بی‌بی شهر بانو...

بی‌بی شهر بانو...

نویسنده : mansooreh_houshmand

اگر بدون اغراق حساب کنیم، نیمی از حس‌های خوب دنیا را مدیون تو و آن قرآن قدیمی‌ات هستم. هر وقت دلم گرفت گوشی را برداشتم: الو بی‌بی میشه برام دعا کنی؟

شب و نیمه شب روبه‌روی پنجره‌ی خانه‌ات، رو به مسجدی که مزین به نام خانم فاطمه زهرا(س) است ایستادی و عاقبت به خیری‌ام را خواستی .

اولین کسی که خیال مرا پر داد تو بودی. از ماهک گفتی. از خواهر ناتنی‌اش. از پسر پادشاه که ماهک را می‌خواست. از نامادری‌اش که ماهک را برده بود توی تنور که پسر پادشاه نبیندش. از خروسی که عوض قوقولی قوقو همه را خبر‌کرده بود که ماهک توی تنور است.

می‌دانی بی‌بی؛ وقتی برایم گفته بودی به خاطر مرگ‌ پدرت و ازدواج مجدد مادرت از روی اجبار مجبور شده بودی با پدربزرگم که بیست و چهار سال از تو بزرگتر بوده ازدواج کنی. وقتی برایم تعریف کردی که با بار شیشه پدر بزرگم از روی عصبانیت، حالا به خاطر هرچیزی دنبالت کرده و تو فارغ از این‌که باردار بوده‌ای دویده‌ای بالای درخت . خندیدم؛ پیش روی تو خندیدم اما ساعت‌ها و روزهای زیادی را به تو فکر کردم.

به دختر بچه هفت ساله‌ای که از غم ازدواج مجدد مادرش با بچه‌های مردی که قرار است با مادرش عروسی کند قرار‌می‌گذارد که بروند تریاک بخورند. به دختر بچه  هشت ساله‌ای که با مردی بیست و چهارسال بزرگتر از خودش روز را به شب می‌رساند. به زنی که به چشم‌ خودش مرگ ده تا از بچه‌هایش را بخاطر سطح پایین بهداشت دید. و غصه این سه تای دیگر را هم خورد.

به تو فکر می‌کنم بی‌بی. به این‌که تا جایی که جا داشته نگذاشته‌ای آب توی دلم تکان بخورد. نوبرانه چقدر برای من بی‌معنیست؛ اولین و بهترین انارها، سیب‌ها، حتی گوجه سبز که دوستش ندارم  و چاغاله ی بادام که لب نمی‌زنم، همه و همه را اول برای من و برادرم کنار می‌گذاری. بهترین زردآلوهای هرسال. انار به معنای واقعی یاقوت. زعفران ممتازت را می‌گذاری توی کارتون و می‌گردی دنبال کسی که مستقیما برساندشان دست ما.

آخ بی‌بی قربانت بروم؛ هر وقت می‌آییم، با وسواس می‌روی توی مَطبخ؛ سبزی‌های خشک و معطرت را می‌بری و مست‌مان می‌کنی. میروی از دختر دایی محمد، شیر تازه میگیری، کره گوسفند، نکند آب توی دل نوه‌هایت تکان بخورد.

بی‌بی من به تو فکر می‌کنم، به دستهایت؛ وقتی آن سوزش کوفتی سر دلت شروع می‌شود. وقتی میروی توی جلد پیرزنانه‌ات، وقتی غر می‌زنی که: دیگه دارم میمیرم. روبرویت می‌نشینم، لپ‌هایت را که همیشه‌ی خدا خون دویده زیرشان را می‌کشم و می‌گویم این لپا مال کسی نیست که می‌خواد بمیره‌ها.  اگر خنده ات گرفت که هیچ  و گرنه میگویم :عه عه قرار‌بود سر عقد به من النگو بدی‌ها، اول اونو بده بعد برو. و تو می‌خندی، به این قضیه همیشه می‌خندی. دلت غنج می‌رود و باز برای خوش بختی‌ام دعا می‌کنی.  دعا میکنی مردی بیاید توی زندگی‌ام که نگذارد آب توی دلم تکان بخورد. 

بی‌بی چارقد سفیدت تمام دنیای من است. پیراهن‌های گلدار ریزت که بهشان می‌گویی پاچین؛ همان‌هایی که تو را در آغوش گرفته‌اند وقتی تنت می‌کنی‌شان؛ را دوست دارم. توی چروک دست‌هایت دنیایی‌ست. دنیای زنی در آستانه هفتاد سالگی که وضو می‌گیرد و قرآن می‌خواند و هیچ چیز نمی‌خواهد جز خنده‌های نوه‌هایش. فکر می‌کنم چقدر شهربانو به تو می‌آید؛ یعنی کسی بجز بانوی یک شهر تاب این همه غصه را داشت؟

بی بی شاید از کنار موضوع رفتنت با شوخی رد بشوم اما هزار بار شب‌ها یواشکی سرم را از زیر لحاف کرسی می‌آورم بیرون و تو را نگاه می‌کنم. و هرجور حساب می‌کنم، می‌بینم طاقتم همه چیز را تاب می‌آورد الا نبودن تو را .

+ خدایا می‌شود مواظب تمام دست‌های چروکیده باشی؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
کاملا حسش کردم. ممنون، خیلی قشنگ بود.
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
ممنون ازشما:)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
هعییییییییییییییییییییییییی:'(
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
چرا؟:(
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره ... خدا نگهدار بی بی شما و همه ی ب بی های مهربون عالم ... ممنون که ما رو بردید به روز های خوب و حال هایی خوب تر :)
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
نوش روحتون:)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
مادر مادربزرگم رو برام تداعی کرد این بی بی ...
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
عجب! :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
خیلی عالی و پر از حس خوب نوشته بودید. قلم خیلی خوبی دارید آفرین :)
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
نوش روحتون:) ممنون لطف دارید
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
من هیچ تصویر واضحی از مادربزرگ هام ندارم و حسرتی ابدی دارم بابت این موضوع :( اسم یکی از مادربزرگ های منم شهربانو بود ..
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
آخی... روح هردوشون قرین رحمت
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
آخ آخ آخ ..بی بی ...اونایی که داشتن میفهمن ....خدایی قصد توهین به مادر بزرگ های الان ندارم ...اما بی بی های قدیمی معرکه بودن ........خانوم انتصاری میدونم دلتون ضعف میشه بابت این حرفا ...اما شدیدا احساسات نابی تداعی میکنن .....فک کنم منم باید در مورد داستانهای "نورجان" بگم
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
اتفاقا منم همیشه به این فکر میکنم که خودم چه جور مادر بزرگی میشم و برام عجیب میاد
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
منم مادر بزرگامو ندیدم متاسفانه. قشنگ نوشتید موفق باشید:)
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
ممنونم خدا رحمتشون کنه
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٥/٠٥/٠٥
١
٠
روحشون شاد...
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٥/٠٥/٠٥
١
٠
خیلی خیلی عالی بود.خدا تمام پدربزرگ و مادربزرگ ها رو حفظ کنه.باید خیلی بیشتر از اینا قدرشونو بدونیم.
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
ممنونم الهی تا هستن حواسمون بهشون باشه
Nahid.R.05
Nahid.R.05
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
عالی بود. ممنون:)
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
قابل شمارو نداشت
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣