسی :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
چقدر خوب نوشتین.عالی بود. واقعا کیف کردم.مرسی
h_sadat
h_sadat
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنونم :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
زیبا بود
h_sadat
h_sadat
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
مرسی :)
Vania
Vania
٩٥/٠٥/١٣
١
٠
امام علی یه حدیث دارن میگن: « اگر انسان ها بدانند بودنشان در این دنیا محدود است، محبتشان به هم نامحدود می شود» شاید اگه همین فردا قرار بود دنیا تموم بشه بیشترین حسرت آدم ها دوستت دارم ها و احساساتی بود که گفته نشده..کاش فرصت های مونده رو قدر بدونیم:)..عاشق باشید و عاشق بمونید:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
دقیقا
h_sadat
h_sadat
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
درسته، مرسی :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
خیلی قشنگ نوشته بودید و خوب چیزی که میخواستید رو به خواننده انتقال دادید. آفرین :)
h_sadat
h_sadat
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنونم :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلآم؛ مانیز هم دمنوش با فکر زیاد دوست میداریم...البته زیاد که نه عمیق :)
h_sadat
h_sadat
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
:) نوش جان! البته با افکاری قشنگ!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥