من؟ دانشگاه؟ مگه ميشه؟ مگه داریم؟

من؟ دانشگاه؟ مگه ميشه؟ مگه داریم؟

نویسنده : faezeh76

در ميان كوهي از كتاب‌هاي نخوانده نشسته بودم و به راس آرزوهايم كه فردا قرار بود سقوط كند مي‌انديشيديم (چون در حين انديشه‌ام خانواده‌ام همراهم بودند از فعل جمع استفاده كردم) كه ديوان خواجه شمس الدين بهاءالدين مثل يك لامپ صد در قفسه بالاي كتابخانه خودنمايي مي‌كرد. از آنجايي كه بنده براي تمامي آرزوهاي نرسيده‌ام با خواجه راي زده‌ام گفتم براي كنكور فردا هم نظر خواجه را جويا شوم (از هرچه بگذريم سخن دوست خوش‌تر است)

در قدم او صلوات وفاتحه‌اي به شيراز روانه نمودم سپس خواجه را نه تنها به آن شاخ نبات و وابسته‌هايش بلكه به خال آن شخصي كه سمرقند و بخارا را بخشيده بود هم قسم دادم كه هم غزلي پر از اميد و هم در خور فهم بنده در جلوي ديدگانم قرار دهد. پس از كلي استخاره كه از چپ باز كنم يا راست يا وسط ناخن مبارك به صفحه‌اي گير كرد و من چشمان خود را بستم و بعد از باز كردن تا ربع ساعت به مصرع آخر بيت آخر خيره بودم وگه گاهي به بالاي سرم نگاهي مي‌انداختم. يعني خواجه كل مطلب را در مصرع آخر گفته بود: «عملت چيست كه فردوس برين مي‌خواهي»  حتي اسم دانشگاه را هم با حذف يك «ي» ناقابل گنجانده بود. پس از آن بنده همانند يكي از مصرع‌هاي خود خواجه كه فرموده بودند: «ديشب به سيل اشك ره خواب زدم» سر به بالين گذاشتم.

فرادي آن شب با رفيق شفيقم و خانوده‌اش و خانوده‌ام روانه دانشگاه فردوسي دانشكده علوم رياضي شديم. از كل فرآيند كنكور كه بگذريم به اين دليل كه از 24 تير براي همه توضيح داده‌ام همين سخن كافي ست كه به قول شخصي كه مي‌گفت: اين تنها كنكور نيست، بلكه زندگي آينده منه، همسر آينده منه، ماشين زير پاي آينده منه (منطق سخنش براي خودش). بعد از كنكور حس كردم همه اين‌ها را در زير آواري از تست از دست داده‌ام و اكنون حال غريبي دارم و براي همين با دوستان تصميم گرفتيم افسردگي پس از كنكور بگيريم به گونه‌اي كه به يك ديوار خيره بشويم و هر نيم ساعت جيغي سر بدهيم البته اين بيشتر به حال مجنونان شبيه است تا كنكوريان. و براي سال آينده آماده بشويم به گونه كه بنده از جمع كردن لباس فرم مدرسه‌ام هم ابا دارم.

و داستان تازه از زماني جالب خواهد شد كه رتبه‌ها اعلام شود، آن‌جاست كه بنده بايد براي تمامي افراد دور و نزديك پاسخي آماده كنم و تازه آن‌جا خواهم فهميد چقدر ما فاميل داريم! چقدر دختر خاله و پسر خاله گمنام دارم كه تاكنون سلام‌شان را از من دريغ مي‌كردند. و من نه براي آبرو بلكه براي اختصار در سخنم مجبور به حذف كردن يكي از صفرهاي رتبه‌ام مي‌باشم!

از رتبه هم كه بگذريم... دلم براي دانشگاه فردوسي تنگ مي‌شود. و اين يك دلتنگي حقيقي است. و من در ميان كساني قرار دارم كه خيال بسته‌اند قبول مي‌شوم در صورتي كه هيچ كس جز خودم از پاسخنامه‌ام با خبر نيست. و دلم مي‌سوزد براي كساني كه از الان خودشان را آماده كردند كه شام قبولي مرا در كدام رستوران ميل خواهند كرد. و حيف بابت آن كادوهايي كه به من وعده داده شده بود. و من هر موقعي كه دارم ظرف‌ها را مي‌شويم كه دقيقا از يك ساعت بعد از آمدنم از كنكور تا به امروز هر وعده مشغول بودم با خودم مي‌گويم: من؟ دانشگاه؟ مگه ميشه؟ مگه داريم؟

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
هم میشه هم داریم :)ایشاله قبول میشی :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
اميدوارم...ممنون
Far!de
Far!de
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
چه عکس باحالی داره مطلبت ! موفق باشی انشالله :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
آره عكسش فان....مغسي
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
ان شالله ک قبول مي شید بعد ی مطلب میزنید من رفتم دانشگاه:))
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
ايشالا...ممنون
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
سلآم؛ آره چرا نشه؟! چرا نداشته باشیم :)) زیاد سخت نگیر ان شالله که قبولی :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
مغسي
z_amini
z_amini
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
:))))
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
(((((
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
شما...دانشگاه... میشه ... داریم...! :)
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٤/٢٨
٠
٠
ممنون....
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٤/٢٨
٠
٠
شبیه پارسال منی:دی منم خیلی عجیب غریب قبول شدم .. کم کم داشتم شروع میکردم واسه سال دوم که ...:))
faezeh76
faezeh76
٩٥/٠٤/٢٩
٠
٠
رفتم نوشته هاتون رو خوندم ...واقعا چه جالب ...چه پايان خوشي....موفق باشيد
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
نقدی بر تیتراژ پایانی آخر قسمت از این سریال

هشت و نیم دقیقه

٩٥/٠٩/١٨