گاوِ امانی
نگاهی به داستانِ کوتاه «گاو» نوشتۀ محمدرضا امانی

گاوِ امانی

نویسنده : میرزا

اصل داستان

یکی از خصلت‌های داستان خوب، این است که داستان شروعی جذاب داشته باشد. یعنی نویسنده اگر نویسنده باشد، اولین کاری که قبل از تایپ و یا نوشتن انجام می‌دهد، این است که روی شروع داستان تا مدت‌ها فکر می‌کند که چطور داستان را استارت بزند که برای خواننده جذاب باشد و اولین و دمِ دست‌ترین هدف یک نویسنده که همراهی مخاطب با داستانش است را تحقق بخشد.

محمدرضا امانی از کاربران سایت که تا مدت‌ها کوتاه نوشته‌هایش برایم جالب بود، این‌بار داستان «گاو»، داستان جوانی به نام «مجید» را روایت می‌کند که عشقِ عجیبش به گاوش منجر به طلاقش می‌شود.

«مجید تا همین سه هفته پیش یک زن، یک بچه و یک گاو داشت.» این همان شروع جذاب و خوبی‌ست که در بدو امر به آن اشاره کردم؛ شروعی که به ظاهر ساده است اما در باطن یک دنیا حرف دارد و وقتی می‌نویسد «اما حالا او تنها یک بچه دارد و یک گاو!» انگار رسالتش را به درستی به اتمام می‌رساند. از طرفی هم نشان دهنده این است که محمدرضا امانی می‌داند که چطور باید شروع کند. بچه اما در همان ابتدای کار تنها دوبار از کلمه‌ و هیئتش استفاده می‌شود و الباقی ماجرا حول و حوشش نمی‌چرخد، که می‌شد کمی هم روی بچه و رابطه‌اش با مجید مانور داد.

داستان ساختار مشخصی ندارد، اما در نبود همین ساختار نامشخص، روایت اول شخصش با مرور اتفاق‌های یومیه میان خودش و کاراکترهای اصلی‌، داستان را به پیش می‌برد.

وجود یک دوگانگی در داستان، می‌تواند از نقاط بسیار خوب داستان باشد. آنجا که مجید علاقه‌اش را به گاو کتمان می‌کند و می‌گوید: «چاره‌ای ندارد و روزی‌اش از همین ده، پانزده کیلو شیر روزانه گاو است و آن آهنگ الهه ناز را برای این می‌خواند که از جایی شنیده موسیقی، شیر گاو را زیاد می‌کند.» و از طرفی وقتی پای دوراهیِ مرضیه (همسر مجید) و گاو به میان می‌آید، راهِ «گاو» و «الهه ناز» را در پیش می‌گیرد و پا روی زن و زندگی می‌گذارد و نشان می‌دهد که یک انسان تا کجا می‌تواند به پیش برود.

کشکمش‌های اواسط داستان با وجودی که قوت کافی را ندارند اما قابل قبولند. امانی، حس حسادت خانم‌ها را به خوبی نشان می‌دهد، حتی به یک گاو، که البته داستان جوری القاء می‌کند که انگار حق هم دارد. و این حس حتی باعث می‌شود تا مرضیه توطئه‌ای بر علیه گاو پیاده کند که مجید دست می‌جنباند و عشقش را نجات می‌دهد.

نقطۀ عطف ماجرا همانجاست که مجید مجبور می‌شود بین گاو و مرضیه یک نفر را برگزیند که در کمال ناباوری، گاو را گزینش می‌کند.

اما داستان گاو، راوی نامشخصی دارد. درست است که زاویۀ نگاهش مشخص است، اما همین‌که راویِ مشخص، واسطه قرار می‌گیرد تا با مجید صحبت کند تا به قول خودش «بر سر عقل بیاوردش!» و حتی رابطه‌اش با مرضیه خوب است به طوری که می‌گوید: «چندباری مرضیه گفته بود که مجید گاوش را بیشتر از من دوست دارد و من به شوخ طبعیِ مرضیه خندیده بودم!» و یا همین راوی که می‌گوید: «به خاطر قباحت شدید طلاق در خاندان ما...» با وجودی که همه جا هم به صورت «حضور در صحنه!» وجود دارد، اما همین که مخاطب نمی‌شناسدش و ارتباطش با کاراکترها مشخص نیست، می‌شود راوی نامشخص و نقطۀ ضعف ماجراست؛ این در حالی‌ست که راویِ اول شخص، عمدتاً موقعی انتخاب می‌شود که بخواهند حس همذات‌پنداری مخاطب را برانگیزند.

با دیدن عنوان داستان محمدرضا امانی، یاد فیلم «گاو» داریوش مهرجویی افتادم که البته آن هم برگرفته از داستان غلامحسین ساعدی‌ست. شاید که تا حدودی الهام گرفته باشد که انگار «مجید» اینجا، «مش‌حسن» آنجاست، اما هر چه هست داستانِ محمدرضا امانی یکی از بهترین داستان‌های کوتاهِ سایت است که ارزش چندین بار خواندن را دارد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام.من کاملا باهاتون موافقم.واقعا ارزش چند بار خونده شدن رو داشت.هم شما و هم ایشون خسته نباشین و ممنون:-)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
علیکم السلام؛ خیلی محبت کردین، سلامت باشین و ممنون که موافقین :)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
نقد عالی و فنی بود :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
لطف و محبت دارین جناب نادری عزیز :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
چه نقد خوبی :) دستتون درد نکنه ماهم خیلی چیزها یاد می گیریم :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سپاسگزارم :) قابل نیستیم خانم باباپور :-)
m_r_amani
m_r_amani
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
ممنون رفیق جان که اینطور با ظرافت داستان را خواندی. گاهی نکته هایی توی نقد گفته میشه که نویسنده اصلا حواسش بهش نبوده و این نقد از آنها بود. ممنون...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
صفای وجودت، وجودت برام عزیزه :)
m_bahari
m_bahari
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
شاخص ترین نکتۀ نقدتان این بود که تازۀ تازه بود، تنوری. اگر همین فرهنگ نقد در جیم راه بیفتد عالی می شود. آدم ذوق دارد که هی داستان بنویسد و شعر بگوید ، تا زودِ زود نقد شود و عیب ها خودشان را نشان بدهند. دست مریزاد! امیدمان را به جیم بیشتر کردی رئیس
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام؛ خوش آمدید دوست عزیزم. شما از نظر من یکی از بهترین های سایت هستین و نوشته هاتون قوی هستن. از اتفاق اون اوایل ورودتون، برخورد یکی از دوستان رو با شما دیدم و گفتم ای کاش بازخورد بدی نداشته باشه و یک نویسندۀ جوانِ خوب رو از دست ندیم که خوشبختانه هنوز هم می نویسید و امیدوارم که باشین و ما رو از قلم خوبتون محروم نکنید.// امیدتون به جیم بیش از این ها باشه و سعی کنید فقط قلمتون رو در مسیر بچرخونید و نوشته های خوبتون رو به اشتراک بذارید. من خودم بالشخصه در خدمتم و اگه قابل باشم در این مسیر خطیر کمک حال هم خواهیم بود. باز هم تشکر از حضور ارزشمند شما.
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
و باز هم جناب میرزا و کلی مطالب خوب خوبِ جدید ، ممنون جناب میرزا :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
خوش آمدین خانم منافی :) خواهش می کنم، محبت شما رو می رسونه. لطفتون زیاد! :-)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
سلآم؛ خیلی هم عالی.... نمیدونم میشه گاوهَ رو استعاره از تمام چیزهایی که آقایان گاهی به خانم هایشان ترجیح میدن گرفت یا نه؟! در اونصورت از این گاوا تو زندگی خیلیها هست :/
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
سلام بر شما؛ خوش اومدین... دقیقا همینه، گاو که صد در صد یک نماده در این اثر هنری، منتها برداشت ها متفاوته و هر کس با زندگی فردی خودش می سنجه. اما اگر کلی بخوایم بنگریم، دقیق ترین کلام، همون کلام مبارک شماست.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
عالی کاشکی بازم از این نقدا باشه این نقدا کلی فایده دارن مخصوصا واسه امثال من که میتونیم از نوشته های بقیه کلی چیز یاد بگیریم منه همیشه تو شروع مشکل داشتم همیشه فکر میکردم شروع خوب سخت ترین قسمت داستان اما الان متوجه شدم میشه با یه عبارت ساده خواننده را به طرف داستان کشید / این نقدا باعث میشه کاربرا راغب تر بشن به نوشتن و این منه خواننده راهم بیشتر به سمت خوندن ویاد گرفتن میکشه من این داستانا نخوندم ولی با هوندن نقد داستان علاقه مند به خوندنش شدم این درست برعکس نوشته های حاشیه ای که متاسفانه توی جیم رواج پیدا کرده هر دفعه حاشیه یه خبر کم اهمیت گرفته میشه وموجی از نوشته های حاشیه ای سرازیر میشه جیم که نه لطافت نویسندگی توش دیده میشه نه چیزی واسه یادگرفتن / نوشته هادون مستدام ببخشید واسه کامنت طولانی :)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
خواهش می کنم همشهری، به این نمیگن کامنت طولانی، به این میگن وقت گذاشتن برای ما! خوشحالم اگه بتونم ذره ای مؤثر باشم. ممنون که صله رحم بجا میارین :)
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
انقدر خوشحال میشم وقتی میبینم سایت کاربری داره که دغدغه پیشرفت بچه هارو داره:) ممنون از شما:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
قابل باشیم شاعره بانو :) خواهش می کنم؛ زنده باشید!
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
به به چه نقد تر و تمیزی :) خداقوت
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
فدای شما علیرضاجان :) خدا سلامتی بده به شما!
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
نقد ِ قوی من از نقد به داستان اصلی رسیدم و کیف کردم از خوندنش:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
شما خیلی لطف کردین و محبت داشتین؛ با آرزوی سلامتی برای شما :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
یک نقد خوب ارزش یک داستان رو تامین میکنه ...اقا میرزا خیلی کارشناسی گفتین ...همه چیز رو لحاظ کردین و این بیانگر قدرت بالا و تسلط شما توی نوشتن ئه ...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
به بنده لطف داشتین آقا، خیلی ممنونم که حضور پیدا کردین ؛)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
سلام آقاي ميرزا. كم پيدا هستيد در سايت. داستان من هم به زودي مياد رو سايت. اميدوارم اين افتخار رو داشته باشم كه داستانم توسط شما نقد بشه:)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
علیکم السلام خانم آقایی؛ مدتیه هستم من، ماه مبارک مسافرت بودم ولی از بعدش هستم. اتفاقا وبتون رو دنبال می کنم، الانم تا املت و زعفرونش رو خوندم. به هر صورت تعجب می کردم که چرا داستاناتون رو برای سایت ارسال نمی کردین که الان بسیار هم خوشحالم که می فرستین. ممنون از حضورتون :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
ممنون از لطفتون به وبلاگم. داستان كم مي‌نويسم آخه. انقدر كه استاد داستان نويسيم منو وسواسي كردن... البته من دستبوسشونم ولي وسواسي شدم. نوشتنم نمياد!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠