مسافری که در قصه مرد / داستان کوتاه
داستان کوتاه

مسافری که در قصه مرد / داستان کوتاه

نویسنده : hesamodin_shafieian

از پشت شیشه یه مسیر طولانی با پیچ و خم‌های زیادی رو جلوی چشمم می‌دیدم، درختای زیبا تو در توی هم که با پر شدن ابرها در ارتفاع به ظاهر پشت سرشان در حرکت بودند. اتوبوس یکی یکی مسیرها و تابلوها رو رد می‌کرد که منو به مسیر نزدیکتر می‌کرد، شهر به شهر روستا به روستا اسب‌های زیبا و گاوهایی که در علفزارها آزادانه برای خودشان ایستاده بر بام نقاشی مزرعه‌ای زیبا با گل‌های آفتابگردان خودنمایی می‌کردند. همیشه از پشت شیشه چشمان خیره زنی را می‌دیدم که منو در بین جمعیت نظاره می‌کنه، همیشه بهم می‌خنده، لبخندی از ته دل با لبانی که مدام شادی را تکثیر می‌کند. من همیشه تنها می‌مونم مثل مترسکی که الان از جلوی چشمام رد شد و کلاغ‌هایی که مدام نوک می‌زنند به بدنش تا یادش بیاورند که تنهاست که باید در وسط مزرعه‌ای بایسته و مواظبت کنه از میوه‌هایی که قراره برسه، اون همیشه نرسیده هیچوقت هیچ مترسکی به جاده‌ی زندگی نرسیده.

در همین فکرها هستم که به ایستگاه آخر می‌رسم این بار پایانه‌ای با کلی مسافر و چمدان‌های رنگارنگ و مسافرهایی که میرن تا در یک شهر بزرگ گم شوند. راننده‌هایی که در حال پارک کردن و عده‌ای که در حال خوردن چایی هستند. پوست‌های تخمه و نارنگی سطل‌های پر که زود خالی می‌شوند. من در کنج یک صندلی آهنی نشسته‌ام، مثل همیشه مسیر طولانی منو خسته کرده، انگار سرم داره مثل اون جاده‌های پیچ در پیچ میچرخه، همه رو یه جور خاصی می‌بینم، بالا و پائین در هم بر هم. از جام بلند می‌شم و ساک سیاهم رو بر میدارم، دوباره اتوبوس، اینبار اتوبوسی برای مسیر کوتاه. خیابان به خیابان چهارراه به چهارراه چراغ قرمز و مغازه‌هایی که مثل یه پازل بهم چسبیده از جلوی چشمام رد می‌شند. باید یه دسته گل بخرم چند تا مغازه روبروی مغازه گلفروشی می‌ایستم و به ویترین متفاوت اون نگاه میکنم خودم رو میبینم که دارم تو یه مزرعه آفتابگردان در وسط یه مزرعه بزرگ راه میرم هر چی می‌رم به انتهای مزرعه نمی‌رسم، در کنار مزرعه کلی سیم خاردار است با یه چشمه آب که مدام میجوشه و پرنده‌های زیبایی که روی برکه می‌نشینند و نوک می‌زنند و میرن. دوباره خودشه همون زن با لبخند همیشگیش از فاصله دوری به من لبخند می‌زنه و در مهی عمیق در رویاهام گم میشه. در وسط مزرعه یه مزاره یه سنگ قبر سفید با نوشته های سیاه رنگ، عجیب سکوتی دارد سنگ مزارش انگار که با خودش تمام رویاهایش را به خواب برده است.

صدای فریاد کودکی و مردی که از سنگ تا آسمان اوج میگیرد رو سایه ی مانده بر زمین مزرعه. بالاخره صاحب مغازه در بسته گل‌ها در را به روی من باز می‌کند با چشمانی پف کرده و خمیازه‌های عمیق و منو یه دسته گل و خیابان‌هایی که تمام نمی‌شوند. زنی مدام سر چهارراه فریاد می‌کشد و خیابان را بالا و پائین میکند، انگار او هم به مقصدش نمیرسد. از فریادهایش به وحشت می‌افتم، ترسی ناخواسته از دیدن زنی که از حالت عادی خارج شده است با چشمانی وحشت زده، عده‌ای جمع شده‌اند و عده‌ای بی‌تفاوت نسبت به تمام دنیای پیرامون‌شان در مغازه‌های‌شان نشسته‌اند و مثل مرده‌هایی متحرک منظره روبرو را نگاه می‌کنند و عده‌ای هم می‌خندن و چند نفری هم اشک می‌ریزند.

تمام این‌ها به فاصله چند چراغ قرمز ادامه پیدا می‌کند و تمام می‌شود و زنی که با آمپول آرامبخش سوار ماشین اورژانس به بیمارستانی می‌برندش برای مداوای حالش و من که با یه بلیط باید دوباره برگردم با دسته گلی که خشک شده در آفتاب یه بعد ظهر تابستانی گرم همه چیز مثل یه مردابه با گلهای زیبا که سیاهه و هم قشنگ.

اگه عاشق شی نمیشه، اگه امید به فردا پیدا کنی میمیری اگر دیر کنی زود میرسی، مثل مسافر جامونده ای از قطاری که به سرعت داره میره. اگه مثبت فکر کنی احتمالا میگن دلخوشه، اگه بد فکر کنی احتمالا میگن یارو انرژیش منفیه، اگر خوب باشی میگن شیرین میزنه اگه بد باشی میگن کفتاره یا لاشخوره یا راز بقاست، حالا همینا اگه خوب باشی میگن شیرین میزنه یا اسکوله یا شاسکوله، کلمات مترادفی که خودشون میبافن مثل یه پولیور زمستونی ضخیم به تنت. اینا همونایی هستن که یه اعدامی خلافکار رو با دست نشون میدن و تف لعنتش میکنن، همون ادمو اگر موفق و پیروز ببینند بر عقاید خودشون پائین میارنش و میگن طرف شیرین میزنه یا عقب موندست کلا همه چی قرمزه و گاهی صورتی آروم مثل یه چهارراه شلوغ با کلی گلفروش دوره گرد عاشق که آفتاب رنگ عشقشون رو سوزونده و مثل یه بعد ظهر تابستونی گرم. من یه خواستگار دورگرد عاشقم که قراره همیشه زنی رو در بین جمعیت ببینه و هیچوقت بهش نرسه همون زنی که پشت شیشه ای بهش لبخند میزنه مثل یه الهه یا فرشته ای که قراره پائیزان زندگی اونو از روی شاخه زندگی بچینه.مثل یه مرداب با گلهای زیبا،مثل یه جاده ای با خاطرات خیس بارون خورده.مثل مردی که احتمالا اونو شیرین عقل خواهند خواند یا مجرم زندگی.با فرقی در حد فکرو عمل تا طناب دار زندگی.مثل متن کوتاه چند خطی روزنامه ای که تا آخر شب بیات خواهد شد مثل چراغ فرق چراغ قرمز درونت و رد شدن از خیلی چیزا که اشتباهی تو رو بالا میبرن.

مثل همون فکرای خوب و خوب شدن و خوبی کردن هایی که هیچوقت تو رو به بالای ابرها نمیبره چون بر خلاف قاعده ی افکار درگیر در زندگی تو در این بولوار خوبی دیده نمیشی و سرنهایت تو رو با کلمه ای که اجرت با خدا باشه سر نهایتش راهنمایی میکنه و همون اشتباه تو در زندگی با لعنت تموم نمیشه و قراره تو حتما مجازات بدی یا جنایتی که بر هر مقداره ببینی چون قاعده ی بخشیدن اجرا نمیشه در این تبصره مثل همون خوب بودن که سر نهایتش قراره تو رو با کلمه ای سر نهایتش به کارنامه ی بیست اعمال برسونه.من همیشه سرگردان ترین مسافر پیچ و خم این زندگی ام که باید بدنبال نیمه ی گمشده ام در جهان بچرخم حالا گاهی از ولیعصر شروع میشه تا اواسط مرز برکینافاسو و حتی گینه‌ی بیسائو به هر شهری هم برسم دسته گلی رو به نماد مرد عاشق جهانی در وسط میدان تره بار شهر وصل خواهم کرد تا در ایندگان تاثیر مثبت بر بینگیزم تا حتما بدونن که یه مرد بود یه مرد با پاهای خسته حتما. در کل تمام عشق رو براشون ترجمه میکنم به زبان خودشون با پرچم صلح جهانی یا شاید متینگ دریا چرا شوره یا چرا ما به هم نمیرسیم رو براشون اجرا کنم.من راوی مرده یه قصه ام در داستانی بلند و کوتاه مثل یه زندگی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/١٠
٠
٠
اووووه....
f_etemadi
f_etemadi
٩٥/٠٥/١٠
٠
٠
من راوی مرده یه قصه ام در داستانی بلند و کوتاه مثل یه زندگی.../ هعيييييييي:(
m_bahari
m_bahari
٩٥/٠٥/١١
٠
٠
سلام... آقای شافعیان عزیز... متنان را خواندم. طولانی بود، اما می شد آن را یک بار خواند. هرچند خیلی زود می فهمیم که این متن داستان نیست بلکه بناست یک شعر منثورِ مطوّل باشد. جدّا معتقدم که اگر قوّه ی شعرتان فعال بود، محتوای این متن باید به شکل شعر از شما می جوشید، نه متن... ببینید: از پشت شیشه، پیچ و خم ها توی من بودند... گلهای زردِ مزرعه، آهوی من بودند/ چشمان یک زن ، بین جمعیت مرا می دید... چشمان آرامی که هر جا سوی من بودند/ پایانه ی اندوه...هر کس مقصدی دارد... دل دادن و تردید رو در روی من بودند.../// مثلا عرض کردم...متن شما از داستان به مراتب دورتر از شعر است. آن زنی که همه جا هست و راوی قصه، عاشقِ ابهامِ اوست، اساسا در داستان نمی تواند نقش مهمی بازی کند. داستان باید پیرنگ و شخصیت خودش را داشته باشد و نهایتا آن زن، میتواند یکی از خیالاتِ شخصیت اصلیتان بشود... نه اینکه پرداختن به آن و تئوری پردازی هایی که از پسش می آید، وقت زیادی از داستان را بگیرد... به هر حال، اگر قدرت شعر گفتن دارید، از دست ندهید. اگر می توانید خیال های سیّالتان را به قفس داستان بیندازید، حتما این کار را بکنید. هر کدام را که انجام دهید، ضرر نمی کنید. اما اینی که می بینیم، نه هنوز شعر شده، نه توانسته داستان باشد... موفق باشید
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/١٢
٠
٠
سلام؛ حسام الدین شفیعیان هستند ایشون. بله، این متن داستان نیست، چون فاقد عناصر داستانیست. بیشتر یادداشته. اما اینکه میشه از درونش شعر بیرون کشید یا نه، حتما اهل فنش که یکیش هم جنابعالی هستید بهتر می دونید.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤