لبخندی آبی بر لب‌های قرمز
داستان کوتاه

لبخندی آبی بر لب‌های قرمز

نویسنده : h_khamooshi

عقب مانده. روانی. دیوانه. اسم‌هایی ست که روی من گذاشتند. ولی اسم من محسن است. روانی نبودم، یادم هست در کلاس پنجم، پسری بود که از طبقه ما نبود، از همان اول گذاشتن او در لیست سی نفره ما کار اشتباهی بود. هفت بار با ترفندهای مختلف موجب پاره شدن لباس‌هایش شدم. چند بار هم خوارکی‌هایش را دزدیم و درسطل آشغال ریختم. تا گیر افتادم...

به طرز فجیعی تنبیه شدم. به طرز فیجع‌تری زنگ آخر همان روز دمار از روزگار پسرک در آوردم. هدف من انتقال او از این مدرسه بود تا بقیه همکلاسی‌هایم در اوج گرسنگی‌های‌شان حسرت او را نخورند. خودم اخراج شدم! درست همان دوران بود که اسمم را گذاشتند روانی.

مدت‌ها می‌گذرد. دیگر حالا رفتار من برای مردم و رفتار مردم برای من عادی شده است. کمتر کسی حالا به طرز لباس پوشیدن و مد موهایم  با چشمانی درشت می‌نگرد.

من سارا را دوست دارم. سارا رنگ آبی را. یک هفته طول کشید تا سی قوطی رنگ آبی را از ابزارفروشی‌ها خیلی حرفه‌ای و محتاطانه دزدیدم تا مبادا دستگیر شوم و شب تولد سارا کاری برایش نکرده باشم.

دزدین پیستوله و مخزن رنگ هم توی برنامه‌ام بود ولی نشد. به همین خاطر قوطی‌ها را در آب حل کردم. داخل کیسه فریزر ریختم و سرشان را گره زدم. فقط یک قوطی را نگه داشتم.

شب شد. ساعت 23:00 کوچه خاموش شد. با افکاری که در ذهنم بود و همراه رنگ‌ها سر ساعت وسط کوچه سبز شدم. شدم ماشه پیستوله و تمام کیسه‌ها را به تن دیوارها شلیک کردم در آخر پوکه پلاستیک‌ها را از کف کوچه جمع کردم . نوبت رسید به برنامه اصلی. قوطی رنگی را که کنار گذاشته بودم به همراه قلم مو برداشتم و روی تخته آبی دیوار با رنگ آبی شروع به نوشتن «سارا تولدت مبارک» کردم. 

172 بار نوشتم تا گیر افتادم. همیشه در اوج برنامه‌ها که خیلی به هدف نهایی نزدیک بودم گیر افتادم. همسایه آمد بیرون تا من و کوچه را دید، داد و بیدادش کوچه را روشن کرد. همه ریختند بیرون. دوباره اسم‌های مستعار من افتاد سر زبان‌ها. می‌خندیدند. کتکم می‌زدند. فحشم می‌دادند. پیراهنم. صورتم. موهایم . دست‌های مامورین انتظامی. کفش‌های همسایه‌ها. تمام کوچه آبی شده بود.

ناگهان سارا آمد. خندید. لبخند سارا هم آبی بود. خیلی خوب بود.خیلی... من توانسته بودم شب تولد سارا لبخندی آبی بر لب‌های قرمزش نقاشی کنم. خوشحال، خودم هم خندیدم تا باتومی خورد توی سرم . شش شب در بازداشگاه، هیچ... بگذریم.

هیچ کس آن شب نفهمید چرا کوچه آبی شد. سه ماه گذشت . نزدیک سال تحویل است. با کلیدهایی که از روی کلیدهای اصلی صاحب پاساژ موفق شدم بزنم باید برای سارا لباس دزدی کنم. شب شد. وسط پاساژ سبز شدم. چشمم به انبوه لباس‌ها که افتاد باخودم گفتم: «چقدر لباس بر تن مانکن‌هاست و ساراها بی‌لباس ماندند.

نظرم عوض شد. برای همه ساراهای محله که در بازی الاکلنگ روزگار افتادند زیر خط فقر، امشب لباس می‌دزدم. با گونی پر از لباس از پاساژ زدم بیرون صحنه عجیبی را دیدم:

ساعت دو شب درب بانک چرا باز بود؟

مثل اینکه دزد به بانک زده بود. هشیار وارد بانک شدم و با پول‌های زیادی که جلوی چشمانم دیدم، افکارم مات ماند.که چه لبخندها می‌شود بر لبان ساراها با این پول‌ها کاشت. تند تند شروع به جمع کردن پول‌ها از کف زمین کردم که ناگهان آژیر پلیس صفحه شطرنج افکارم را به هم ریخت و به من فهماند کجا هستم. من با یک گونی لباس وسط معرکه‌ای که دزدان اصلی از آن فرار کرده بودند سبز شده بودم. بازهم گیر افتادم...

کمتر از یک دقیقه بانک در محاصره کامل قرار گرفت، همه راه‌های فرار منتهی به آغوش اسلحه دار یک پلیس می‌شد. پشت باجه یک پناه گرفتم. برای اولین بار وحشت در دل افکارم افتاده بود و دست و پای وجودم می‌لرزید. احساس می‌کنم. ماموری وارد بانک می‌شود مرا می‌بیند حتی با دست محل سنگر من را به بقیه مامورین اشاره می‌کند ولی من او را نمی‌بینم!

فکر می‌کنم مثل بانک کاملا محاصره شدم. از شدت ترس جرات ندارم به اطرافم نگاهی بیندازم تا از ورود یا عدم ورود مامورین به بانک باخبر شوم. یعنی به آخر داستان خودم رسیدم؟ یعنی سارا امسال با لباس کهنه به پیشواز سال نو می‌رود؟

در زندگی صدبار از دست این و آن کتک خوردم آب از آب تکان نخورد ولی کتک خوردن از دستان اسلحه فرق دارد. ترس دارد. مرگ دارد.

خدایا چه کنم؟ خدایا سارا چه می‌شود؟ سارای قد بلند چشم مشکی که نگاهش تسکین درد است و آرامش به بدنت تزریق می‌کند. همچنان که در هزارتوی افکار خودم گم شده بودم اتفاقی در باز کوچکی را که درست رو به رویم بود دیدم، قسم می‌خورم دقایقی قبل آن‌جا فقط دیوار بود. ترس و اضطراب هشیاری دید چشمانم را پایین آورده بود .

با خودم گفتم: این دراحتمالا راه نجات از این هزارتو ست که به پشت بام بانک ختم می‌شود. بلند شدم و دویدم به سمت درب. ایست... ایست... ایست... احساسم درست بود، مامورین وارد بانک شده بودند. بی اعتنا به دویدن ادامه دادم تا ماموری گونی لباسی که در دستانم بود را دید و به خیال اینکه گونی پر از پول هست به سمتم شلیک کرد. خوش شانس بودم که سریع خوابیدم روی زمین و پشت یک نیمکت پناه گرفتم. ضربان قلبم پشت سر هم مشت می‌کوبید بر قفسه سینه‌ام. نفس نفس می‌زدم و فقط به در فکر می‌کردم که چطور خودم را به آن برسانم. سکوت بر فضا حاکم شده بود. شروع به سینه خیز رفتن کردم تا رسیدم به در. همه چیز بستگی به سرعت عملم داشت که در عرض چند ثانیه بتوانم خودم را به پله دوم برسانم، چون دید تیراندازان تا پله دوم بود.

بلند شدم و با سرعت یک قدم برداشتم که صدای شلیکی پیچید در فضا. بعد از چند ثانیه سکوت دوباره بنگ... بنگ... بنگ... دیوار مهربانی تنم گلوله باران شد. حجم سقف بانک دور سرم چرخید و بیهوش افتادم کف زمین. توان تکان خوردن ندارم و بدنم دارد کم کم سر می‌شود. خوب می‌دانم که نفس‌های آخرم است. از مخزن 5 لیتری بدنم رنگ قرمز می‌پاشد به تن سرامیک‌ها. دارم به آن شبی که سارا خندید فکر می‌کنم. کاش تمام آد‌م‌ها از آخرین باری که قرار هست عشق‌شان را ببینند اطلاع داشتند. تا یک دل سیر، عمیق‌تر تماشایش کنند.

خسته‌ام. خوابم می‌آید. دارم آرام آرامدر آغوش لباس سارا جان می‌دهم. هیچ کس آن شب نفهمید چرا در آن گونی لباس است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
وای فوق العاده بود:)عالی:)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
ممنووووون
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
خیلی خیلی قشنگ بود.واقعا لذت بردم.مرسی.حتما از این به بعد پیگیر نوشته هاتون هستم
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
تشکر میکنم از حضور شما داستان بعدیم ماه مخفی است پیشنهاد می کنم دنبال کنید مرسی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
دوست داشتم آخرش مثله این فیلم هندیا موفق میشد فرار کنه و متنبه بشه از کاراش و خیلی رویایی پولدار بشه و با سارا ازدواج کنه! خخخخخخ :)) خیلی خوب بود ممنون.
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
مرسی که خوندین و نطرتونو گفتید ...فیلم هندی خخخخخ
golsa
golsa
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
خیلی خیلی عالی.منتظر داستانهای بعدیتون هستیم
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
ممنون گلسا خانم ...دوستان تلگرامی مو دعوت به جیم خخخ ممنون ک خوندی
فاطیما
فاطیما
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
لبخندتون آبی آبی خدای من عالی بود.خیلی زیاد.عالی و تلخ قلمتون برای من قابل تحسین و ستایشه. بی صبرانه منتظر خوندن آثارتون هستم‌. برقرار باشیh.khamoshi
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
فاطیما خانم مرسی...
رویا
رویا
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
عالی بود حظ کردم ...پراز حس خوب و تشبیهات زیبا مخصوصا بکارگیری بجای کلمه ی دیوار مهربانی خیلی به دل نشست ...موفق باشید
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
رویا خانم همیشه مهربان مررسی
golsa
golsa
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
خیلی خیلی عالی بود.منتظر داستانهای بعدیتون هستیم.
فاطیما
فاطیما
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
لبخندتون آبی آبی خدای من عالی بود.خیلی زیاد.عالی و تلخ قلمتون برای من قابل تحسین و ستایشه بیصبرانه منتظر خوندن آثارتون هستم. برقرار باشی h.khamoshi
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
ای وای:))عالی بود.فقط کاش محسن زنده می موند:'(
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
این داستان بی نقص و بی نظیره، امیدوارم تو جیم چاپ بشه
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
مرسی ک خوندین...مگه چاپم میشه داستان کاربران تو جیم؟
Setare
Setare
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام.. قشنگ بود.. آفرين
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
مرسی ک خوندی ادمینا
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
آفرین به این قلم داستان خیلی پخته و قوی ای بود خیلی خوب پرداخته بودین به شخصیت ها و من واقعا از خوندنش لذت بردم .
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
ممنونم تشکر از حضورتون
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
عجب داستانی بود. اولش خیلی عالی شروع شد به نظرم که خواننده رو خیلی خوب نگه میداشت واسه ادامه دادن داستان. اما اون بخش بانک و این ها یکم موضوع رو پراکنده کرد ولی در کل داستان جالب و خوندنی بود. البته بد آموزی هم داشت دیگه :خخخ
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
مرسی ک تا انتها خوندین ..بد آموزی خخخ دزدی های کوچک ک بد آموزی نداره تا اختلاسها هستن...
زینب رستاک
زینب رستاک
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام وعرض ادب جناب خاموشی داستان روان وزیبایی بود لذت بردم مخصوصا قسمت آخرداستان که مخاطب رو به فکر کردن وا میداشت... موفق باشید ...
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام ممنون شاعر عزیز خوشحالم از حضور شما مرسی
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
خیلییییییخوب بود بیچاره شخصیت اصلی:(
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ِ ﻗﺼّﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣَﺮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪﻣُﺮﺩ! ﺩﻟــــﺨﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ و ﺭﻧﺪﯼ ﻫﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﻮﺑﻢ ﺑﺎﺵ! ﻣﺜﻞ ِ «ﻓﯿﻠﻢ ﻫﻨﺪﯼ» ﻫﺎ... موسوی....ممنون ک خوندین
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
سلام؛ مرحبا به شما. فقط یک نکته: آشنایی با دستور زبان و توجه به نکات دستوری و نگارشی برای یک نویسندۀ کاردرست مثل شما بسیار حیاتی ست. پس اگه رو این موارد هم کار کنید، حتما به آرزو های خوبتون خواهید رسید. از نظر محتوایی هم بعدا نکاتی رو خدمتتون عرض می کنم. قلمتون توانا!
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام درود جناب میرزا خوشحالم داستانم جوری بوده ک توجه شما را جلب کرده بله خودم هم می دونم دستور زبان را رعابت نمی کنم شما کتابی مقاله ای چیری سراغ ندارید کمکم کنه ...نکات محتوایی مثلا کی؟خخ
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سلآم؛ منم شروعش و بیشتر دوس میدارم...درود بر شما...قلمت مستدآم :)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
سلام ممنونم ک تا پایان خوندیدن
سادات
سادات
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
تبریک میگم به قلم زیبا و قابل تحسینتون و ذهن سرشار و پر بارتون ...بسیار عالی بود ..لذت بردم واقعا
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
ممنونم از شما سادات خانم مرسی ک تشریف آوردن و داستانمو خوندین
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
خیلی خوب و کشنده بود. احسنت. فقط یک مقداری غیر واقعی بود. شبیه فیلم... هی میگفتم چقدر این پسر خنگه! قلم توانایی داری، بازم قلم بزن و داستان بنویس. ممنون :)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
مرسی ...داستان بعدیم تو راهه "ماه مخفی"
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
ببخشید دیر خوندم خیییلی قشنگ بود :)
مریم سادات
مریم سادات
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
دوست داشتم داستانو : )) درضمن چه قدر تصویر متناسب با داستان انتخاب شده : ))))))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨