من مامان بزرگ می‌شود!

من مامان بزرگ می‌شود!

نویسنده : elahe_1221

مثلاً من 67 ساله باشم؛ یا نه! شصت و یک ساله باشم و پیرزن مهربان و مهربان و مهربانی باشم. مادر بزرگ هم باشم؛ صاحب دوتا فرزند پسر و دو تا دختر و 9 تا نوه داشته باشم. مثلا از آن دسته مادربزرگ‌های مهربانی باشم که نوه‌ها دلشان تند تند تنگ می‌شود و عروس‌ها عاشق‌شان هستند و دامادها هی مامان جان مامان جان صدای‌شان می‌کنند! 

نوه‌ها مدام به مادر و پدرشان اصرار  می‌کنند که خانه من بمانند و این بحث که فردا باید بری مدرسه؛ درس داری؛ مامان جون خسته میشه، از جانب آن‌ها توی خانه من به پا باشد. مثلا بابا بزرگ صبح‌ها نان تازه می‌گیرد؛ توی حیاط زیر درخت‌ها املت می‌خوریم و نوه آخری از بغل بابا بزرگ تکان نمی‌خورد. مثلا بابا بزرگ عاشق گل کاری باشد و حیاط خانه‌مان پر از گل و بلبل. 

نوه‌ها دور حوض بچرخند و صدای خنده‌هاشان خانه‌مان را گرم کند. مثلا بوی قرمه سبزی‌ام بعد از اذان صبح در خانه پیچیده باشد. مثلا محمد؛ نوه کوچکم، هی بگوید: آخ جون قرمه سبزی. مثلا امین نوه بزرگم عاشق دختر عمه‌اش مهتاب باشد و مهتاب همش پیش من از عشق ِآتشینش به امین بگوید. مثلا نگار از سخت گیری‌های پدرش خسته شده است و همش پیش من درد و دل می‌کند.

مثلا مادر بزرگ مهربانی باشم. آخر شب که بچه‌ها را بدرقه کردم سمت خانه‌های‌شان؛ روی پدربزرگ را ببوسم و برایش چای قند پهلوی کمر باریک بریزم و زیر نور ماه روزهای 61 سالگی را سپری کنم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
به به! فوق العاده بود، عالی! خوش اومدین در جمع جمیع جیمیون ؛)
elahe_1221
elahe_1221
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
ممنونم :)
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
مثلا دنیا همین قدر خوب باشه ، آدما همین قدر مهربون باشن ، زندگی ها همین قدر ساده و قشنگ باشه ... ممنون بابت این نوشته حال خوب کن :)
elahe_1221
elahe_1221
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
ممنون بابت این نظـر ِ حال خوب کن :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
درود به شما.زیبا بود.البته باید برنامه ریزی کنین.در قدم اول باید یه شوهر پیدا کنین :)
elahe_1221
elahe_1221
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
مرسی :) اتفاقاً تازگیا دارای یک شـوهر شدم :))
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
خیلی عالی نوشته بودید و توصیف کرده بودید. منتها یک سوتی هم دادید آخرش حتما متوجه شدید :)))
elahe_1221
elahe_1221
٩٥/٠٥/١٠
٠
٠
o_o متوجهش نشدم !
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
=))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٠
٠
٠
سلآم؛ خیلی هم جذاب و خواستنی... مرسی از شما شیرین نوشتی...قلمت مستدآم :) اولین پستت هم موبآرک :))
elahe_1221
elahe_1221
٩٥/٠٥/١٠
٠
٠
مچکرم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
متن دوست داشتنی بود و امیدوارم این اتفاقات دونه دونه رخ بدن ولی من رو یاد سریال های ایرونی انداخت که همه چیز توش خوش و خرمه :ی
elahe_1221
elahe_1221
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
پس شاید بهتر باشه بگم مادربزرگ قدیمی ایرانی !
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
چه مادربزرگ خوبی :)
elahe_1221
elahe_1221
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
:))
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات