کاشکی می‌شد برویم سفر

کاشکی می‌شد برویم سفر

نویسنده : i_banu69

صبح زود به جای آن‌که پدر و برادرم بروند یک شهر دور برای دکتر، خانواده ما با دایی‌هایم و همین طورخود تو می‌رفتیم مسافرت. من و پری یک هفته مرخصی می‌گرفتیم. مثلا ساعت پنج و نیم صبح بلند می‌شدیم. وسایل را می‌گذاشتیم توی ماشین. بعد تو زنگ می‌زدی و می‌گفتی که ماشینت که یک پراید تقریبا نو است خراب شده و گذاشته‌ای تعمیرگاه و با ماشین برادر بزرگترت که مثلا اسمش محسن است می‌آیی. بعد بابا یادآوری کند که کباب پز و چادر مسافرتی و دو تا زیر انداز را بیاوری.

بعد می‌‌رسیدیم سر خیابان‌تان. تو با پژو پارس مشکی برادرت آمده‌ای. با همه احوال پرسی می‌کنی، بعد با محبت به من نگاه می‌کنی و می‌گویی: چقدر این روسری آبی بهت میاد. بعد می‌گویی: پری خانم بیا توی ماشین ما. تو پری را دوست داری. می‌گویی پسرایی که خواهر ندارن قدرشو بیشتر می‌دونن. برایش از آن لواشک مکعبی شکل مغزدار خریده‌ای.

ناهار می‌رسیم یک جای سبز. کمک می‌کنی وسایل را بیاوری. زیر انداز پهن می‌کنی. منقل کباب را ردیف می‌کنی. برای بچه‌ها تاب می‌بندی و با دختر یک‌ساله و شیرین دایی مهرداد بازی می‌کنی و می‌گویی: خدایا یعنی میشه بچه اول منم دختر باشه؟

بعد از ناهار راه می‌افتیم. می‌رسیم به مقصد، کلی خوش می‌گذرد. کلی عکس می‌گیریم. می‌گردیم. سفر تمام می‌شود، دم غروب می‌رسیم به شهر. من را تا خانه می‌رسانی. کمک می‌کنی وسایل را می‌گذاری توی پارکینگ. از پدر و مادر و پری تشکر می‌کنی. از بقیه خداحافظی می‌کنی. بعد آرام و مهربان دست‌هایم را می‌گیری و می‌گویی: خیلی خوش گذشت. بعد من خیلی دلم بخواهد بغلت کنم و ببوسمت. رویم نمی‌شود. سوار ماشین می‌شوی و راه می‌افتی. من هم می‌روم خانه. بعد شب موقع خواب پیام می‌دهی: دوستت دارم، شب بخیر و یک دو نقطه ستاره هم می‌فرستی و می‌گویی این به جای اون دو نقطه ستاره‌ای که نشد ازت بگیرم!

اما خب این‌ها فقط یک رویاست. پدر و برادرم چهارصد کیلومتر راه را می‌کوبند بروند دکتر آن هم مطمئنا بی‌نتیجه. به قول آن بنده خدا که می‌گفت: قوم و خویشی دارم بدتر از شمر و یزید که دلشان می‌خواهد سر به تنت نباشد، آن وقت بیایند با هم برویم مسافرت؟ من و پری هم دخترهای در خانه مانده‌ی بخت بسته‌ی بی‌کار و جویای کاریم. تو هم که دو سال است ندیدمت و نمی‌دانم کجایی و دلم برایت لک زده و آخرین باری هم که سفر رفته‌ام چهارسال پیش است و از بس که مانده‌ام خانه دارم می‌پوسم و دیوانه می‌شوم. کاش این‌ها واقعیت می‌بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
سلام..امیدوارم یک روز واقعی بشن..از ته قلبم روزای قشنگ و قشنگ تری براتون آرزو میکنم:-)
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
ممنونم گلبرگ عزیز❤❤❤
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
دردا که تو همیشه همانی که نیستی ...
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
:(( ممنونم
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
الهی همه روزاتون به همین شیرینی که نوشتی بشن، منم یه روزای این طوری داشتم قدیما، ولی خب اونی که باید میومد اومد والان از بس که میریم بیرون دلم تنگ میشه واسه خونمون! زمان خیلی تند تر از اون چیزی که فکرشو بکنیم میگذره و روزگار شکل دیگه شو به آدم نشون میده، همیشه یه جور نمی مونه، مطمئن باش..
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
خداکنه اینی که می گی اتفاق بیفته من که امید ندارم :((
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
داشتن قوم و خویش به اصطلاح «پایه» نعمت بزرگی :) البته بعضی وقتها هم باید خود کفا بود! 10 نفری نشد. 5 نفری. 5 نفری نشد، 2 نفری! 2 نفری هم اگر نشد؛ آدم یک برنامه بریزه با این تورها و اینا بره که حداقل همه با هم باشن
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
:((
Vania
Vania
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
هوممم...ان شاالله که واقعی بشن.به قول خانم نوری دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور:)
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐
Vania
Vania
٩٥/٠٥/٠٨
٠
٠
چیز بدی گفتم؟ منظورم این بود که این ها هم ان شاالله می گذره و بگذره.غم خوردن فقط سختش می کنه
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/٠٩
٠
٠
Vaniaعزیز شما حرف بدی نزدی اما میدونم هیچوقت درست نمیشه😢
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
تبلیغات
تبلیغات