گاو / داستان کوتاه
داستان کوتاه

گاو / داستان کوتاه

نویسنده : محمدرضا امانی

مجید تا همین سه هفته پیش یک زن، یک بچه و یک گاو داشت. اما حالا او تنها یک بچه دارد و یک گاو. مرضیه هفته پیش طلاقش را گرفت و بنا به حکم دادگاه فقط می‌تواند جمعه‌ها پسرش را با خودش ببرد و همان شب باز برگرداند پیش پدرش.

به خاطر قباحت شدید طلاق در خاندان ما هیچ کسی حاضر نشده بود شاهد طلاق‌شان باشد و مجید دست به دامان من شده بود. پیش از رسیدن به محضر صحنه‌های غم انگیز و جان گدازی از جدایی زن و شوهری که چهار سال با هم زندگی کرده را توی ذهن داشتم.

اما فضای محضر مثل این بود که عده‌ای جمع شده باشند در بنگاه تا یک پیکان مدل آخر 82 یک گلگیر رنگ را معامله کنند. مجید و زنش بدون احساس خاصی مقابل هم نشسته بودند و داشتند فرمی را پر می‌کردند و انگار که آزمون سراسری باشد هیچ کدام حواسش به دیگری نبود.

چند ماهی بود که در کش و قوس طلاق بودند و گردهمایی بزرگان فامیل هم اثری نکرده بود.

چندباری مرضیه گفته بود که مجید گاوش را بیشتر از من دوست دارد و من به شوخ طبعی مرضیه خندیده بودم و حرفش را جدی نگرفتم. تا این‌که خبر رسید مجید و زنش دارند پله‌های دادگاه خانواده را بالا پایین می‌کنند.

اختلاف‌شان از جایی بیخ پیدا کرد که یک روز مرضیه توی آبشخور گاو کود ازت ریخته بود و اگر مجید دیر جنبیده بود گاوشان سقط شده بود. حرف مرضیه این بود که مجید گاوش را از زنش بیشتر دوست دارد و حتی بعضی عصرها از توی طویله صدای ترانه الهه ناز را شنیده که مجید برای گاوش زمزمه می‌کرده و این‌که نظر قربانی که برای گاو خریده و سر در طویله به مبخ زده قیمتش از النگوهای طلای او گران‌تر است.

مجید هم می‌گفت چاره ندارد و روزی‌اش از همین ده پانزده کیلو شیر روزانه گاو است و آن آهنگ الهه ناز را برای این می‌خواند که از جایی شنیده موسیقی شیر گاو را زیاد می‌کند و هر چه کرده برای زندگی‌اش بوده.

هر کدام حرف خودشان را می‌زدند تا این‌که آخر سر مرضیه گفته بود مجید باید بین گاو و من یکی را انتخاب کند و مجید بدون لحظه‌ای تردید گاو را انتخاب کرده بود.

چند روز پیش رفتم روستا تا با مجید صحبت کنم کمی سر عقل بیاید و برود دست زنش را بگیرد و راضی‌اش کند که دوباره عقدش بشود و کمی حرف‌های عاشقانه یادش بدهم که به زنش بگوید و این‌که اگر این‌طور بگذرد دادگاه حکم می‌دهد که بچه را هم بسپارند به  مادرش و تنها او می‌ماند همین گاو هلشتاین.

از کنار در طویله‌شان که رد می‌شدم صدای مجید را شنیدم که داشت با سوز غریبی الهه ناز می‌خواند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
سلام رفیق شفیق :) فوق العاده فضای ساده و بی شیله پیله ای رو خلق کردی با وجود تلخیِ داستان. مرحبا، نمی دونستم قلمت در این زمینه هم می چرخه، برات بچرخه که خوب نوشته بودی. یاد گاوِ عزت سینما افتادم. بازم سپاس :)
m_r_amani
m_r_amani
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
سلام. کم پیدایی میرزا جان...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
کم سعادتی منه امانی جان، من دلم برات تنگ شده بود.
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
چه مردی بوده! که حیوان را به زنش ترجیح داده
m_r_amani
m_r_amani
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
خلایق هر چی لایق
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
چه ماجرای عجیبی!! دارم فکر میکنم اگر اون گاو بمیره طرف چه میکنه :|
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
فک کنم اون سوز غریب اشاره میکنه کة خانومش رو دوست داشته:) اما مشکل اصلی نفهمیدن همدیگه !! اين داستان روزمره خيلی هاست :)ممنون!!
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
آدم چی بگه؟! گاوشو دوست داشته دیگه...کار دله! با گاو احساس بهتری داشته..!
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
راستی ممنون و موفق باشید:-)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
اینکه آخرش با سوز الهه ناز رو میخونده ممکنه بخاطر این باشه که از طلاقش پشیمون شده؟ البته هم که نباید گاو رو انتخاب می کرد... ولی خانوم ها گاهی سوالای چرتی میپرسن و حساسیتهای الکی ای دارن. منم قبلا اینطوری بودم، دارم تمرین میکنم! البته زن ها ذاتا حسود هستن و آقایون هم باید دقت کنن رو حرفها و کارهاشون :)
m_r_amani
m_r_amani
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
من از وقتی زن گرفتم خیلی دقتم زیاد شده. خیلی...
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
سلآم؛ خب حقم داره....گاوهای هلشتاین دوست داشتنین :))))
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات