تهرانِ لعنتیِ دوست داشتنی
#قول_می_دهم

تهرانِ لعنتیِ دوست داشتنی

نویسنده : وبگردی

روزی که از تهران فرار کردم هرگز فکرش را نمی کردم دلم برای خیلی چیزهایش تنگ شود. حتی برای خیلی چیزهایی که این اواخر از آنها متنفر شده بودم.

اصلا مگر می شد آن موقع به این فکر کرد که آدم دلش برای آن شهر لعنتی تنگ شود. ولی حالا به همه چیزهای خوب و بد آنجا فکر می کنم. عجیب است که حالا حتی قدم زدن در میدان انقلاب را هم دوست دارم. خوردن آش نیکوصفت را، دیدن آن مغازه ها که پر از جنس‌های کادویی است و بهمن ماه که می شود به بهانه ولنتاین تمامشان قرمز می‌شوند، نگاه کردن کتاب فروشی‌های ارزان که همیشه کتاب‌های تاریخی خوبی بینشان پیدا می‌شد، رد شدن از جلوی درب اصلی دانشگاه تهران و لذت بردن از اینکه هفت سال توی آن درس خوانده‌ای، شمردن نرده‌های سبز دانشگاه از سر در تا خیابان ۱۶ آذر، «کافه هنر» رفتن و گم شدن توی دود سیگار و قورت دادن مزه شیرین شیک شکلات، حظ کردن از شاه توت های «بستنی شاد» چهارراه ولیعصر، گذشتن از زیرگذر ولیعصر و دیدن تمام غرفه‌هایی که همیشه چیزی برای عرضه دارند، پارک دانشجو رفتن و دیدن نمایش عروسکی.

اگر بنویسم همینطور این لیست دراز می شود، به درازی بستنی متری‌های جلوی پارک ملت، آن وقت تمام روز را باید از همین چیزهای خوشمزه بنویسم، به همان خوشمزگی سالاد مخصوص‌های «کاخک» بلوار کشاورز، حتی دلم برای روزهای به شدت طولانی کار توی شهرداری هم تنگ شده انگار. راستش را بخواهی حالا به این فکر می‌کنم چرا من که همه اینها را دوست داشتم از آنها متنفر شده بودم. چقدر منتظرم دوباره همشان اتفاق بیفتند، قول می دهم این بار از همه آنها لذت ببرم.

منبع:

http://zavieizist.blogfa.com/post/26

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهشید_دانش
مهشید_دانش
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
امیدوارم یه روزی شرایط فرار برای منم پیش بیاد که بعدها بتونم براش دلتنگ‌ شم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
دانشگاه ما که فقط یک اغذیه متخلص به " حسین کثیف " داشت :))) / چقدر قسمت شمردن میله های سبز رنگ دانشگاه رو دوست داشتم .
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
خودمم عاشق شمردن نرده های دانشگاهم :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
دارم به روزی که از ایران فرار کردم (بر وزن گزشته ی آینده!) فکر میکنم!
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
سلآم؛ به به به :))) یه پست آشنا.... هم تهران لایک داره هم پرستوهاش :)
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
تهران بی پرستو، هم به معنای پرنده هم ... :(((
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
همیشه قدر چیزهایی که داریم را نمیدانیم تا زمانی که از دستش میدهیم ..
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
دقیقا :(
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات