من اشتباه کرده‌ام اما نمی‌گویم ببخشید. نه برای این‌که مغرورم و دلم نمی‌خواهد این کلمه را به زبان بیاورم و این اداها. نه! فقط برای این‌که فکر می‌کنم این کلمه در برابر اشتباهی که کرده‌ام زیادی کوچک است. که فکر می‌کنم ببخشیدها نباید یک کلمه‌ای باشند که باید یک داستان درباره‌اش بنویسم و بدهم دست تک تک آن‌هایی که باید ازشان عذرخواهی کنم. که شاید من فقط می‌توانم با کلمه‌های نوشتاری به آن‌ها نشان بدهم چقدر متاسفم و چقدر غم توی دلم رخنه کرده و چقدر ناراحتم از این اتفاق کوچک اما عمیق. هرچند نوشتن هم بی‌فایده است!

عذرخواهی نمی‌کنم و سعی می‌کنم عادی باشم حتی چیزی نمی‌نویسم چون فکر می‌کنم نوشتن دنیای من است و آن‌ها جزء این دنیا نیستند و مثل این می‌ماند که من در ایران یک اشتباه بزرگی کرده باشم و به جایش بروم از مردم آلمان عذرخواهی کنم آن هم با زبان چینی! می‌دانید؟! ماجرا همین قدر پیچیده و غم انگیز و حل نشدنی ست. بستگی دارد که شما چقدر با روابط انسانی آشنا باشید؟! و حتی بستگی به نگاه شما به مفهوم «بخشش» دارد! به گذشته‌تان فکر می‌کنید و به یاد می‌آورید که بیشتر وقت‌ها آدم‌ها در رابطه با شما همه چیز را با یک ببخشید ساده تمام کرده‌اند. به یاد می‌آورید که حال‌تان از این کلمه به هم خورده اما باز هم بخشیده‌اید. به یاد آورده‌اید که از جایی به بعد در نظر خودتان خیلی بخشنده بوده‌اید اما دیگران شما را احمق فرض کرده‌اند و این جمله که «حالا آخرش یک ببخشید می‌گویم و تمام» در ارتباط با شما صدق می‌کند و همه با همین یک جمله جرات پیدا کرده‌اند که شما را تا سر حد مرگ ناراحت کنند.

این‌ها را به یاد می‌آورید و می‌بینید که چقدر آدم‌ها قبل از شما این کلمه را به گند کشیده‌اند و چقدر حالا وقتی به این کلمه نگاه می‌کنید لاغر مردنی و کوچک است، جوری که نمی‌تواند ذره‌ای حس بخشایندگی طرف مقابل‌تان را تحریک کند. این است که او می‌آید و روی صندلی مقابل‌تان می‌نشیند و شما با این‌که می‌دانید باید عذرخواهی کنید از پنجره به بیرون نگاه می‌کنید و می‌خواهید یک جوری سر حرف را باز کنید، اما نمی‌توانید. لبخند می‌زنید و می‌گویید که چقدر هوا گرم شده... او به شما چشم غره می‌رود و ببخشیدهای کوچک و تحقیر شده در ذهنتان صف می‌کشد و جلوی‌شان را می‌گیرید که مبادا بیرون بریزند و وضع را از اینی که هست بدتر کنند.

دلتان می‌خواهد یک کلمه جدید برای عذرخواهی اختراع کنید اما هر چه به فکرتان می‌رسد در پس پشتش یک ببخشید زشت و ناامید کننده نشسته است. همین می‌شود که دیگر هیچ چیز نمی‌گویید. نگاه نمی‌کنید. حرف نمی‌زنید و روز به روز در مواجهه با آن‌ها ساکت و ساکت‌تر می‌شوید و بعد چشم باز می‌کنید و می‌بینید آن‌قدر در تاریکی خود فرو رفته‌اید که از زندگی همه‌شان حذف شده‌اید و حالا دیگر کسی شما را به یاد نمی‌آورد .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
یه جاهایی واقعا(ببخشید) کافیه! اما یه جاهایی هم دقیقا کلمه ای خرد و ناچیزه! کلمات جایگزینی مانند غلط کردم و اینا شاید کاربردی تر و با معنای عمیق تری از عذرخواهی باشن
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١