باید زبان می‌خواندم

باید زبان می‌خواندم

نویسنده : i_banu69

می‌دانی؟ اشتباه کردم. با آن همه استعداد از اول هم باید هدفم را قبولی در رشته زبان انگلیسی قرار می‌دادم. آن وقت من یک دختر مانتویی ساده کم حرف دیر جوش، با همین عینک فریم مشکی و تو به همان خوبی و پاکی اما سر و زبان‌دارتر. این‌که خب بچه‌های کلاس واستادها با هم راحت‌تر بودند. راحت از بقیه جزوه می‌گرفتم. ساعت‌های خالی بین کلاس‌ها را همیشه با بقیه بچه‌ها وهمینطور تو چای می‌خوردیم. تحقیق‌های مشترک کلاسی انجام می‌دادیم. باید توی رشته‌ای درس می‌خواندم که با تمام وجود به آن علاقه داشتم، که آدم‌هایش راحت‌تر وشاید مهربان‌تر و صد البته خلاق‌تر بودند.

باید زبان می‌خواندم و همه زندگی‌ام را به ترجمه و تدریس زبان می‌گذراندم. این‌که شاید ترم آخر مثل همکلاسی مژده موقع عکس یادگاری گرفتن وقتی دیدم داری می‌آیی با خوشحالی با صدایی بلند می‌گفتم: اِ اِ فلانی اومد. و لازم نبود خوشحالی‌ام را توی دل خودم نگه دارم. این‌که نیم ساعت قبل از آخرین امتحان آخرین ترم همکلاس بودن‌مان پیام بدهی که امتحان که تموم شد جلوی انتشاراتی وایسا، تنهایی، نری‌ها؟ بعد موقع خداحافظی از بچه‌ها مطمئن شوم دلم برای هیچکسی جز تو تنگ نمی‌شود. بعد وقتی همه رفتند به جای آن‌که مثل گوسفند سرت را پایین بیندازی و بروی رد کارت، بیایی کنار آن نیم کت سبزه. بعد وقتی من آمدم و تو چشم‌های پر از اشک من را دیدی بگویی: توی این چند وقت تا کنکور ارشد حسابی درس بخون. منم می‌خونم. باید هردوتامون همینجا قبول شیم، بازم همکلاس شیم. می‌فهمی؟

و من بفهمم، درس بخوانم. تو هم درس بخوانی. پیام بدهی، زنگ بزنی، کنکور بدهیم. نتیجه‌های اولیه و نهایی بیاید. من و تو باز همکلاس شویم. روز اول کلاس‌ها دوباره جلوی انتشارات قرار بگذاریم، هم را ببینیم، از خوشی پرواز کنیم. مثلا پایان نامه‌مان ترجمه دو تا داستان باشد. تو بالاخره بگویی دوستم داری. با پدرم رسمی و قاطعانه صحبت کنی. بعد از پایان پایان‌نامه به هم برسیم. زندگی کنیم و بچه‌دار شویم، خوشبخت شویم.

میبینی؟ همه چیز می‌توانست به همین سادگی باشد. به همین قشنگی باشد. اما نشد. شاید روزهایی پرخاطره را گذراندم. اما آخرش، رفتنت همه چیز را خراب کرد و من همیشه دلتنگت ماندم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٥/٠٥/١٠
١
٠
به به.بازم عشقای دانشگاهی.درود بر شما .زیبا بود . ولی خب آدم به عشقش نمیگه گوسفند :)
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/١٠
١
٠
نگفتم گوسفند....گفتم مثل گوسفند..😆😆😆😆رفتارشو گفتم خخخخ به هرحال ممنونم
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٥/١٠
١
٠
چقد تلخی بانو:(
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٢
١
٠
غزالم /تلخ نیست دلش گرفته همین.
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/١١
١
٠
ای خدا؛ چی بگم والا اون که رفته ، شاید منتظری که یه روزی یه جایی اتفاقی ببینیش و اون حرفایی که دوست داری رو بشنوی ولی احتمال این اتفاق به نظرم خیلی پائینه متاسفانه:( پس دعا میکنم اینبار خداوند کسی رو سر راهت قرار بده که از صمیم قلب دوستت داشته باشه و تا همیشه کنارت باشه و اونقدر مهربان و لطیف بهت محبت داشته باشه که هیچ وقت نتونی حسی که نسبت بهش داری رو با هیچ حس دیگه ای مقایسه کنی. همین.:) « یکم طولانی شد، ببخشید!!»
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٥/١١
١
٠
آدما میان که برن، هیچکدوم نمی مونن:(
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٢
١
٠
دعا میکنم اونی که بخواد نمونه هیچ وقت نیاد.
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/١٢
١
٠
خدا بخواد و اراده کنه دوباره یه روزی یه جایی کاملا اتفاقی همدیگرو میبینید و اون اعتراف میکنه که از همچین بانویی نمیگذره :) انشالله که همینی که گفتم بشه:)موفق و موید باشد.
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/١٢
١
٠
ممنونم دوست بزرگوار
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٥/١٢
١
٠
به نظرم نوشتن حسرت ها همیشه راهی رو باز می ذاره برای تازه شدن حسرت و فراموش نکردنش، یعنی اغلب..
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/١٢
٢
٠
اره..حق با شماست...اما دلتنگی ادمو مجبور می کنه ب نوشتن
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات