یک روز خوب به روش ترکیبی

یک روز خوب به روش ترکیبی

نویسنده : مائده رئیس الساداتی

مار زنگی بوسیله تابش‌های فروسرخ ایجاد شده توسط طعمه بوجود آن پی مي‌برد؛ سراسری87.

مي‌خواهم نکته بعدی را یادداشت کنم که دستم مي‌ایستد! مار زنگی... مار زنگی... صدای زنگ در گوشم اکو مي‌شود. داشتم چه کار مي‌کردم؟ مي‌خواستم نکات ترکیبی هیدر را بنویسم؟ یا مسائل ژنتیک را حل کنم و در دنیای الل‌ها غرق شوم؟ یا مي‌خواستم آرزوی يک روز خوب را کنم؟ يک روز گرم تابستانی است و من روی تراس خانه باغ دراز به دراز افتاده‌ام و غرق در نکات مختلف زیست شناسی به اين فکر مي‌کنم که ای کاش يک روز خوب هر چه زودتر بیاید!

به بسته پاستیل کنارم نگاه می‌کنم که تا چند دقیقه پیش پر از مارهای رنگارنگ بود، اما الان خالی خالی است! مثل اين روزهای من خالی از هر حس و حالی! يک مورچه دوان دوان از روی کتاب تست زیست شناسی‌ام عبور مي‌کند و خودکارهایم را که روی صفحات کتاب پخش هستند دور می‌زند و من خیره به عجله و امیدی که برای ثانیه‌های آینده دارد غبطه مي‌خورم و به خودم برای اين همه نا امیدی از آینده‌ام لعنت مي‌فرستم! بی‌خیال همه این‌ها به سراغ نکته بعدی مي‌روم. گربه ماهی نمى‌تواند در اطراف خود میدان الکتریکی ایجاد کند؛ سراسری خارج از کشور86.

با نوشتن اسم گربه ماهی ذهنم پر مي‌کشد سمت گربه‌ای که 4 بچه گربه به دنیا آورده بود و مادرم مي‌گفت آمد دارد. غرق در فکر چشمان سبز روشن بچه گربه نارنجی رنگی مي‌شوم که آمد دارد و طبق عادت قدیم که وقتی به چیزی عمیقا فکر می‌کنم، مي‌خواهم شروع کنم به جویدن ناخن‌هایم که نگاهم بهشان مي‌افتد که چه قدر بلند شده‌اند و هوس لاک زدن ناخن‌هایم به سرم مي‌زند. دوست دارم مانند يک هندوانه آبدار و شیرین قرمز رنگشان کنم. آخ راستی هندوانه باز دانه بود یا نهان دانه؟ گل کامل داشت یا ناکامل و گیاه یک ساله محسوب مي‌شد یا دوساله؟ اين‌‌ها را هم به لیست سوالاتم اضافه مي‌کنم. داشتم به آمد داشتن بچه گربه‌ها فکر مي‌کردم یا نکات مربوط به گربه ماهی را یادداشت مي‌کردم؟ اصلا همین فلسفه آمد داشتن و نداشتن چیست؟ که وقتی فلان اتفاق مي‌افتد مي‌گویند آمد دارد! پس اگر آمد دارد اين اتفاق‌ها و روزهای خوب. کجا قایم شده‌اند که با هیچ حسی نمى‌توان به وجودشان پی‌برد!

بی خیال اين فکرها مي‌شوم، روان نویس نارنجی را برمی‌دارم تا ستاره کنار نکته بعدی را کنارش بگذارم. خیره به روان نویس‌های رنگی دور و برم از خودم می‌پرسم من کی از رنگی شدن همه چیز خوشم آمد، منی که به زور جزوه مي‌نوشتم رسیده‌ام به جایی که سال دوم تعداد حالاتی را که مي‌توانستم با مداد رنگی در فصل 8 زیست دومم علامت گذاری کنم با روش ترکیب حساب کردم تا رنگی تکراری نباشد. هوف... چه زود آدم‌ها از يک رنگی خسته مي‌شوند!

نکته آخر را هم یادداشت مي‌کنم. بی‌خیال و خسته از اين همه فکر جور وا جور بلند مي‌شوم تا در بین درخت‌های سیب و آلو که عاشق‌شان هستم قدم بزنم. درست رو به رو من يک درخت آلو با آلوهای زرد رنگش به من چشمک مي‌زند. دست دراز مي‌کنم و آلو اول را مي‌چینم، طعم شیرین آلو با گرمی که ناشی از ساعت‌ها زیر آفتاب بودن است يک لذت شیرین را به آدم می‌دهد. آخ که چه قدر طعم میوه‌ای نشسته، آن هم وقتی به دست خودت چیده شده باشد، از صد میوه وارداتی شسته شده در یخچال بهتر است. يک نفس عمیق می‌کشم و يک روز خوب را بینا بین برگ‌های درختان جست و جو می‌کنم. اما درعوض تلالوء نور خورشید را از لا به لای برگ‌های انبوه مي‌بینم.

همان اطراف بی‌خیال کثیف شدن لباسم زیر يک درخت آلبالو مي‌نشینم و سرم را روی زانوهایم مي‌گذارم و فکر مي‌کنم چه قدر دلم هوای يک استرس شیرین را کرده است. درست مثل طعم همان آلو آفتاب خورده داغ و شیرین! استرسی که انتهایش يک اتفاق خوب است. چند وقتی است که در انتظار همین روز خوب عصبی‌ام و از عالم و آدم روز خوبم را طلب مي‌کنم و سر همه غر می‌زنم! سرم را کج مي‌کنم که نگاهم به درخت انجیر ظریفی مي‌افتد که انجیرهای سبزش سایه روشن بنفش خورده‌اند و تا چند وقت ديگر مي‌رسند. چه قدر آشناست اين درخت! اين نهال همان درخت انجیر خانه پدری است که خشک شد و از آن درخت پر ابهت که سایه‌اش آرامش بخش من بود و بعد از خشک شدن فقط يک چوب خشک نحیف در گلدان از آن مانده بود! حالا شاید همان درخت قبل نباشد اما مي‌تواند بهتر باشد و جان بگیرد و انجیرهای بنفش رنگش شیرین‌تر باشند.

شاید دیر گذشت اما گذشت ...روزهای بد من هم گذشت و حالا روزهای خالی آمده‌اند که من باید خوب‌شان کنم. به صفحه دفتر مقابلم نگاه مي‌کنم، صفحه‌ای که قرار بود پر از نکات ترکیبی هیدر اين جانور کیسه تن ساده باشد اما الان پر از امیدها و نکات ترکیبی روزهای خوبی است که هیچ وقت نمى‌آیند! ساخته خواهند شد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_bahari
m_bahari
٩٥/٠٥/١١
٠
١
نمی دانم، مرزِ مشخصی بین متن وبلاگی و متن مجله ای می توان گذاشت یا نه. ولی مطمئنم که اگر این مطلب را در یک وبلاگ می خواندم، حسابی دوستش می داشتم. اما برای اینجا، خیلی مفصل است و خیلی به دلنوشته نزدیک می شود . دلنوشته در مجله و مجله الکترونیکی بد نیست، اگر بتواند زبانِ حالِ گروه قابل توجهی از خواننده ها باشد... حواس پرتی موقع درس خواندن را همه مان تجربه داریم و خیلی خیلی حس نزدیکی به متن داریم و منتظریم از همین یک پلی بزنید به یک مساله ی عمومی. یادم هست متنی به نام "سی سالگی" یکی دوهفته پیش منتشر شد و خیلی هم گرفت. آن متن از آن حسِ حسرتی که توی همه آدمها هست استفاده کرده بود و یک هشدار حسابی درباره سی سالگی به همه داده بود... متن شما از آنجا که می رود سمت باغ و خاطرات و حالات شخصی شما از خالی شدن ایّامتان، دیگر اُفت می کند... راستی، گفتم که متنتان برای وبلاگ عالی است؟
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
با این نظر کاملا موافقم.
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
خيلی خيلی خيلی ممنون از نقد عالیتون...:) واقعااا متشکرم...:)!!!
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
چه نقد خوبی نوشتید آفرین :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
خیلی این حرکتتون باحال که هر درس خوندنی یه مطلبی به همراه داره : )))) فکر کنم سرجلسه کنکور موقع سوالات به جای جواب یاد این متن ها بیفتین :)))
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
:))) اینم خوبه ی روش برای یادآوری مطالب دیگه:)) ی مطلب ترسناک با پایه ریاضی میشه نوشت ی عاشقانه با ادبیات ی معمایی با فيزيک ی طنزم با عربی چه طوره؟
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
ذهن خلاقی دارین..احسنت
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
ممنون لطف دارین...:) ممنون ک خوندین...:))
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
خیلی خوب حستونو موقع درس خوندن بیان کردین، من که لذت بردم از تصورش.. قلمتون مستدام، انشاالله یه رشته تووپ قبول بشین..
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
ممنون ک خوندین...:)) ان شالله ^_^
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
خیلی خوب نوشتین. ولی از یه جایی به بعد یعنی از چرخیدن توی باغ باید حذفش می کردین. اینجوری هم کوتاهتر می شد هم اشتراک بیشتری داشت با طیف وسیعی از خواننده ها. بازم ممنون:)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٢
١
٠
ممنون.ک خيلی خوب خوندین...!! ببخشید اگر خوندنش ملال آور بود..:)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
خیلی عالی.کی بشه از درس خوندن خلاص شیم انشالله
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
عالی خوندین...:) نمیدونم.والا درس همچنان واسة من یکی ک ادامه داره:/
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
کتاب رو ببند و از تابستونت لذت ببر و کلی انرژی ذخیره کن و بعد شروع کن :)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
والا س سال نخوندم درس باید جبران شه دیگه:) چشم ی سه هفته دیگ استراحت ميکنم:)) ممنون ک خوندین..:)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
جالب بود : )
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
:) ممنون ک خوندین:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
زمانی که دانش آموز بودم. میگفتم کی بشه این درس و کتاب تموم بشه! مخصوصا این ساعت 6:30 بلند شدن ها تموم بشه و .... الانم که دانشجو شدم میگم کی بشه این دانشگاه تموم بشه و مدرکم رو بگیرم و ... اما خب یک جورایی غافلم از گذر عمری که از بد ماجرا مثل باد هم میاد و میره.
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٣
٠
٠
خصلت آدمه ناراضی بودن از همه چی...:) ممنون ک خوندین:)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
سلآم؛ روزای خوب میان...شک نکن :) چون چنین خواهی، خدا خواهد چنین/ می دهد حق ، آرزوی متقین :)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/١٤
٠
٠
مرسی....:) مرسی تر کة خوندین...:)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨