مدت زیادی از آخرین باری که دیدمت می‌گذرد. و آخرین باری که لمست کردم. و آخرین باری که آن صدای تاپ تاپ لذت بخش را شنیدم. به سختی و با تلاش فراوان پیدایت می‌کنم. داغان و پر از گرد و غبار هستی. ته انباری جای وسایل به درد نخور است و من نمی‌دانم چطور اجازه دادم این مدت طولانی آن‌جا بمانی. تمیز و تعمیرت می‌کنم، این‌بار گوشه حیاط خلوت نصبت می‌کنم.

به خاطر واکس برق می‌زنی و من صدای «النگو هات نشکنه دختر خانوومِ» مربی را از سال‌های دور می‌شنوم. زحمت پوشیدن دستکش‌ها را به خودم نمی‌دهم. گارد نمی‌گیرم. حتی طبق اصول کار نمی‌کنم. ترجیحم این است که زودتر برسم به مشت هزارم. پس شروع می‌کنم به بی‌وقفه مشت زدن. می‌دانم که احتمالا پوست دستانم می‌رود و جای ناخن‌ها کف دستانم می‌ماند و بعدش تا چند وقت به خاطر بدن درد یک ساعت خواب راحت هم نخواهم داشت و باز احتمالا به خاطر لرزش بند بند انگشتانم سنگین‌ترین چیزی که می‌توانم در دستانم نگاه دارم فنجان چای کوچکی باشد. ورزش با بی‌احتیاطی حتما زخم با چاشنی درد هم دارد. اما همه این احتمالات را به جان می‌خرم برای مشت هزارم.

هزار مشت برای هزاران درد، بی‌دقتی، شکست، فرار، سکوت، غرور، خودمحوری، غم، نفرت و خیلی از احساسات ناپسند دیگر که قلب آدمی را مچاله می‌کند. حجم تنهایی‌ها را بیشتر می‌کند. شادی‌ها را فراری می‌دهد و خوشبختی را از دسترس خارج می‌کند. مشت می‌زنم تا بی‌دقتی‌هایم را فراموش کنم. مشت می‌زنم تا زور بازوانم، اشک چشمانم شود. مشت می‌زنم تا مغزم هم مثل قلبم نبض‌دار شود و گوش‌هایم به جز صدای تاپ تاپ، صدای دیگری نشنوند.

وقتی مشت هزارم را زدم تو را سفت در آغوش می‌گیرم تا بشنوم تک تک سنگ ریزه‌ها وخاک اره‌های درون دلت صدای درد می‌دهند. بعدش خستگی، بی‌حسی، و عدم تعادل مثل حس یک جنگ زده، وادارت می‌کند که زانو بزنی. زانو که زدی حس فاتح یک جنگ شکست خورده را داری. همه چیز عالی ست. فقط نمی‌دانم چرا مشت هزارم بیشتر از این‌که بوی اقتدار و جنگاوری بدهد بوی درماندگی و استیصال می‌دهد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
یک جمله معروفی هست تو اینجور مواقع که میگه «ریلکس ریلکس ریلکس تر» الان یاد این جمله افتادم :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلآم؛ ما ریلکسیم. ریلکسه ریلکس :)) تا حدی که آمفوترا میگن تا شما هستین ما جرات نداریم بگیم خنثی یعنی چی :))))))
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلام.یکم گنگ بود;-) ولی حس جالبی توش بود برای من...خسته نباشی عزیز:-)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلآم؛ هم گنگ هم داغآن :)) من عاشق کیسه بوکسمم طوری که هر 3سالو سه ماه وسه روز یه بار یه مشت ناقابل بهش میزنم :))) خوآهش میشه... مرسی از شما وکلیک حضورت:)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
وووییی! بوکسوری؟! هیع!
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٥
٠
٠
:))))))))) نه بابا... فقط کیسه بوکس دوس دارم :))
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
منم الان که گاهی به طناب گوشه ی انباری نیگا می کنم همین حس بهم دست میده ..حتی گاهی برمیدارم تکونی میدم ..میشمرم ..یکی ..ده تا ..صد تا ..نهایت ش چهار صد تا ...نفس که بند میاد میفهمم دیگه هزار و پونصد تا خواب ئه
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٥
٠
٠
سلآم؛ آره بابا...طناب که آدمو داغون میکنه من به زور 150تا رو پر مکینم تا حالا به 400 نرسیدم...خوشبحالتون :))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلام؛ متنتون مشت محکمی بود بر دهان استکبار! خیلی خوب... حرفی نیست :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٥
٠
٠
سلآم؛ بله...امیدوارم استکبار حواسش به ما باشه که.... مرسی از شما وکلیک حضورتون :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
قشنگ نوشته بودی ^_^ داداشم از این دستکشا داره، رزمی کار می کنه، هر وقت از تمرین میاد خونه میگه دارم فوت میکنم :))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٥
٠
٠
سلآم؛ نظر لطفته :) آخه با هر مشت رگ وپی آدم میلرزه :))
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٥
٠
٠
درماندگی....:) عالی بود...!!!
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠