لبخند قرمز بر لب های آبی
یادداشتی بر قصۀ «لبخندی آبی بر لب‌های قرمز» نوشتۀ «h_khamooshi»

لبخند قرمز بر لب های آبی

نویسنده : میرزا

یادداشتی بر قصۀ «لبخندی آبی بر لب‌های قرمز» نوشتۀ «h_khamooshi»

+ اصل داستان

***

بعضی‌ها قصه و داستان کوتاه را مترادف می‌دانند. قصه و داستان کوتاه با هم فرق دارند. قصه، یک روایت ساده، بی‌شیله‌پیله و بدون طرح و نقشه‌ای‌ست که بر حوادث و توصیفات سوار است و مخاطب با پیچیدگی خاص، غافلگیری و یا اوج و فرودِ مشخصی مواجه نمی‌شود؛ یک «یکی بود، یکی نبود» ساده. داستان کوتاه اما طرح منظم و مشخصی دارد، یک شخصیت اصلی دارد، این شخصیت در یک حادثۀ اصلی قرار می‌گیرد، یک تأثیر منتقل می‌کند و کوتاه است.

قصۀ «لبخندی آبی بر لب‌های قرمز» که این دو رنگ به عنوان نماد به درستی در جای خود قرار دارند، تنها دو خصلت را داراست، شخصیت اصلی دارد و کوتاه است، همین. طرح مشخصی ندارد، اوج و فرودی ندارد، شخصیت دوجاست، دو تأثیر متفاوت دارد و... اما یک خصلت بسیار خوب دارد؛ قصۀ خوبی‌ست! یعنیh_khamooshi ، قصه را خوب روایت می‌کند؛ به خاطر دو حادثه‌ای بودن اما فقط می‌توان گفت: «محسنی وجود دارد که عاشق ساراست، برایش همه کار می‌کند، چون آرامش را حتی در افکار به او تزریق می‌کند.» اما همین «سارا»، بعد به «سارا»ها، و «محسن» به «رابین هود» مبدل می‌شود که ضربه می‌زند.

قصه با سه اصطلاح شروع می‌شود: «عقب مانده، روانی و دیوانه!» شروع خوبی‌ست. در ادامه اعمال دیوانه کنندۀ کاراکتر اصلی (محسن) از گذشته روایت می‌شود: «در کلاس پنجم، پسری بود که از طبقه ما نبود...» بعد که به خاطر اعمالش از مدرسه اخراج می‌شود، به نوشتۀ مؤلف، نامش را «روانی» می‌گذارند. لفظ، ابزار کار نویسنده است و ناچاراً باید با این ابزار آشنا باشد و دقیق بداند جای چه لفظی کجاست. لفظ باید قالب باشد برای منظور، جوری که کلمۀ دیگر به این قالب نخورد و اگر مارک چینی آن یافت شد، افادۀ معنی نکند که اینجا «روانی» معنا را نمی‌رساند، تا حدودی می‌رساند، افعالِ محسن اما به «دیوانگی» شبیه‌تر است.

روایت قصه بر عهدۀ محسن است که آخر قصه مرگ نصیبش می‌شود. پس این روایت می‌تواند تماماً مرور افکار محسن در گذشته باشد، یعنی در زمان حال، در حالِ روایت گذشته است و به مرور خواننده را از گذشته می‌کشاند به زمان حال؛ h_khamooshi بهترین نوع روایت را برمی‌گزیند، اما گاهی دچار فراموشی می‌شود: «هیچ‌کس آن شب نفهمید چرا کوچه آبی شد. سه ماه گذشت. نزدیک سال تحویل است.» این تعویض زمان در بعضی از جاها به چشم می‌خورد که ضعف محسوب می‌شود.

h_khamooshi، لحظه‌ای که نوشت: «ساعت دو شب درب بانک چرا باز بود؟» از ضرباهنگ داستان کم کرد. با وجودی که این قسمتِ قصه باید هیجان بیشتری را به مخاطب تزریق کند، این قضیه بر عکس است و به قوت قسمت قبل و حادثۀ اول روایت نمی‌شود. پایان قصه اما همه را جبران می‌کند. بهتر از این نمی‌شد پایانی برای این قصه نوشت: « خسته‌ام. خوابم می‌آید. دارم آرام‌آرام در آغوش لباس سارا جان می‌دهم...» عبارت آخِر، اگر «هیچ‌کس امشب نمی‌فهمد چرا در آن گونی لباس است.» نگاشته می‌شد، درونیات مؤلف، بهتر در قلب مخاطب جا می‌گرفت، چرا که راوی در حال جان دادن است و تنها با آگاهی دادن از آینده می‌تواند حرفش را بزند؛ انگار که هیچ‌کس از بطن ماجرا با خبر نخواهد شد، نه در این مورد و نه در موارد مشابه.

قصۀ «لبخندی آبی بر لب‌های قرمز» عنوان شیکی دارد. بعضاً داستان‌های کوتاه دارای ضعف‌هایی هستند که دو چیز تا حدودی روی آنها را می‌پوشاند: یکی عنوان هوشمندانه و دومی روایت ساده و سلیس و تشبیهات زیبا. قصه «لبخندی آبی بر لب‌های قرمز» هر چه باشد و هر ضعفی هم که داشته باشد، همین دو مورد، آن را بدل به یک قصۀ دل‌چسب و خواندنی کرده است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
به h_khamooshi خیلی حسودی ام شد بابت این نقد فنی و خوب شما اقا میرزا:) دست تون درد نکنه و قلم تون همیشه نویسا چقدر خوبه که اینقدر اهمیت میدین به مقوله ی مهم نقد
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام؛ خواهش می کنم، ممنون از حضور شما نسرین خانم :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
واسه من جالب تر ازخوندن نقد شما،اینه که تو مطلب همش نکات فنی و آموزشی رو بیان کردین و این واسه دوستانی که مینویسن مفیده و کار قشنگیه.درود بر شما
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
درود بر شما نیمای عزیز، ممنون که تشریف داشتین :)
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سپاس از وقتی که گذاشتید و نقد آموزنده.
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سپاس از شما بابت لطفتون و حضورتون :)
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
:) فقط جای همه ازتون تشکر میکنم^_^ با اینکه من شعر میگم و فکر نمیکنم نوشتنم خوب باشه ولی به خاطر ارزشی که برای ماها قائل میشین وظیفه خودم میدونم که هردفعه یه خدا قوت بهتون بگم:) «خداقوت اقای اصفهانی:)»
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
خواهش می کنم :) و چه خوب هم شعر میگین! ... لطف و محبت شما رو می رسونه شاعره بانو! ؛)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام آقا ما خیلی مخلصیم دم شما گرم...ممنون از وقتی ک گذاشتین و آنالیز دقیق تون...نکات خوبی بود مرسی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
علیکم السلام؛ مخلصم، قابل نداشت :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام.چقدر خوبه که وقت میذارید و توجه میکنید:) ممنون:) خسته نباشید:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
علیکم السلام؛ وظیفه س خانم. خواهش می کنم، سلامت باشید! :)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام , نقد رو خوندم ولی تا زمانی که خود داستان رو نخونم نمیتونم نظری در این مورد بدم ,ولی خدا قوت و بسیار خسته نباشید, بابت وقتی که گذاشتید و نقدی که نوشتید.موفق و موید باشید:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
علیکم السلام؛ خواهش می کنم، ممنون از لطفی که داشتین. حتما داستان اصلی رو هم بخونید :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
خیلی خوب بود نفدتون و خیلی چیزها یاد گرفتم. کلا اگه یه پست بذارین و یه داستان خوب رو با اجزاش توضیح بدین عالی میشه. همین نقاط اوج و گره ها و حل گره ها و شخصیت و راوی و ... ممنون :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
ان شاءالله که اینطور باشه :) من معتقدم که همینطور نکته به نکته بسته به داستان های خوبِ جیمی ها جلو بریم خیلی بهتره. اینطور ممکنه یک نکته، چندین بار در داستان های مختلف، با الفاظ متفاوت و با شاهد تکرار بشه، و این تکرار باعث جا افتادن خواهد شد. اما به یکباره گفتن، فقط همون یک بار اتفاق می افته. خیلی متشکرم که سر زدین خانم باباپور :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
سلآم؛ اوهوم... منم معتقدم سیر زمانیش میتونست بهتر باشه....به هر جهت مرسی از شما...خدا قوت ... قلمتان مستدآم:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
سلام علیکم؛ بله، جاهایی بین حال و گذشته سرگردان بود. خواهش می کنم و ممنونم ؛)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
به شدت با پاراگراف پنجم موافق. خداقوت آقا میرزا با این نقد خوبتون :))
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
خدا سلامتی بهت بده علیرضاجان! ممنونم از حضورت :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
چه کار خوبی کردین. به این میگن مطلب دو سر برد. که هم نویسنده داستان ازش کیف میکنه و هم بقیه خواننده ها کلی چیز میز یاد میگیرن:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
افتخار دادین خانم نیک بنیاد! خواهش می کنم، خدا رو شکر اگه اینطوره، سپاسگزارم بانو :)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
چه جالب:) منم فک میکردم داستان وقصه یکیند پس تفاوت قصه و داستان کوتاه چیه ینی چی تو داستان کوتاه هست که تو قصه نیست ؟ خیلی مفید این نقدا الان تازه میفهمم هیچی بلد نیستم اصن یکی از دلایل ننوشتنم همین ندونستن نکات ریزه مگرنه موضوع خوب زیاد دارم که بخوام در موردشوت بنویسم:(
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام الهام خانم؛ همشهری گرامی! تا آخر هم که همینجور بشینید و به این علتی که ذکر کردین ننویسین، چیزی از آب در نمیاد. اگه موضوع و ایده خوب برای نوشتن دارید، در کنار درس خوندنتون و در وقت استراحت روی کاغذ بیارید که اولین و مهمترین تمرین نوشتن، همین نوشتنه. موفق باشید خانم دکتر بعد از اینا!
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام :) من برم تو افق محو بشم تو رو خدا نگید دکتر بعد از اینا انوقت اگه دکتر نشدم باید از جیم برم تا آبروم نره
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
باشه نمیگم، اما شمام دیگه سعیدونو بکنید ؛))
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
چه نقد قشنگی کی بش من بنویسم نقد بشم
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
ممنون، شروع کنید به نوشتن... :)
Rada1997
Rada1997
٩٥/٠٦/٢٧
٠
٠
سلام خیلی خوب بود با اینکه من اونی که نقد شده رو نخوندم ولی همین که وقت گذاشتی یکی رو نقد کردی خیلی خوبه۰ واقعا مثل خودم باحوصله ای انشاا... موفق باشی کسایی که میخوان نویسندگی زو دنبال کنن کتاب لئوناردو بیشاپ بسیار عالی این مطالب رو با مثال هایی کامل توضیح داده فقط باید حوصله داشته باشن چون حجم کتاب بالاس۰
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨