نارِ بی دُخان!
یادداشتی بر «آتش بدون دود» نوشتۀ «زهرا آقایی»

نارِ بی دُخان!

نویسنده : m_esfahani

داستان آتش بدون دود را از این‌جا بخوانید

وقتی «دوراهی‌های زرد و ليمويی!»، داستان زهرا آقایی را در جشنواره نویسندگی خواندم، فهمیدم علاوه بر نوشتن یادداشت، در نگارش داستان هم تبحر دارد؛ بماند که انتظار مقام آوردنش را داشتم. «آتش بدون دود»، مهر تأییدی بود بر آن‌چه در جشنواره از مخیله‌ام گذشت.

«رفیق صابر به خاطر عدم پرداخت حقوق‌شان در مقابل شهرداری خودش را به آتش می‌کشد. دو نفر خبرش را می‌خوانند و قضاوت می‌کنند. این باعث می‌شود که صابر عکس‌العمل نشان دهد.» طرح داستان همین است، اصلاً کل داستان همین است.

شخص با شخصیت فرق می‌کند. شخص ایمان فروزان‌نیاست، مجتبی خطیب آستانه‌ست، الهام نفری‌ست، فاطمه‌سادات منافی‌ست، زهرا آقایی‌ست و شخصیت، مرام، رفتار، کردار و بعضاً گفتار آن‌هاست. مخاطب، ذره‌ای از شخص تأثیر نمی‌گیرد، مثل همه افرادی که روی سی‌وسه پل از کنارشان می‌گذریم؛ برای همراهی، باید شخصیت افراد را بشناسیم، هرچند سطحی.

بعضی چیزها مواد لازم برای شروع یک داستانند، مثلاً زندگینامه شخصیت جزء مواد لازم است که نویسنده قبل از شروع باید کاملاً به آن واقف باشد. شخصیت را به دو صورت می‌توان معرفی کرد؛ گاه نویسنده، معرفی شخصیت را به عهده راوی می‌گذارد، این حالت را «گزارشی» می‌نامند، گاهی هم سعی می‌کند تا شخصیت، خودش را با افعالش و گفتارش نشان دهد، این می‌شود «نمایشی» که نویسنده داستان «آتش بدون دود» از آن بهره گرفته است.

زهرا آقایی، شخصیت ساده صابر را به درستی پردازش می‌کند، با یک سری المان‌ها، رفتار شخصیت و دست آخِر با دیالوگ، نشانش می‌دهد. انتخاب نام «صابر» را با شخصیتش مغایر می‌دانم. مرد عینکی حرف چندان بدی نزد که تا این حد از صبوری صابر بکاهد، این آتش‌بازی گره‌ای باز نمی‌کرد، ولی انگار کشمکش شخصیت با خودش، نویسنده را راضی نمی‌کند و صابر را به جان مرد عینکی می‌اندازد.

زهرا آقایی، داستان را روراست و مستقیم بیان می‌کند؛ بدون معما، بدون راز! ابتدا کشمکش درونی: «با خودش فكر كرد اگر بطري بنزين را به «مصيّب» نمي‌داد، آن اتفاق نمي‌افتاد.» نوشتنِ «آن اتفاق» گره‌ای کوچک است که «کدام اتفاق؟» این گره لحظاتی بعد باز می‌شود: «نگانگا! نوشته امروز دم شهرداري يه نفر خودشو آتيش زده!» و تمام؛ در ادامه رازی وجود ندارد. معتقدم اگر داستان با پاراگراف دوم شروع می‌شد و پاراگراف اول، با چینش نویسنده، بعد از آن می‌آمد، اثر حالتی نرمال به خود می‌گرفت؛ یعنی ابتدا دو نفر در مورد یک آتش‌سوزی صحبت می‌کردند تا داستان جا بیفتد، بعد آرام‌آرام صابر دستش را به میله می‌گرفت و حسرت می‌خورد که کاش در بطری‌ آب ریخته بود. این خودش ذهن مخاطب را درگیر می‌کرد و به دنبال ربط صابر و مکالمه دو نفر مسافر می‌گشت. حتی بهتر از ایجاد یک گره کوچک و بلافاصله باز کردنش بود و می‌توانست تا نزدیکی‌های پایان و دعوای صابر مخاطب را درگیر کند و در اوج، آن‌جا که صبر صابر به اتمام می‌رسد و گُر می‌گیرد این آتش بدون دود و محتویات دلش را خالی می‌کند روی مرد عینکی، گره باز شود که نشد که اگر می‌شد، داستان ساختمان محکم‌تری پیدا می‌کرد.

حضور بچه‌ها چقدر زیبا و مفهومی در لابلای داستان گنجانده شده است. در فکر این حرف‌ها نیستند: «آرش! امروزم مياي بريم از اون درخته توت بخوريم؟» نه فکر قضاوت‌های دو مسافرند و نه دغدغه‌های صابر را دارند، هرکس هم می‌خواهد خودش را به آتش کشیده باشد، ما توت‌مان را می‌خوریم! بی‌تفاوتی مسافران هم از محتویات اصلیِ داستان زهرا آقایی‌ست، ولی همیشه در میان این بی‌تفاوتی‌ها، دست آخِر کسانی هستند که صلواتی ختم کنند و کار را فیصله دهند.

پایان داستان «آتش بدون دود» از نقاط قوت اثر است. «درب اتوبوس بسته شد و دود گازوئيل به صورت صابر خورد. بچه‌ها بلندبلند مي‌خنديدند.» قضاوت کنندگان، مردم بی‌تفاوت، همه و همه رفتند و صابر با تمام دغدغه‌ها تنها ماند. دود همه چیز به چشم او رفت. تقابل این خنده و اوضاع صابر به شدت در پایان ماجرا ستودنی‌ست.

داستان «آتش بدون دود» داستان خوبی‌ست. اثرش را می‌گذارد. حس مخاطب را برمی‌انگیزد و چیزی بالاتر از این برای یک نویسنده نیست. زهرا آقایی، فنون داستان‌نویسی را می‌داند، حتی زیبایی بعضی عباراتش نشان دهنده این است که می‌داند زینت اثر هم بسیار مهم است؛ در یک کلام نشان داد که اگر آب باشد، شناگر ماهری‌ست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
چقد حسودیم شد به خانم آقایی :) ممنون بابت نوشتن اینهمه نکات ریز و خیلی خیلی مهم تو نوشتن داستان بازم بنویسید از این دست نقدا خیلی مشتاقم بازم یاد بگیرم
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سلام عزیز دلم:) ممنونم ولی لطف جناب میرزا واقعا حسادت برانیگیزه. خودمم به خودم حسودیم شد:)))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
شکری خدا :) خیلی خبه، اگه مفیددونس، خیلی هم عالی همشهری :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
لطف شماست سرکار خانم آقایی :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
چه قدر خوبه این کارتون :))) خسته نباشید:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
خیلی لطف کردین خانم خسروی :) سلامت باشین! :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سلام.خوش به حال زهرا آقایی عزیزم:-) و همچنین ممنون از شما بابت این کار قشنگتون:-)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
چشم مایی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
:-)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
علیکم السلام خانم گلبرگ؛ خواهش می کنم، مفید باشه انشالا! :)
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
درود آميرزا، درود... چه کار قشنگی رو در جیم شروع کردین و چه موشکافانه تمام جوانب رو بررسی کردین، کلاس درسی هست برای همه ی ما... زنده باشی :))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
درود صالح عزیزم؛ حضورت بدون تعارف باعث شعف میشه. همین که امضا کننده هستی و به رفیقت سر می زنی ممنونتم :) سلامت باشی همیشه!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سلام جناب میرزا. یک دنیااااااا سپاس گزارم از نقد بسیار خوبتون. درباره بنده اغراق فرمودید. امیدوارم لایق این تفاسیر باشم. اصلا دو دنیا سپاس گزارم. داستانم رو حتما ادیت میکنم:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
علیکم السلام خانم آقایی؛ خواهش می کنم :) اغراقی در کار نیست، حقیقت رو می‌نویسم. داستان رو حتماً باز نویسی کنید که کارتون حرف نداره. شما خدا رو شکر خودتون نقاشید و می دونید منظورم از طرح چیه. طرح در داستان همون طرح اولیه در نقاشی هست که به شدت مهمه. یکی از ارکان طرح تعلیقه که استحکام اون رو تضمین می کنه و به طرح قوت میده. شما در این داستان تعلیق رو در طرح قرار ندادید و سعی کردین در داستان پیاده کنید که این باعث شده همون اول ایجادش کنید و سریع هم آزادش کرده و همه چیز رو مشخص کنید. درمانش همون جابجایی پاراگراف هاست و هنر شما که تعلیق داستانتون با دیالوگ های آتشین شخصیت اولتون باز بشه و تمام؛ حرفی نخواهد داشت. راستی انتخاب نام «مصیب» بسیار عالی بود. براتون آرزوی موفقیت دارم! :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
من خيلي از داستان‌هاي كوتاه همينگوي و ماركز و كارور رو كه مي‌خونم، لزوما همشون اينطور نيستن كه تعليق داشته باشن. حتي آدم فكر مي‌كنه بعضي‌هاشون اصلا مسئله‌اي ندارن و داستاني اتفاق نيفتاده. ولي اصل كارشون تو شخصيت‌ پردازي و روانكاوي و ساير تكنيك‌هاي ديگه ي داستانه. سليقه خودم بيشتر با اون داستان‌هاست... البته نقدتون رو به اين داستان كاملا قبول دارم. به هر حال داستان بايد كشش داشته باشه براي مخاطب... ولي ميگم داستان تو اين مدل داستان‌ها همون جريانيه كه داره اتفاق ميفته. مثلا هدف شخص بنده صرف روايت يه صحنه از زندگي يه مرد بوده... نه ايجاد معما و بعد كشف. نمي‌دونم منظورم رو چقدر رسوندم. شما ناتواني ما رو در رسوندن منظور ببخشاييد:)) و اگر اشتباه مي‌:نم در اين رابطه بفرماييد:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
درسته، حرف شما هم متینه. منتها منظور من از تعلیق در این داستان بود که واقعا شما قصد ایجادش رو داشتین و از شروعتون مشخصه و حتی با او گرۀ کوچیک؛ و الا ترفندهای داستان نویسی و عناصری که میشه روی اونها مانور داد، یکیش تعلیقه، بعضی ها از عنصر غافلگیری استفاده می کنند در حین یک روایت ساده از زندگی و این داستانشون رو قشنگ می کنه، بعضی ها از پیچش های روان شناختی شخصیت و... البته غیر از عنصر تعلیق، در بقیه موارد باید همینگوی و مارکز و کارور باشید که داستانتون خونده بشه (اینو برای خودم میگم) چون خیلی خیلی باید هنرمندانه روایت بشه که فقط از خودشون بر میاد :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
جناب میرزا مثه همیشه زیبا و منصفانه بود
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
مخلصم آقا، خیلی خوش اومدین و لطف داشتین :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
نقد داستان ها تو سایت هم به ما انگیزه میده برای نوشتن داستان، هم کلی نکته یاد میگیریم...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
خدا رو شکر، امیدوارم این اتفاق بیفته.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
داستان ساده و روانی بدون از تکلف ها بود و دغدغه های درد مرم را به زبان قابل فهم با دردی که در متن پنهان بود را گفته...من عاشق فقر نویسی و دغدغه نویسی ام...تبریک ب خانم آقایی...و خداقوت ب جناب میرزا
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
حقیقتاً همین نکاتی که بیان کردین از ویژگی های یه داستان خوبه. کار نویسنده دغدغه نویسی هست که فقر و... هم زیرمجموعه اون قرار می گیره؛ امیدوارم شما هم در نوشتن به اون حدی که لایقتون هست برسید. ممنون از شما :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنون از شما
n.dahji
n.dahji
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
سلام،دو بار خوندم،بدون رودربایسی بگم عالی نوشتین ، وخسته نباشید،هر چند خانوم اقایی در مورد مطلب(ایا با گذاشتن عکس خانومها در اینستا موافقید)جواب اخرین کامنت بنده رو ندادن و همین جا ازشون میخوام یه بار دیگه برگردن و بخونن و از بابت دلخورم ازشون ،ولی جناب اقا میرزا شک ندارم که با یادداشت نکات ریزی که شما اینجا نوشتید ، بدون شک ایشون هم عالی نوشتند و هم به شما و هم به خانوم اقایی خسته نباشید عرض میکنم و ارزوی موفقیت بیشتر*
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
علیکم السلام؛ شما محبت داشتین، سلامت باشید! :) انشالا ایشون ببینند و جواب شما رو بدن. من هم متقابلاً آرزوی سلامتی و موفقیت برای شما دارم.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
سلام ممونم از شما. لطف داريد. ميرم نگاه مي‌كنم...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
كامنتتون رو خوندم. خدا ببخشه همه ما رو... من هم نظرم همونه كماكان:)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
منم با نظر بقیه موافقم..کاری ک شما و جناب بهاری می کنید واقعا خوبه، خیلیا فقط از رو علاقه مینویسن مثه خود من و هیچ آشنایی با اصول و فنون نوشتن ندارن، این نقد و موشکافی شما باعث میشه خیلی چیزا یاد بگیریم..ممنون بخاطر زحماتتون جناب میرزا، خسته نباشین :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
مخلص آقا :) امیدوارم که قابل باشیم و اتفاق مذکور بیفته// خواهش می کنم و ممنونم از شما که صله رحم به جا اوردین دوست خوبم :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
سلآم؛ موافقیم :) قلمتآن مستدآم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
علیکم السلام؛ ممنونم که موافقین :) سلامتی شمآ مستدآم!
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
خیلی نقد خوبی نوشته بودید،داستان رو هم ندیده بودم قبلا...واقعا داستان قشنگی بود.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
شما خیلی خوب خوندینش فکر کنم، ممنونم از شما و امیدوارم بازم متنای خوبتون رو در جیم بخونم :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
سپاس:)
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
خانم آقایی کارشون حرف نداره:) وشما نقدتون
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
و شمام افتخار دادین با حضورتون، لطف و محبت داشتین :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنونم عزيزم خيلي لطف داري:)
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
آ میرزا عالی بود:) هم مطلب خانم آقایی و هم نقد شما بیست بود حرف نداشت خیلی هم لذت بردم هم یاد گرفتم:) اگه قبلا آرزوم بود توی نویسندگی یه نویسنده خوب بشم الان آرزوم اینه یک منتقد خوب بشم چون چندین مرتبه بالاتر از نویسنده خوب بودنه:) لذت بردم واقعا
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
وحیدجان قسم که با هم نداریم، می بینمت شاد میشم :) خیلی خیلی خیلی به من لطف داری رفیق. امیدوارم به اون جایگاهی که لایقش هستی برسی، من که برات آرزوی سلامتی و بعد موفقیت در کارِت دارم؛ ارادت :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
سلام بر شما. ممنون از لطفتون. اتفاقا به نظر من برعكسه. نوشتن داستان واقعا خيلي سخت‌تر از نقدشه... اينو وقتي تو چرخه داستان‌نويسي بيفتيد متوجه ميشيد...:) چون نقد گاهي جنبه سليقه هم به خودش مي‌گيره:) البته اينو كلي گفتم. نه درباره جناب ميرزا. ولي حتم دارم ايشون هم قبول دارن كه كارشون موقع نوشتن داستان سخت‌تر از نقده. چون آدم وقتي داستان رو مي‌نويسه بايد همزمان هم خودش نقدش كنه، هم فكر به ديالوگها و توصيفات و صحنه‌سازي ها و خلاقيت اينا...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
از اتفاق خانم آقایی حق با آقای قوام هست :) نویسنده فقط دغدغۀ اینو داره که متنش رو بچینه و خلاقیت به خرج بده و تموم اون نکاتی که شما فرمودین، و صد البته دست آخر واقف به امور هست که اون چیزی رو که می خواسته در متن گنجونده و می دونه اون چیه، اینجا دغدغۀ منتقد و یا تحلیل گر بیشتره چون علاوه بر نکات بالا که باید در متن و یادداشتش داشته باشه و ساختار یادداشت رو بچینه، دو وظیفۀ مهم تر هم داره، اینکه زیرساخت های متن رو استخراج کنه و برای مخاطب شرح بده و اینکه هدف های نویسنده و مرادش رو از زیر و بم عبارات و جمله ها بیرون بکشه و هدفش رو از کلمات و عبارات مشخص کنه با وجودی که تنها خود نویسنده به اونها واقفه :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
نمي‌دونم والا... اكثر داستان نويس‌ها ميگن انتقاد راحت‌تره... خود حقيرم نظرم همينه آخه. [خجالت خجالت و اينها]
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
:))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
:)))))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
واقعا کارتون بی نقصه نوشتن این نکات برای کسایی که میخوان داستان نویسی رو جدی دنبال کنن خیلی راهگشاست اصلا شما یه دونه باشید جناب میرزا:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
من پاسخ این همه لطف و محبت رو چطوری بدم؟ امیدوارم مفید باشه :) ممنونم نسرین خانم.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
راستي جناب ميرزا يه قسمت نقدتون رو قبول ندارم:) اونم اينكه اسم صابر به شخصيت صابر نميومده:) يه جا خوندم شخصي گفته بود من عاشق داستاني ميشم كه توش شخصي به نام رسول آدم بكشه! چون هميشه تو فيلمها و داستانها رسول‌ها مظلومند و ما بايد كليشه‌ها رو دور بريزيم. نمي‌دونم شخصا اين تضاد رو دوست داشتم. و اينكه خب صابر آدم كم صبري نبوده! تو شرايط ا مرگ رفيقش به اون شكل ديگه طبيعي بوده كه كمي صبرشو از دست بده ديگه:) هرچند كه من نبايد توضيح بدم درباره داستانم:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
برا یکی از جیمی ها که داستان نوشته بود کامنت دادم: مکالمه با گفتگو فرق داره، چون نوشته بود: «حسن سلام، چطوری؟» «سلام حسین، خوبم، تو چطوری؟» گفتم اینی که شما نوشتی مکالمه س، در داستان گفتگو نیاز داریم، جوابم نوشت: استادم گفته در نوشتن دیالوگ باید از حرف های مردم الگو بگیریم. خب منظور استادش رو نگرفته بود، بله، باید از حرفهایی که مردم می زنند الگو بگیریم و چیزی خارج از عرف مردم نگیم، اما نه اینکه عینا همون رو تکرار کنیم بدون ذره ای هنر؛ اینو داشته باشین، حالا تضاد هم علت می خواد، یه وقت هست کاراکتر شما اسمش صابره، اما شخصیتش از ابتدا و در تموم صحنه ها جوری هست که با اسمش تضاد داره، اینجا نویسنده رو این تضاد تأکید می کنه که هدفی رو برسونه و یا مسخرش کنه و یا حالتی کمیک ایجاد کنه و...، اما در داستان شما شخصیت اصلی شما از ابتدا بازی و ادا در نمی آورد و همۀ کارهاش و حتی فکر کردنش اصولی بود و فقط در همین مقوله مشکل داشت که البته اگه رسول بود من موافقش بودم، چون رسول به معنای فرستاده هست، تازه اینجا عینیت پیدا می‌کرد که انگار یه جورایی فرستادۀ مصیبه که از حقش در موارد بدی قضاوت دفاع کنه که واقعا من اینو می پسندیدم.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
درباره اسمش فكر مي‌كنم:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
١
٠
آقا میرزا این نقدهایی که میکنید خیلی آموزنده و البته تشویق کنندست واسه همگی ما :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنون علیرضاجان، انشالا که اینطور باشه. ممنون از حضورت دوست عزیزم :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلام جناب میرزا؛تبریک میگم به زهرا آقایی عزیز بابت داستان خوبش.نقدتون بر این داستان بی نظیر بود و کاملا حرفه ای،به شما هم تبریک میگم.علاوه بر اینکه نویسنده ای بی نظیر هستید،منتقدی متبحر هم هستید. :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
ممنون از شما عزيزم:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
علیکم السلام خانم یزدی؛ خیلی خوش اومدین! :) لطف و محبتتون همیشه شامل حقیر شده، خیلی خیلی ممنونم و براتون آرزوی سلامتی دارم!
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات