ماه مخفی / داستان کوتاه
داستان کوتاه

ماه مخفی / داستان کوتاه

نویسنده : h_khamooshi

قلم مو. پالت. بوم. سه پایه. همه چیز نقاشی‌مان مشترک بود. حتی رنگ روغن و تینر را هم از فروشگاهی که او تهیه می‌کرد، می‌خریدم. مدت‌ها به رمز داوینچی وارش می‌اندیشیدم که آن چیست؟ تا معما برایم حل شد و پی بردم هیچ رازی در کار نیست بلکه همه چیز زیر سر دست‌های او بود. کاش من آن دست‌ها را داشتم. آه... اگر من آن دست‌ها را داشتم حتی به مدت دو ساعت...

البته اثرهای من هم مخاطبانی داشت و تقریبا برگزارکننده‌های جشنواره‌های سطح شهر با اسمم آشنایی داشتند. و دو روز در هفته به آموزش نقاشی می‌پرداختم. ولی او در چندین جشنواره بزرگ کشوری اول شده بود و جوایز متعددی داشت. من افتخار این را هم داشتم در سال 1382 در جشنواره‌ای که هر دویمان شرکت کرده بودیم دوم بشوم. از همان جا کمی با من آشنایی داشت.

شاگرد کسی نبوده است و هیچ کس را به شاگردی قبول نمی‌کرد البته بسیار مهربان بود و اگر پرسشی پیرامون طرح‌هایش داشتی، تکنیک‌ها و ریزه کاری‌های هنرش را تا حد ممکن و با حوصله توضیح می‌داد. افتادگی خاصی داشت که تا آسمان‌ها بلندش کرده بود. در خیلی از جشنواره‌ها با وجود دعوت‌نامه‌های خصوصی متعدد به خاطر میدان دادن به جوان‌ترها شرکت نمی‌کرد. در هر جشنواره‌ای شرکت می‌کرد نه به خاطر بزرگی اسمش که بخاطر زیبایی هنرش همیشه جزو کاندیدهای اول کسب جایزه بود. یک تکه تنهایی بود در قاب شلوغ زندگی.

این اواخر گالری خصوصی نقاشی‌هایش را برپا کرده بود که با استقبال زیادی مواجه شد. من هم هر روز می‌رفتم از تابلوهایی که توان خریدشان را نداشتم فقط عکس می‌گرفتم و در شلوغی پشت یک ستون مخفیانه او را دید می‌زدم. تازگی‌ها فراخوان جشنواره‌ای به دستم رسید که جوایزش اغوا کننده بود. پیگیر شدم و متوجه شدم او به دلیل شرکت در یک جشنواره خارج از کشور از حضور در این جشنواره ممانعت کرده است.

بهترین موقعیت برای اثبات توانایی‌های علاقه مندان بود. جشنواره کشوری بود . محل برگزاری و اهدای جوایز آن هم در شیراز بود. سه ماه مهلت داشت. مسلما استعدادهای زیادی حرف برای گفتن داشتند. من یک هفته بعد از فراخوانی شروع به نقاشی با عنوان «ماه مخفی» کردم.

گالری خصوصی او در روز هفتم تمام آثارش به فروش رسید و بسته شد. از روزی که فراخوان اعلام شد تا خالی شدن گالری‌اش سه روز به طول انجامید. همان سه روز هم رفتم و کار روزهای قبل را انجام دادم و در ساعتی خاص به جان بوم می‌افتادم. طرح جالبی در ذهنم نقش بسته بود و برای دیده شدن در این جشنواره امیدهای فراونی داشتم.

هر شرکت کننده مجاز بود یک اثر را برای جشنواره ارسال کند. من دو نسخه از یک طرح را همزمان نقاشی می‌کردم و دو ماه طول کشید تا تمام شود. مدتی بود از او خبر نداشتم و نمی‌دانستم در کدام افتتاحیه یا مراسم خاص می‌توانم او را پیدا کنم. به محض تمام شدن، یک نسخه را برداشتم و به ناچار با یکی از دوستانم به محل سکونتش رفتیم.

بعد از کلی خواهش، دوستم را مجاب کردم در خانه‌اش را بزند و با احترام بگوید این اثرتان را خریدم و خیلی دوست دارم امضای شما پای آن باشد.

دوستم پذیرفت و رفت. من از دور تماشا می‌کردم. از خانه‌اش بیرون آمد و زیر تابلویی که فقط محل امضایش نمایان بود را امضا زد. وقتی در را بست رفتم تابلو را از دوستم گرفتم و پستش کردم. بعد از دوماهی که شب و روزش طاقت فرسا بود. دوباره برگشتم به روزهای عادی‌ام و کلاس‌هایم را دایر کردم.

تقریبا یک ماه از ارسال آثار می‌‌گذرد امروز بعد ظهر ایمیلم را چک کردم. دعوتنامه مراسم معرفی و انتخاب سه اثر برتر برایم ارسال شده بود و از تمامی شرکت کنندگان خیلی محترمانه دعوت به عمل آمده بود که در تاریخ 27 تیرماه در مکان مقرر حضور یابند.

روز مراسم رسید. خودم را به شیراز رساندم. محل برگزاری در یک سالن بزرگ سینما بود. برنامه با پرداخت و توضیح مختصر به سبک‌های خاص نقاشی روی پرده نمایش شروع شد. ساعتی بعد مجری از چند تن دعوت کرد به روی سن بیایند تا پیرامون اهداف برگزاری جشنواره سخنرانی کنند. توجهی به اطرافم نداشتم حتی صدای سخنران را هم نمی‌شنیدم. بار اولم نبود که در چنین مکان‌هایی حضور داشتم. جایزه استانی و چندین تقدیرنامه در کارنامه خود داشتم ولی نمی‌دانم چرا استرس پای راستم را مته‌ی پیکوری کرده بود که داشت زمین را حفر می‌کرد، طوری که صدای صندلی هم در آمده بود.

مجری با صدایی که نشاط را در فضای بی‌رمق سالن تزریق می‌کرد گفت اما می‌رسیم به معرفی بهترین آثار جشنواره. سکوت جان داری سالن را فرا گرفت. مجری ادامه داد. مقام سوم جشنواره می‌رسد به تابلویی با عنوان...

آب دهانم را قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم پیکور پایم از برق کشیده شد. آماده بودم که اثر من معرفی بشود. ولی مجری گفت: آبشار و تنگ. نفس راحتی کشیدم که از آن وضعیت در آمدم، دست‌های سالن به تشویق در آمدند.

مقام دوم تابلویی با عنوان... استرس دوباره افتاد به جانم؛ نفسم را حبس کرده بودم که مجری گفت: کاج و گنجشک. کاش زودتر تمام شود تا از این وضع نجات پیدا کنم. خودم خوب می‌دانم چر این حجم استرس در وجودم رخنه کرده است، کاملا در عالمی دیگر سیر می‌کردم و به درصد احتمالات می‌اندیشیدم. امیدم کم شده بود.

ناگهان سالن خاموش شد. از عالم خیال به سالن برگشتم. دایره نور کوچکی که روی پرده سینما باز شد توجه همه را به خودش جلب کرد. نور بزرگتر می‌شد و کم کم دست‌های پشت پرده، این سوراپریز جالب داشت رو می‌شد. کسی شکی نداشت که تصویر روی پرده مربوط به تابلوی برتر جشنواره می‌باشد ولی کدام اثر؟ هیچ کس به جز دست اندرکاران نمایش نمی‌دانست. قلم نور به نقاشی روی بوم پرده پرداخت. پازل تصویر تکه تکه داشت تکمیل می شد. ابتدا یک ستون و سپس نیم رخ زنی که کلاغ موهای او زیر قفس شال آبی‌اش حبس شده بود به نمایش در آمد. تاب تماشا نداشتم نگاهم را از صحنه به طرفی دیگر چرخاندم. دوباره پیکور پایم روشن شد. این بار عصبانی‌تر می‌لرزید طوری که کل جغرافیای زمین بدنم به لرزه در آمده بود. با کشیدن چند نفس عمیق خودم را کنترل کردم و دوباره به صحنه چشم دوختم. تصویر کامل شده بود. قرص صورت ماه زنی از پشت تاریکی‌های ستون می‌درخشید که داد زدم: «ماه مخفی».

همه به طرف من برگشتند داشتم خجالت می‌کشیدم که مجری نجاتم داد. مقام اول می‌رسد به تابلویی با عنوان ماه مخفی اثر خانم فرشته سماواتی. خشکم زد. من نفر نخست شدم باورپذیر نبود. برنده شدن آن همه پول مثل این بود که خانواده فقیری که با چندرغاز موجودی حسابی که از طریق یارانه‌ها واریز می‌شد برنده یک ماشین چند میلیونی از بانک شوند.

از جایم بلند شدم و با گام‌هایی محکم راه سن را پیش گرفتم. روی سن که رسیدم درگوشی به مجری گفتم: خانم سماواتی بنا به دلایلی نتوانستد تشریف بیاورند بنده نماینده ایشانم.  مجری سری تکان داد و جملاتم را از پشت تریبون اعلام کرد.

یاد بود و جوایز اهدا شد و مراسم به پایان رسید. در راه برگشت تمام فکرم مشغول این بود که اگر تقلب نمی‌کردم و امضای فرشته سماواتی پای تابلوی من نمی‌بود آیا نقاشی‌ام پتانسیل آن را داشت که رتبه کسب کند؟ عذاب وجدان سختی گرفته بودم.

به شهرم که رسیدم نسخه دوم ماه مخفی را که همزمان کشیده بودم از کمد در آوردم گذاشتم داخل پاکتی بزرگ و یک نامه با این مضمون نوشتم :

«سلام خانم سماواتی

این یک اعتراف است

من از امضای شما سوءاستفاده کردم و تابلوی اثر خودم را برای جشنواره فرستادم که مقام نخست را دریافت کرد؛ دقیق نمی‌دانم داوران جشنواره معیار انتخاب‌شان اسم شما بوده است که پای نقاشی درج شده بود یا پتانسیل وجودی اثر من.

ولی باید بگویم اجبار مرا به این کار واداشت چرا که هزینه درمان بیماری خواهرم خارج از تصورات خانواده فقیر ما بود و من نمی‌توانستم ریسک تکیه کردن تنها به قلم خودم را پذیرا باشم. 

امیدوارم خطای من را با قبول کردن نسخه اصلی ماه مخفی ببخشید.

خانم سماواتی. من عاشقانه عاشقتان شدم این هم یک اعتراف دیگر است.

امضا: مهدی طاهری»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
اين يك اعتراف است : تقريبا تا انتهاي قصه جنسيت راوي و معشوقشو برعكس تصور ميكردم ..عالييي نگاشته بوديد عاشق توصيفاتش شدم اين هم يك اعتراف ديگر است :)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
خیلی ممنون از حضور شما
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
دقیقا همین تصور رو داشتم
فاطیما
فاطیما
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
اعتراف میکنم که عاشق قلم شما هستم و همیشه از خوندن آثارتون لذت میبرم.بسیار عالی بود. فانوس قلمتون روشن جانم. منتظر خوندن آثار بعدی شما هستم.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
تشککرررر فاطیما خانم
golsa
golsa
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
عالی بود
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
مرسی
Setare
Setare
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سلام، اعتراف میکنم اعتراف تکان دهنده ای بوده :) چ کلاهی سر خانم سماواتی رفته ها:)) خوب بود، خسته نباشی همراه ادمین.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
ممنون ک خوندی ادمینا
رویا
رویا
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
عالی بود بسیار پخته و جذاب ..والبته خلاقانه
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
رویا خانم مرسی
مریم ب
مریم ب
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
آفرین👏👏 خیلی خوب نوشتین قلم تون نویسا 🌼🌼
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
تشکر میکنم از حضورتون
سادات
سادات
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سادات...من نیز عاشق داستانهایتان شده ام ....این هم یک اعتراف دیگر
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
شما لطف دارین ملکه
زینب رستاک
زینب رستاک
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سلام وعرض ادب واحترام جناب خاموشی عزیز داستان بسیار زیبا وغم انگیزو احساسی بود مخصوصا قسمت آخر داستان،جمله ی:کلاغ موهای آبی او زیر قفس شال آبی اش،بسیار به دل نشست وبه نظربنده نقطه زیباو قوت کلماتی داستان شما این جمله قوی بود ودر کل داستان روان وخوبی بودمنتظر آثار بعدیتون هستم قلمتون مانا...
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
ممنون شاعر عزیز
m_bahari
m_bahari
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
این همه تعریف، شاید از تند و تیزی نقدِ من کم کند... با این حال زبانی که در این متن به کار رفته زبانی است که اثر ادبی ندارد و به در حد و اندازه یک داستان نیست و در محدوده خشک و رسمی و یا مکالمات معمولی می ماند.:"خیلی محترمانه دعوت به عمل آمده بود که ...در مکان مقرر حضور یابند..." یا "...از حضور در جشنواره ممانعت کرده است" ... این عبارتها برای اهل فن،خیلی خنده دار است./// و اما داستان، زورِ پیرنگِ روایت کم است و تطویل کلام، زیاد.کلی وقت تلف می کنید تا برسید به جشنواره. با این حال از فقرِ مهدی، حرفی نزده اید، از جنسیت دو شخصیت داستان، حرفی نزده اید. به عشقی که مهدی داشت اشاره ای نکردید، و داستانتان را کم زور کرده اید. نیازی که مهدی به پول دارد، می بایست به عنوان مهمترین انگیزه او بیان می شد و عشقش به عنوان عاملی که عذاب وجدانِ او را از تقلبش نشان دهد. اما حالا ما یک نقاش می بینیم که فقط می خواهد برنده شود و جعلِ صریح می کند و به عنوان عنصر منفی برای خواننده جا می افتد. چند سطر آخر این احساس را بر میگرداند و حرفهای کاملا جدیدی را رو می کند. اما حسّی که برای ما ته نشین می شود، حسِّ آدمی است که سرش کلاه رفته./// با این حال اگر ادبیات متن قابل تحمل بود، می شد آن را قاطی این داستانهای عامه پسند معرفی کرد. اصلا دست کم نگیرید این اشکال را. متن داستانی، از زبان روح می گیرد و فقط آن را استخدام نمی کند.// به امید داستانهای بهتری از شما.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سلام اولا خیلی ممنون از حضور شما و کالبدشکافی متن دوست عزیز این که داستان من داستان موفقی با تمام زوایا باشد خود من هم قبول دارم نیست...اما جواب نقد شما لازم نیست در داستان لقمه را بجوی بدی دهن خواننده من خیلی ریز به عاشقی دو شخصیت اشاره کردم اینکه هر روز می رفته و از پشت ستون او را دید می زده و کل داستان بستر عشقه اگر خانم سماواتی را دوست نمی داشت چرا دوماه کامل او را نقاشی کند؟چرا همه جای داستان او حضور دارد...و اینکه مکاتبات اداری خشک و بی روح هستن مسلما ایمیلی که فرستاده شده ادبی هست و تم اداری دارد ...و به فقر هم اشاره شده جایی که گفتم تابلوهایی که توان خریدشان را نداشت....من جایی خواندم باید به خواننده نخ بدی اشاراتی کوتاه بکنی تا آخر خودش به کشف برسه لازم نیست ...و نکته آخر اینکه جنسیت دو شخصیت تا آخر داستان مشخص نیست این نقطه ی قووووووت داستان منه موفق باشی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
خیلی جذاب و پرکشش بود داستان، تا انتها چشم از صفحه برنداشتم ، یه داستان کوتاه فوق العاده.. واقعا عالـــی// منتظر آثار بعدیتون هستم.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
ممنون ک تا انتها دنبال کردین و تشکر از حضورتون
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
داستان واقعی بود ؟
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
نخیر ساخت ذهن خودمه😀
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
جالب و هیجانی بود.مرسی
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
مرسی ک خوندین
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سلام.خیلی خیلی دلنشین بود برای من.هر چند تمام مدت جنسیت راوی و شخصیت مقابلش رو برعکس تصور میکردم! خسته نباشید:-)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
خیلی خیلی ممنوووون...
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
داستان هیجان داشت ..من کار تجربه و دقت جناب بهاری رو ندارم ...چون توی داستان همیشه موضوع و چگونگی ش رو دنبال می کنم ...خیلی خیلی کم پیش میاد بخوای توی داستان محو نویسندگی بشی ..مثلا کارای که مرحوم هدایت در توصیفات شرایط و ادما میکرد ...زیبا تموم کردید
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنونم که خوندین ...هدایت آبروی داستان نویسی ماست کی هدایت بشه😊
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
جالب و قشنگ و.معما گونه و عالی....:)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
مرسی ممنون تشکر زیااد🍀🌷🍀
gharibeh-s
gharibeh-s
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
بسیار عالی...دلنشین و زیبا منتظر اثر بعدتون هستم قسمت اعترافات خیلی عالی بود
gharibeh-s
gharibeh-s
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
عالی بود...دلنشسن و زیبا خواننده را برای فهمیدن جنسیت نقاش تشویق میکرد تا آخر داستان را با علاقه بخواند منتظر اثر بعدتون هستم
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنون که خوندین ...لطف داشتین
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
از شما انتظارم همینه.عالی و دلنشین بود این داستان.ممنون
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
مرسی دوست خوبم ...منتطرت بودم بیای✋
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
داستان خوبی بود منتها بک سوالی که واسه خودم پیش امد اینه که مگر نقاش ها یک نقاشی وقتی میکشن بلافاصله امضاش نمیکنند؟ مخصوصا نقاشی که توی متن ازش گفتید که معروف هم بوده و البته نقاشی خودش رو هم گفتید خریدید. بعد نقاشی رو هم بدون دیده شدن امضا کرده که یکم کلا دور از ذهن بود.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
درود بر شما...مرسی که خوندین... نقاشی را مهدی طاهری کشیده بود (شخصیت اول داستان )بعد چون فرشته سماواتی هنرمند معروف تری بوده و این مهدی به جایزه ی نقدی جشمواره نیاز داشته پس دوست شو میفرسته تا پای نقاشی که خودش کشیده فرشته سماواتی امضا بزنه تا شانس برنده شدنش بیشتر بشه...ولی اینکه پای نقاشی ندیده شده امضا بزنه بله کمی دور از ذهن است ولی محال نیست...به خاطر حجب حیا،از کثرت امضا دادن،عجله داشتن،حواس پرتی فکر کنم دلایل قانع کننده ای باشه..ولی اینم بگم چون نقاشی و فرشته سماواتی ندیده نمی دونسته اثر کی هست...دوست مهدی از دروغ گفته که مال خود فرشته س امیدوارم توانسنه باشم کمک کنم..😀😆
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلآم؛ منم دوس داشتمش...قلمتآن مستدآم :)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلام مرسی که خوندین
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
از کلیت داستان خوشم اومد .اوج و فرود بسیار زیبا داشت تعلیقشم عالی بود .ولی اینکه یک هنرمند اثر خود شو نشناسه جالب نیست.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
خیلی ممنونم از شما...نقاشی یی که امضا کرده داخل پاکت بوده و فقط محل امضا بیرون از پاکت بوده بقیه نقاشی که مشخص نبوده😊
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
:) زیبا بود ، تنها ایرادی که می تونم بگیرم این بود که حسی که تو مخاطب اول به خواننده منتقل می شد حس یک دخترهست ! شما تو آخرین کلمه مشخص کردین شخص اول پسر بوده ، روح داستان دخترانه بود / مرسی
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
ممنون که خوندین ...من خودم خواستم آخر داستان جنست شخصیت اول مشخص شه و اینجوری یک تعلیقی داشته باشه🌷🌷
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣