هر سینه مدفن رازهای بسیار است
دلنوشته

هر سینه مدفن رازهای بسیار است

نویسنده : S_refaeinia

در گیر و دار روزهای پیری وقتی در ایوان خانه‌ات نشسته‌ای و دست‌های چروکیده‌ات را روی هم گذاشته‌ای و غرق در افکار خودت هستی، یکی از نوه‌هایت می‌آید و  صندلی چوبی آن سوی ایوان را کنار صندلی‌ات می‌گذارد؛ رد نگاهت را می‌گیرد و می‌رسد به برگ‌های بیدی که در نسیم خنک عصرهای نزدیک پاییز می‌رقصند و دانه دانه ترک شاخه می‌گویند.

صورتت را به سمت او برمی گردانی و نگاهش می‌کنی و لبخندت را به چشم‌هایش هدیه می‌کنی. با شیطنت خاص دختران جوان، بی‌مقدمه می‌پرسد کسی جز پدربزرگ را دوست داشته‌ای هرگز؟

گونه‌های چروک افتاده‌ات سرخ می‌شوند. دستش را روی دستانت می‌گذارد و دوباره سوالش را تکرار می‌کند. چشم‌هایت را می‌بندی و نفسی تازه می‌کنی، از همان نفس‌ها که وقتی آدم فرو می‌بردش هجوم خاطره را لبریز می‌شود و وقتی برون می‌دهدش دروازه‌های ذهنش را می‌ندد و جلوی تاراج لشکر بی‌رحم خاطره‌ها را می‌گیرد.

بعد با همان لحن گیرایت می‌گویی: دخترکم، هر سینه مدفن رازهای بسیار است.

من از اینکه راز تو هستم خشنودم، از این‌که در سال‌های پیری‌ات هنوز هم وقتی یاد من می‌افتی، گونه‌هایت گل می‌اندازد شادمانم؛ راستش را بخواهی، من با همین خیالات است که هنوز زنده‌ام.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
جالب بود از یه مرد چنین دلنوشته ی زیبای زنانه ای..
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
آقایون رو دست کم نگیرید :) ممنون ک خوندین
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
خییلی قشنگ بود .عمیق وکوتاه :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنون، شادی هاتون عمییق و طولااانی :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سلام..چقدر لطیف و زیبا بود:-)قلمتون پایدار
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
سلام، ممنون..خوشیاتون پایدار :)
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
فک کردم اول شعره:)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ایشالا دفعه بعد شعر :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
نوشته ی زیبایی بود ..اما پاراگراف ته انگار یهو ته فیلم یه نفر میاد میگه این داستان واقعی بود ....
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنون، بنظر خودم پاراگراف آخر مهم ترین قسمتش بود چون باید مشخص میشد اینا خیالات نویسندس که اتفاقا دلخوش به همیناس..چیزایی که شاید بعدها اتفاق هم نیفته اصلا !
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
نمیدونم چرا با خوندن اين نوشته یاد اتفاقی افتادم ک امروز برام افتاد:) بین چک نویس هایی واسة درس خوندنم بود ی نوشته پیدا کردم مال 31 سال پیش دوران نامزدی مادر پدرم ک از زبان مادرم بود . گویا از سر رسیدی ک مادرم خاطراتش رو.مینوشته جدا شده و رسیده دست من.. وقتی خوندمش لبخند از لبم کنار نمى رفت . درست مثل اين نوشته ک توش حرف از يک عشق قدیمی زده شده :) خیل زیبا بود ممنون واقعآ...:))
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
اصن ما کارمون خاطره بازیه :))) بهرحال اول ممنون که خوندین، دوم ممنون تر ک نظر دادین، سوم پدر و مادرتون سالم و سلامت و سایشون بالاسرتون باشه ایشالا، چهارم خواهش میکنم نظر لطفتونه :) موفق باشید
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
غافلگیری داشت متنتون به نظرم اگه تاکیدی به کوتاه بودنش نداشتید میتونست شرح و بسط بیشتری داشته باشه و دلچسب تر باشه ولی در کل خوب بود:)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ممنون، در رابطه با کوتاه بودن هم خب دلنوشته طولانی فک نکنم زیاد جالب باشه، بهتره اصل حرف توی کمترین حالت ممکن زده بشه که از حوصله مخاطب خارج نشه..بازم ممنون ک وقت گذاشتین :)
z-dadras
z-dadras
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
بسیارزیبا :) ممنون
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
نظر لطفتونه..ممنون از شما ک خوندین :)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
ب نظرتون نامردی نیست که با یکی زندگی بکنی و به یکی دیگه فکر بکنی؟ امیدوارم وقتی نوه هام این سوال رو ازم میپرسن محکم و قاطع بگم نه ولی خب همیشه دنیا اونجور که ما میخوایم نمیگذره هی . . . زیبا بود و به دل نشست:)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
اینکه قبل ازینکه ازدواج کنه یکی رو دوس داشته ک طبیعیه..اینکه خاطرات هم هیچوخ از ذهن آدم نمیرن طبیعیه..و اینکه دروغکی نگفته نه هم طبیعی تر..سکوت کرده دیگه، و جایی هم قرینه ای نیست مبنی بر اینکه ایشون در طول زندگیشون به اوشون فکر میکردن..در کل خیلی ممنونم ک خوندین و نظرتون رو مطرح کردین..موفق باشین :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
تبریک میگم رفیق! :) عنوانتون حرف نداشت و این عنوانه که در قدم اول مخاطب رو می کشونه به سمت درونیات نویسنده. مشخصه که قلم با انگشتانتون قرابت داره. متون زیباتون رو حتما چندین بار مرور کنید و به آرامی (کلمه به کلمه) و با صدای بلند بخونید. این کار کمکتون می کنه علائم نگارشی رو بذارید و همونطور که دلتون می خواد مخاطب بخونه، شما با این علائم راهنمایش باشید و بعد باعث میشه نکات جدیدی به ذهنتون برسه و هم اینکه متن از داشتن مواردی همچون: «دروازه‌های ذهنش را می‌ندد» نداشته باشه و خلاصه خیلی کمک حاله! ممنون دوست عزیز :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
قربون شما جناب میرزا..خوشحالم که خوندین و نظر دادین..در رابطه با علائم نگارشی به روی چشم..و در رابطه با اون "می بندد" هم بخدا من درست تایپ کردم و اینجا کپی کردم، متنش هم موجوده..گویا بعدا زمان انتشار اون حرف "ب " جا افتاده..بازم ممنون از دقت نظرتون :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
به به قشنگ بود :))
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
لطف دارین به من جناب علیرضای بزرگوار..خیلی ممنون :)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
عالی عالی لذت بردم موفق باشید
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
خیلی ممنون، شمام همینطور دوست گرامی :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلآم؛ بله خیلی هم زیبا....لذت بردیم...قلمتآن مستدآم :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلام، ممنون لطف دارین..سلامتیتون پایدار :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
باز هم یک پیش بینی دیگه از کهن سالی... کم کم دارم به این فکر میوفتم که من هم پیری خودم رو ترسیم کنم. قشنگ بود :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
خوبه اگ بنویسین حالا با هر موضوعی،گمونم خیلی گذشته از آخرین داستان یا دلنوشته ای ک خوندم ازتون، بقول شاعر این محنت جان تا کی ؟! :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/١٧
٠
٠
شاعر در جای دیگه هم گفته یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور :)) راستش پیری رو نمی تونم با آرامشی که شما و دوستان تعریفش می کنین ببینمش احساس میکنم پیری من غم انگیزه... حس غمگینی نسبت بهش دارم " راستی " لطف دارین :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠