چطور می شود اینهمه نبودن را دوست داشت؟!
#عاشقی#تکرار#روزهای_نبودنت

چطور می شود اینهمه نبودن را دوست داشت؟!

نویسنده : گل برگ :)

هی گفتی «می آیم» هی گفتی «توی راهم» هی گفتی «دوستت دارم!» و من هم هی «منتظر بودم»... هی من هم «دوستت داشتم»...

داشتی می آمدی، ولی نه سوی من! توی راه من هم نبودی.... آن دوستت دارم ها را هم که فقط میگفتی که گفته باشی! و من هی هرشب تنهایی ستاره ها را تماشا کردم!

شب‌ها تکراری شدند...میدانی؟ تنها چیزی که میتوانست این تکرار را بمیراند تو بودی! اینکه باشی و اینکه یک شب من سرم را بگذارم روی  شانه‌ی تو، یک شب تو روی شانه ی من...یا اینکه یک شب سمت چپت بنشینم و دست راستم دستت را گرفته باشد... و شب دیگری بنشینم سمت راستت و دست چپم را به مراد دلش برسانم....

تنها چیزی که میتوانست شب ها را – با اینهمه زیبایی و راز-تکراری کند هم تو بودی! چطور هر شب منتظرت می ماندم؟! روز ها هم که گفتن ندارند...

همیشه گفته‌ام: «روزها فقیرند!! چیزی جز یک مشت آدمیزاد که هول میزنند برای یک لقمه نان، جز یک خروار زشتی آشکار، چیزی ندارند». تنها کسی که می توانست باشد و با بودن‌هایش کمی روزها را دوست داشتنی کند تو بودی... گفتن ندارد اینکه نبودی....!

و من هی هر روز خانه را سابیدم و غذا را آن طور که دوست داشتی-و خودم دوست نداشتم-درست کردم و شیشه‌ی ادکلن را خالی کردم و رژلب را به ته رساندم به امید تویی که توی راه بودی اما نمیدانم چرا راهت به من منتهی نمی شد...

و باز هم من می‌ماندم و روزهای بی مزه‌تر از بی مزه‌ای که مخلوط می شدند با بوی پریده‌ی ادکلن و رژ لب ماسیده و غذای مانده‌ای که میلی به آن نداشتم. تکرار مکررات...هی  تکرار هی تکرار هی تکرار.... چطور هر روز صبح، نبودن دیروز و دیشبت را فراموش می‌کردم؟!

تلفن هایی که از هر ده تا،یکی شان پاسخ می گرفت هم تکراری بودند...از دیروز کپی  می‌شدند و پیست توی امروز... از امروز توی فردا... چطور تلفن بی پاسخ قبلی را فراموش می‌کردم و دوباره شماره‌ات را می‌گرفتم؟

شماره‌ی تکراری ات را...!!!؟

یا چطور می‌توانستم: «توی راهم» ها و «دارم می آیم» ها را هر دفعه، با همان لحن همیشه، انگار که یک صدای ضبط شده هر روز پخش شود بشنوم و دلم را هم بهشان خوش کنم؟؟!

راستی! تنها کسی که می توانست«دوستت دارم» را تکراری کند هم تو بودی!

حالا بزرگ‌تر شده‌ام... آنقدر که بفهمم توی این دنیای پیچ در پیچ، چیزهایی خیلی مهم‌تر از اینکه تو –بر خلاف من- لپه‌های قیمه را دوست داری یا مثلا باز هم بر خلاف من دوست داری کاناپه پشت به پنجره باشد... فهمیده‌ام اینهمه گشنگی احساسی کشیدن عاشقی را از یاد آدم می‌برد....!

فقط... هنوز با اینهمه بزرگ شدن، باز هم نمی‌فهمم چطور می‌توانستم آنهمه نبودن عظیم و ممتد را دوست داشته باشم؟!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٣
١
٠
سلام؛ این دست از مطالب به شدت دلی هستند و نمیشه در موردشون نظر داد از نظر من، اما از لحاظ نگارشی یه مقدار مشکل داره که اگه خواستین خدمتتون میگم. این بند حرف نداشت: «روزها فقیرند!! چیزی جز یک مشت آدمیزاد که هول میزنند برای یک لقمه نان، جز یک خروار زشتی آشکار، چیزی ندارند»// با آرزوی موفقیت برای شما :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام.خیلی ممنون که خوندید و نظر دادید.خیلی خوشحال میشم اشکالاتش رو بدونم:-)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٣
١
٠
ببینید علائم نگارشی زینت متن ما هستند و علاوه بر اینکه متن رو زیبا می کنند، در انتقال حس نویسنده به خواننده مؤثرند. شما در متن از "..." زیاد استفاده کردین که در بعضی از جاها تبدیل به "...." میشه و نه تنها کاربرد این علامت در متن شما نیست، بلکه متن رو هم از شکل انداخته. باز استفاده از علامت های تعجب زیاد در متن و در جایی که حتی نیاز به اون نبوده، همین اشکال رو در متن به وجود اورده. به هر صورت این استفاده از علامت های تعجبی که به شکل "!!!" هست بیشتر در چت ها استفاده میشه، نمیگم در متن کاربرد نداره، داره، اما خیلی کم و همون یک علامتِ "!" کفایت می کنه برای بیان حال نویسنده. باز پریدن سریع به سطر بعد، مثل یک شوکه؛ این مطالب دلی برای بیان حال شما باید پشت سر هم روایت بشه و در بعضی از جاها برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب، اجازۀ نفس تازه کردن به مخاطب نده. به هر حال این ها ریزه کاری های این دست از مطالب هستند که با ممارست انشالا حل میشه؛ با آرزوی موفقیت برای شما :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
خیلی ممنون کاملا درست میگید.تمام سعی خودم رو میکنم که اصلاحشون کنم.باز هم سپاس از حضورتون:-)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
ی همچین حالی رو بهم داد:(: مرسی!
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
مرسی از تو که وقت گذاشتی:-)
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
چ قدر میفهمم این نوع دوست داشتن رو
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
نمیدونم چی باید بگم راستش!فقط مرسی از حضورتون:-)
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
هشق خوبه ولی به وقتش گلبرگ:) عشق خوبه ولی به ادمش:) اینو از من همیشه به یاد داشته باش:) قلم خوبی داری خانوم خانوما:)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
باهات موافقم و یادم میمونه.مرسی که اومدی:-)مرسی
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
نبودن ها گاهی بد هم نیس :)) چیزهای رو به ادم یاد میده ک باعث میشه زندگیت بهتر شه شاید :)) موفق باشید :))
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
ممنون از حضورتون.همچنین:-)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
واقعا آدم باید یا خودش رو دوست نداشته باشه یا زندگیش رو که بعد بخواد یکی رو که گذاشته و رفته رو هی الکی دوسش داشته باشه!
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
بله درسته!!! مرسی که اومدین:)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
سلآم؛ دلا فکری به حال غصه ها کن/ بیا غم های کوچک را رها کن/ برو ای دل بگرد از بین غم ها/ غم خوبی برایم دست وپا کن....
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
سلآم به روی ماهت!چه شعر قشنگی!!مرسی از حضورت:-)
G_Emami
G_Emami
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
*دل*نوشـــتت عالــــــــیییییی بود خانوم گلی... فقط در صورت دلنوشته بودن یه سری ابهاماتی واسم پیش میاد که بعدا بهش می رسیم!!... (:
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
قربانت!! بعله می رسیم;-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣