آتش بدون دود / داستان كوتاه
داستان کوتاه

آتش بدون دود / داستان كوتاه

نویسنده : زهرا‌ آقايي

دست‌هايش را به ميله اتوبوس گير داده بود. سرش پايين بود و به كفش‌هايي مي‌نگريست كه بيشتر شبيه زيرخاكي‌هاي متعلق به دوران برده‌داري بودند. با خودش فكر كرد اگر بطري بنزين را به «مصيّب» نمي‌داد، آن اتفاق نمي‌افتاد. اتوبوس مقابل ايستگاه مدرسه توقف كرد. اگر مرد لباس چهارخانه‌اي كنارش نبود، تنه‌ پسر جواني كه كلاه مشكي داشت و آدامس مي‌جويد، او را روي زمين انداخته بود. بدون اين‌كه به پسرك نگاه كند، ميله را به آرامي با دستانش گرفت. صداي همهمه و خنده‌ پسربچه‌هاي آبي‌پوش، داخل اتوبوس مي‌پيچيد. كوله پشتي‌هاي سنگين هر كدام كه از كنار صابر رد مي‌شدند، ضربه دردناكي را بر تن او وارد مي‌كردند. با خودش فكر كرد كه مي‌توانست داخل بطري آب بريزد. اما آن موقع فكر كرده بود كه مصيّب دارد فيلم در‌مي‌آورد. او اصلا اهل اين شلوغ بازي‌ها نبود. هميشه مي‌گفت: «دو روز دنيا آدم حرص بيخود نباس بخوره.» يعني آن موقع به زن و بچه‌هايش فكر نكرد؟!

بچه‌ها از ته دل مي‌خنديدند! صداي خنده‌هايشان كم و زياد مي‌شد اما قطع نمي‌شد. صابر دست راستش را پايين آورد و از ميله پشت صندلي مقابلش گرفت. روي صندلي دو مرد نشسته بودند. مردي كه كنار پنجره بود نگاهش را از روي موبايلش برداشت و كناردستي‌اش گفت: «نگا نگا! نوشته امروز دم شهرداري يه نفر خودشو آتيش زده!»

صابر پاهايش را كمي به هم نزديك‌ كرد. آب دهانش را قورت داد و به مرد كنار پنجره خيره شد. حس كرد تخم چشمش خيس شد. مرد كناري‌اش كه عينك داشت، طوري كه انگار قضيه را مي‌داند گفت:‌ «عه؟ چرا؟»

- ميگن حقوقاشونو 6ماه نداده شهرداري!

مردي كه عينك داشت بدون اين‌كه به مرد بغل‌دستي‌اش نگاه كند گفت: «الان خودشونو سوزوندن براشون حقوق شد؟»

- چي بگم؟ نوشته يه سريشونم بردن كلانتري...

صداي خنده بچه‌ها مي‌آمد. يكي از بچه‌ها داد زد: «آرش امروزم مياي بريم از اون درخته توت بخوريم؟»

مرد عينكي همچنان كه از پنجره به بيرون نگاه مي‌كرد گفت: «بفرما! يه سريشونم كه بردن كلانتري. بي عقلي كردن ديگه! وقتي اعتراض فايده‌اي نداره اين كارا بي‌عقليه، نفهميه...»

صابر يقه‌ مرد عينكي را گرفت. با يك حركت او را از جا بلند كرد. به صندلي پشتش تكيه داد و با فرياد گفت:‌ «آشغال لاشّي! تو هيچ مي‌فهمي 6 ماه حقوق نگرفتن يعني چي؟ پول نون نداشته باشي يعني چي؟ مي‌فهمي رفيقت جلو چشمات زنده زنده آتيش بگيره يعني چي؟ آره آقا ما عقل نداريم. جاي عقل تو جيبه كه مال ما خاليه»

تمام مسافران اتوبوس در سكوتِ بي‌تفاوتي به صورت عرق كرده صابر نگاه مي‌كردند. يكي از بچه‌ها بلند گفت: «بچه‌ها دعوا بچه‌ها دعوا!» شيارهاي پيشاني‌ صابر عميق شده‌ بود. دانه‌هاي درشت عرق از روي صورتش به سمت پايين سر مي‌خوردند. مرد عينكي با چشم‌هايي گرد شده به صورت قرمزي نگاه مي‌كرد كه در سه سانتي صورتش بود. دو مرد كه در سمت چپ و راست صابر بودند، سعي كردند او را از مرد عينكي جدا كنند. يكي از آن‌ها گفت: «آقا صلوات بفرستيد!» صداي صلوات چند مرد بلند شد. اتوبوس توقف كرد. صابر يقه مرد را رها كرد و به سمت در رفت. پسري كه كلاه مشكي به سر داشت و پشت به جمعيت ايستاده بود، گردنش را چرخاند و يك نگاه به صابر انداخت؛ آدامس را داخل دهانش جا به جا كرد و دوباره از پنجره به بيرون خيره شد. صابر از اتوبوس پياده شد. سه بچه با روپوش آبي هم پياده شدند. درب اتوبوس بسته شد و دود گازوئيل به صورت صابر خورد. بچه‌ها بلند بلند مي‌خنديدند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٩
١
٠
سلام؛ فقط می تونم بگم انشالا که بازم شاهد داستان های شما در سایت باشم. مرحبا به شما!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام. ممنونم اما همین جناب میرزا؟؟! من منتظر نقد بی رحمانه ام... آخه بچه های جیم منو فقط برای طنزام میخوان:))) ولی انشاالله... بیشتر مینویسم. البته اگه با نقد تشویق بشم
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
آقای میرزا من همچنان منتظر نقدم از شما...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
امرتون مطاع :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٩
١
٠
این بر اساس واقعیت بود آیا؟ چون به نظرم آشنا میمد کلیت ماجرای خود سوزی؟ | اما در مورد نحوه بیان داستان و ... حرف نداشت. خواننده رو تا پایان نگه میداشت. | واقعا آدم یک ماه هم که دیر حقوقش رو دیر بگیره و درآمد دیگه ای نداشته باشه کلی میفته تو دردسر! بقیش که بماند!!! خدا به کسانی که چنین شرایطی رو تجربه میکنن صبر بده.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام. ممنون از شما. بله ایده داستان واقعی بود. چند وقت پیش حدودا یکی دوماه پیش یکی از کارگران شهرداری ک 6 ماه حقوق نگرفته بود خودشو آتیش زد. البته زیاد بودن. ولی اینکه فوت کردن یا نه رو نمیدونم. بقیش ساختگیه
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٥/٠٥/٠٩
١
٠
درود بر شما.خیلی قشنگ بود.واقعا لذت بردم
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
سپاس گزارم:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٥/٠٩
١
٠
چقدر تلخ اما حقیقت جامعه خیلی خوب نوشتی :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
مرسي عزيز دلم:)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٠
٠
٠
سلآم؛ تیتیرو دیدم فک کردم توهم نادریجات دوس داری :) مجموعه رمان بلند آتش بدون دود ابراهیمی رو معرفی میکنی؟!! داستان هم قشنگ بود و تلخیش دل آدمو به درد میاورد... در کل خودکشی اصلن کار خوبی نیست و بسیار ناراحت کننده ست...امیدوارم حضراتی که رقم های نجومی حقوقشان را میگیرن نگاهی هم به این دسته از مردم داشته باشن :(((
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٠
٠
٠
سلام. واقعا نادر ابراهیمی همچین داستانی با همچین اسمی داره؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! یا للعجب! من نشیده بودم... چه جالب. خوشم اومد.:))) ممنون از شما
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
اوهوم :) خوآهش میشه.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
واقعا نشنیده بودی یا داری شوخی میکنی؟؟!
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٥/١٠
٠
٠
قشنگ و متفاوت بود از شما. مرسی :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٠
٠
٠
سلام. بسيار سپاس:)
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
پشت اون مردی که چند وقت پیش خودش رو از پل میرداماد تهران آویزون کرد چه داستانی نهفته است؟؟
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
یه کم بیشتر دربارش بگید لطفا:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
البته داستان نادر ابراهیمی یه رمان بلند در شش جلده. با محوریت زندگی و مبارزات ترکمن ها در زمان شاه
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
جالبه... نه عزيزم من واقعا نشنيده بودم و خوشحال شدم كه يه جا مثل يه نويسنده بزرگ فكر كردم:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
پس واجب شرعیه که رمان بلند آتش بدون دود رو بخونی و ازش لذت ببری:) داستان عشق گالان اوجای ترکمن به سولماز و ....
naser_j
naser_j
٩٥/٠٦/١٥
٠
٠
آفرین، نشون دادین داستان جشنواره تون یه اتفاق نبوده هرچند با پیشینه یاداشت های خوب تون غیر این هم نمیشد انتظار داشت،اول یه نکته رو بگم داستان تون خوب بود همه چی از توصیف ها و فضا سازی تا دیالوگ و مونولگ ها،معمولا تو داستان کوتاه سعی میشه به جای اسم از توصیف استفاده شه تا مخاطب سردرگم نشه و اگر اسمی بیاد مخاطب منتظر یه پرداخت از شخصیت اون اسم میشه و شما با این که تعداد نفرات داخل داستان تون زیاد بودن به خوبی این رو رعایت کرده بودین جز یک مورد"آرش" که کاش اون رو هم نمیاوردین،نکته بعدی که به نظرم اومد اینه که کاش در قالب یه فلاش بک کوتاه دوسه خطی به شخصیت پردازی صابر می پرداختین تا اون واکنش عصبیش در مقابل مرد داخل اتوبوس بهتر جا میفتاد،اما کلیت داستان و سوژه اون عالی بود،نکته قوت نوشته های شما هنر تون تو تبدیل اتفاق های روز مره به سوژه هستش و این یه مزیت بزرگه ،مخصوصا تو داستان که این روزا اکثر داستان نویس ها به سراغ مسال انتزاعی و غیر کاربردی و بعضا دور از زندگی مردم میرن این تفاوت کار شما یک حسن خیلی خوبه به نظرم. خیلی حرف زدم:)،موفق باشی
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٦/١٦
٠
٠
سلام ممنون جناب سروان ولی از همه اینا گذشته به نظرم خیلی مستقیم گویی داشت و این اصلا خوب نیست که انقدر مستقیم به یه مسئله اجتماعی پرداخته بشه. اون آرش هم چون از زبون یکی از شخصیتها درومده من دخالتی نمیتونستم بکنم:) تو چیزایی که راوی میگه باید بی اطلاعی راوی از اسامی رو میرسوندم. در واقع راوی دانای محدود به ذهن شخصیت صابره. که ذهنش رو میخونه و با اون پیاده میشه و اسامی رو نمی دونه مگر اینکه شخصیتها صداشون کنن و و و...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦