یکی را هم خیلی دوست دارم!

یکی را هم خیلی دوست دارم!

نویسنده : rahbar_f62

یک عروسک هم داشتم که انگار توی کارخانه دچار کچلی شده بود و وقتی از خوب شدنش قطع امید کرده بودند، همان‌طور بی‌مو و بی‌ابرو و بی‌مژه فرستاده بودندش بازار. تمام کودکی‌ام صرف غصه خوردن و پنهان کردن این عروسک از چشم دوستانم گذشت. اعتراض که می‌کردم مادرم می‌گفت: مگر کور بودی؟ مگر دنبالت کرده بودند وقت خریدن؟ و من عروسک کچلم را بغل می‌کردم و اشک می‌ریختم. برای سر بی‌مویش. برای علاقه‌ای که با تمام زشت بودنش در دلم وجود داشت. هیچ وقت نشد عروسکم را ببرم توی کوچه و کنار عروسک‌های دوستانم بنشانمش. یا پز بدهم و بگویم: عروسکم را ببینید! انصافا چیزی برای دیدن نداشت جز یک چشم شیشه‌ای براق که می‌شد تمام خودت را درونش ببینی.

همیشه توی تنهایی‌های‌مان در حال دوخت و دوز بودم. برایش لباس‌های رنگی و دامن‌های پف پفی می‌دوختم که هیچ کدام به کله کچلش نمی‌آمد. انگار می‌خواستم مخفی کردنش را جوری جبران کنم. او هم مرا دوست داشت. از صبور بودنش مشخص بود. حتی یک روز با لب‌های شتری‌اش اجازه داد کله‌اش را بشکافم و علت کچلیش را بفهمم. بعد با سوزن لحاف دوزی تکه‌های کاموا را  به سرش وصل کنم. در تمام مدتی که مشغول کاشتن مو کاموایی بر سرش بودم؛ لبخند می‌زد. هنوز دارمش. صورتش ترک برداشته، نصف چشم چپش شکسته، ماتیک روی لبش پریده. اما هنوز در کمد را که باز می‌کنم، به من لبخند می‌زند.

بعدها یک کفش هم خریدم که صدای دمپایی حمام را می‌داد! کفشم از بس قشنگ و شیک بود تا چند وقت دلم نمی‌آمد بپوشمش. فقط هر وقتی نشان این و آن می‌دادمش می‌پرسیدم قشنگه؟ آن‌ها هم می‌گفتند: عجب سلیقه‌ای داری لعنتی! و من قند توی دلم آب می‌شد از برق نگاه مشتاق‌شان. یک روز به مهمانی با کلاسی دعوت شدم و پوشیدمش. تمام شب مهمانی را فقط گوشه‌ای نشستم با حسرت به کفش‌هایی نگاه کردم که نصف شیکی کفشم را نداشتند. اما آن‌قدر فهمیده بودند که صدای لخ و لخ دمپایی نمی‌دادند و فقط تق‌تق می‌کردند. راستش وقت انتخاب کفش مدام یاد و خاطره عروسکم توی سرم وول می‌خورد. گفتم کفشی بخرم که عقده‌های بچگی را -منظورم همان توی چشم نبودن عروسکم بین عروسک‌های دیگر- با آن بپوشانم. تمام حواسم به ظاهرش بود و ندیدم داخلش از جنس خوبی دوخته نشده و وقت راه رفتن  انگار پای پر از کف صابونت را فرو کرده‌ای درونش و هی چپ و راست می‌شوی.

آدم‌های مثل کفشم زیاد هستند. زیبا هستند، شیکند، دوست داشتنی‌اند. تمام وقت خودت را، دلت را، صرف به دست آوردنش می‌کنی، شب‌ها برای داشتنش رویا می‌بافی و وقتی سرنوشت تو را می‌گذارد کنارش، وقتی دوشادوشش راه می‌روی، می‌بینی نمی‌توانی دوست‌شان داشته باشی. یعنی یک چیزهایی ازشان می‌بینی، یک حرفایی ازشان می‌شنوی که نمی‌توانی در کنارشان لبخند بزنی. هی معذبی، بی‌قراری، پایت می‌گوید برو اما دلت چنگ انداخته جایی و نمی‌گذارد از کنارش تکان بخوری. این جور آدم‌ها به درد دلت نمی‌خورند، فقط برای پز دادن خوبند. برای در آوردن چشم و چال این و آن. البته آن هم تا زمانی که کسی پی به مزخرف بودن‌شان نبرد.

اما آدم‌هایی مثل عروسکم کم هستند. شاید دور و برمان تک و توک باشند کسانی که در هر شرایط خوبند. حتی زمانی که می‌بینند ما از ترس تحقیر، آن‌ها را از چشم دیگران مخفی می‌کنیم و می‌فهمند دوست نداریم کسی بداند دوستشان داریم، باز خوب می‌مانند، به پای کوته فکری‌های‌مان می‌سوزند و لبخند می‌زنند. می‌گذارند آن‌ها را به همان شکلی که دلمان می‌خواهد در بیاوریم. آن‌ها برای خوشحالی دلمان موهایشان را بلند یا کوتاه می‌کنند. شلوارهای تنگ و گشاد می‌پوشند. سی‌دی‌های سنتی چند ساله‌شان را توی کمد می‌گذارند و همراه ما رپ گوش می‌دهند. با آن که بعدش از دوپس دوپسش سر دردهای شدید می‌شوند! و مدام می‌گذارند هی وصله پیله‌شان بزنیم به آنچه که توی سرمان است. اما ما باز چشم‌مان می‌دود سمت آدم‌هایی که فقط  قشنگند و بلد نیستند حس قشنگی بهت بدهند. آدم‌هایی که با هیکل قشنگ با چشم و ابروی قشنگ، هی رد درد و زخم توی دلت، روی روحت حک می‌کنند.

می‌خواهم بگویم آدم‌هایی که مثل کفشم شیکند و نمی‌شود مسیر کوتاهی را هم با آن‌ها همسفر بود و هم کلام  شد. آدم‌هایی را که به درد آدم اضافه می‌کنند را بگذاریم پشت در دلمان. مثل من که توی یک شب بارانی کفش خیلی شیکم را پرت کردم توی سطل زباله کنار خیابان. حتی برای پز دادن هم نگهش نداشتم. من می‌گویم جا را برای آدم‌هایی که صبورانه مهربانی می‌کنند باز کنیم. از توی گنجه ذهن‌مان، از توی یواشکی‌های‌مان درش بیاوریم. به همه نشان بدهیم، قبل از این‌که سوی چشم‌شان کم شود و لبخندشان ترک بردارد رو به رویشان بنشینیم بگوییم دوستشان داریم! اصلا تصور لبخندی که بعد شنیدن این حرف پاشیده می‌شود رویت، حال آدم را جا می‌آورد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
قیاس قابل تاملی بود، البته بهتره بگم تشبیه. مرحبا بانو، خیلی خوب در یک مسیر، در موازات هم قرار دادین. در واقع عقیده من هم همینه. اصلا زاده شدیم برای تحصیل؛ تحصیل هر چیزی، از هر راهی، با دیدن نمادها، با دیدن المان ها و... ساختار کارتون هم کاردرست بود.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام به شما بزرگوار.چقدر خوشحال شدم که باز کامنتتون رو پای نوشته هام دیدم. حضورتون همیشه پر رنگ و پر دوام .و ممنون از وقتی که گذاشتین برای خوندن
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
علیکم السلام؛ با آرزوی موفقیت و سربلندی برای شما! :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
بسیار زیبا و دلنشین بود ... :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام.ممنون که خوندین ::)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
عالی بود..لذت بردم
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام لیلی جانم.ممنون از وقتی که صرف خوندن کردی عزیز:)
b_noori
b_noori
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
خیلی خوب و عالـــی ؛ موافقم کلا با متنتون.. موفق باشید. :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام.مرسی از لطفتون :)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
متن خوبی بود به دلم نشست وواقعا با درون مایه ماجرا موافقم
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام گل.خوشحالم که خوشتون اومد:)
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
هعی......:(
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام.موافقم :))
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
قیاس های جالبی بود. البته خب قطعا این مورد هم نسبی و برای هم صدق نمیکنه
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام خدمت شما.صددرصد همین طوره
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
خیلی خوب بود... :( آدم متنتو که شروع میکنه دوس داره تا آخرشو بره. اینقدر تشبیهاتت خوب هستن و کاملا تجسم میشن. مثل صدای دمپایی حمام! راستی اون بازگشت آخرت به عروسک خیلی خوب بود؛ همون که سوی چشمشان کم شود و لبخندشان ترک بردارد :) / کاش قدر بدونیم این آدم های صاف و ساده رو... بیاین قدر منو بدونین الان! :دی / البته من کچل نیستما :|
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام فرانک جانم.مرسی از تعریفت کلی نیشمو باز کرد:))شما همه جوره دوست داشتنی هستی خانوم.من که قدر شما قلم تواناتونو دارم حتی اگه کچل نباشی:))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
بسیار زیبا بود اما به نظر من همیشه اینطور نیست که آدم هایی که میشه باهاشون پز داد آدم های دوست داشتنی نباشن یا آدم هایی که ظاهر یا شرایط خوبی ندارند؛ آدم های خوب و جذابی هستن :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام الهام جانم.صددرصد حرف شما درسته.
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
چقدر قشنگ ارتباط داده بودیدشون! لذت برم واقعا موفق باشید:-)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
سلام گل.ممنونم از شمااا عزیز
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
سلآم؛ البته :) بهله به قول علی خان صارمی : منم آن ره نشین بی نوایی/ که در گیتی ندارم آشنایی/ فرآوان آشنا دارم ولیکن/ ندارم آشنای باوفایی....شیک نوشتین...قلمتان مستدآم.
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
نوشته هاتون معركه اس ..نميشه نخوندشون :) پيشنهاد ميدم رمان هم بنويسيد حيفه .. قلمتون پايدار
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
سلاممممممم..عالی مثله همیشه=)))))))))))))))))))))))))) بیاید قدر هم را بدانیمک(پیام تبلیغاتی خخخ) ... امیدوارم خوب باشیدد^_^ممنون
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٦/٢٤
٠
٠
خیلی از خوندنش لذت بردم. موفق باشید.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨