قلبم پر احساسه

قلبم پر احساسه

نویسنده : f_ramezanali

چاقو را با سرعتِ زیاد و فشارهایِ دستم به رویِ کاهوها می‌زنم، انگار که بخواهم هوایِ گرم را تقصیر آن‌ها بیندازم و تا دلم می‌خواهد لهِشان کنم. موهایم را با یک دستم به پشتِ گوشم می‌برم و ادامه می‌دهم، هر بار بیشتر. کاهوها را درونِ ظرف سالاد می‌ریزم و با عجله به سمتِ قابلمه رویِ گاز می‌روم. با قاشقی که روی میز کنارم گذاشته‌ام مزه‌اش را می‌چشم و ابروهایم را بالا می‌اندازم و با خودم زمزمه می‌کنم: «نه مثلِ اینکه واقعا خوب شده، بابا باریکلا دختر.» یکهو حس می‌کنم که چیزی پاهایم را گرفته است جیغ می‌زنم و رویم را برمی‌گردانم و با دیدن ماهور که حالا از شدت خنده از چشم‌هایش اشک می‌آید. اخم می‌کنم و دستانم را به کمر می‌زنم و به سمتش خم می‌شوم، سرش را با حالتی شیطنت آمیز پایین می‌اندازد و یکهو می‌دود. اخم‌هایم را از هم باز می‌کنم و دنبالش می‌دوم، موهایِ طلایی رنگش در هوا می‌چرخند. همین‌طور که می‌دوم صدایش می‌زنم: «ماهور، صبر کن ببینم دختر کوچولو، کجا رفتی یهو؟»

دنباله‌ی صدای خنده‌های ریزش را می‌گیرم و همانطور که روی نوک انگشتانم راه می‌روم داخل اتاق می‌شوم، طاقت نمی‌آورد و سرش را از تویِ کمد دیواری بیرون می‌ آورد،موهایش رویِ شانه‌هایش می‌ریزند. بعد از دیدن قیافه شیطنت آمیزش نمی‌توانم صبر کنم و به سمتش می‌دوم و قبل از این‌که چیزی بفهمد در آغوش می‌گیرمش و در هوا می‌چرخانمش، صدای خنده‌هایمان لابه لای وسایل خانه گم می‌شود. خسته می‌شوم و می‌نشینم، هر دویمان نفس نفس می‌زنیم، وِلو شده‌ایم روی زمین. صدای چرخانده شدن کلید قفل درب حواسم را جمع می‌کند، مثل همیشه کفش‌هایش را جفت می‌کند و با یک عالم کیسه‌های مختلف می‌آید توو و پشت سرش درب را با پایش میبندد. نگاه‌مان می‌کند و نگاهش می‌کنیم، تعجب می‌کند، ماهور از روی زمین به هوا می‌پرد و می‌گوید: بابا اومد، سلام بابای خودم...

نگاهش  به سمت ماهور کشیده می‌شود و کیسه‌ها را کنار می‌گذارد و روی زانو خم می‌شود تا بتواند راحت‌تر ماهور را در آغوش بگیرد. من همچنان لبخند می‌زنم و دستانم را به چانه زده و خیره می‌شوم به آن دو که دارند با هم دیگر می‌خندند و ماهور با شوق و ذوق فراوان قضیه امروز و ترسیدن من را تعریف می‌کند. از چشمک‌های یواشکی‌اش معلوم است که قضیه را خوب فهمیده. حواس‌شان که پرت می‌شود از جایم بلند می‌شوم و آرام و بدجنسانه به سمتش می‌روم، و یکهو بوسه‌ای روی لپ چپش می‌کارم. برمی‌گردد؛ نگاهم می‌کند و با حالتی بدجنسانه‌تر می‌گوید: «شما اون خانومی که الان منو بوس کرد ندیدین؟ من کارشون دارم!»

شانه‌هایم را بالا می‌اندازم و می‌گویم: «نه، من که چیزی ندیدم» بعدش هم پشتم را می‌کنم و به سمتِ آشپزخانه می‌روم. مطمئن هستم که نقشه‌ای دارد، هیچ جوره از شیطنت کم نمی‌آورد. زیرِ غذا را خاموش کرده و به سمت یخچال می‌روم، یک لیوان آب از آب سرد کنش برمی‌دارم؛ چشمانم را می‌بندم و قُلُپ قُلُپ سر می‌کشم. چشمانم را باز می‌کنم، به شِی رو به رویم خیره می‌شوم تا بتوانم تشخیصش دهم. با دستِ چپش کتابی را که در دست دارد از جلوی صورتم پایین می‌آورد، حلقه‌اش لبخند روی لبانم می‌آورد، لبخندم را که می‌بیند با پرستیژِ خاصِ خودش می‌گوید: «وا.چی شده؟ چرا میخندی؟» می‌گویم «چیزی نیست یاد یه چیزی افتادم...» لنگه ابرویش را بالا می‌آورد و نگاهم می‌کند، از نگاهش می‌فهمم که باید خودم همه چیز را بگویم و شروع میکنم «باشه، باشه، میگم، قبول...حلقه‌ات رو دیدم، یهو ذوق کردم...» لبخند می‌زند، از همان‌هایی که وقتی نیست دلم برایشان تنگ می‌شود و می‌گوید: «خودمم وقتی می‌بینمش ذوق می‌کنم، حالا اینا به کنار...» بعد با هیجانِ فراوان شروع می‌کند «این کتاب همین امروز چاپ شد، یه کتابه که نویسنده‌اش یه خانومه، داستانش هم خیلی جذابه، من توضیح نمیدم که خودت بخونیش ...» سرم را به نشانه تایید تکان می‌دهم و می‌گویم: «باشه، بذار نگاش می‌کنم، مرسی» دستانم را می‌گیرد و می‌گوید بعدا نداریم که همین الان بیا بشین.

پشت سرش راه می‌افتم، خودش لبه تخت می‌نشیند و شروع به ورق زدن کتاب می‌کند. رویش را به سمتم برمی‌گرداند و می‌گوید بشین اینجا و دستانش را رویِ تخت می‌زند. لبه تخت می‌نشینم. کتاب را دستم می‌دهد و می‌گوید: «اسم نویسنده‌اش رو بخون» اسم نویسنده را نگاه میکنم و دستم را می‌گذارم رویِ قلبم، «این اسمِ منه، من، این کتابه منه که چاپ شده... باورت میشه؟» و بعد با هیجان زیاد بغلش می‌کنم و غرق می‌شوم در گرمایِ محبتِ بدنش. از خودش جدایم می‌کند و با دیدن اشک‌هایم که از شوق ریخته شدند می‌گوید: «دیگه گریه برای چی دختر خوب؟» موهایم را با کلیپسی روی سرم جمع می‌کنم، دفترچه را از رویِ میز برداشته و می‌نویسم «امروز اولین کتابم چاپ شد. امضا: يک عدد دخترِ عاشقِ کتاب» به چشمانش نگاه می‌کنم و دفترچه را به دستش می‌دهم. زیرِ لبی می‌خواندش و خودکارش را برمی‌دارد و زیرش با خطِ خوش می‌نویسد. «ما این دختر را می‌میریم.  امضا: یک عدد آقایِ عاشقِ خانوم نویسنده» بعد هم لبخند می‌زند، از همان لبخندهایی که من را تا مرزِ جنون می‌برد.

پ.ن: اصلا تو حواست نیست، من محوِ تماشاتم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mis_jeyran
mis_jeyran
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
بسیار زیبا !!!
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
خیلیییییییییییی قشنگ.... :-)
آموزشگاه زبان
آموزشگاه زبان
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
با سلام ممنون از پست خوبتون.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
عالی بود. هم توصیفات و هم نوع بیان داستان. آفرین
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٠
٠
٠
چ عاشقانه:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨