منِ وسواسی / داستانک
داستان کوتاه

منِ وسواسی / داستانک

نویسنده : n_nazari

هميشه در كودكي بر خيلي چيزها حساس بود و به خاطر همين حساس بودن سرپدرش را به باد داد. «نويد» را مي‌گويم، پسري كه هميشه حرف گوش كن پدر و مادر، موهاي هميشه مرتب، نمرات هميشه بيست. شايد هيچكس را اندازه نويد در انتخاب كردن آن‌قدر حساس و سخت گير پيدا نكنيد. او براي انتخاب كردن بين دو شكلات تا انتخاب رشته تحصيلي خود آن قدر فكر مي‌كرد كه ديگر... هيچ، خودتان بهتر همچين كساني را مي‌شناسيد.

شايد بپرسيد كه چرا ديگر او در زندگي‌اش همه انتخاب‌هايش را به همسرش واگذار كرده؟

به 13 سال پيش برمي‌گرديم، زماني كه آقا نويد ما هنوز 17 سال داشت و يك دانش آموز منظم و معدل 20 كلاس رياضي بود. در آن روز پدر نويد (لطيف آقا) مهمانان ويژه‌اي از كله گنده‌هاي اداره خود داشت و آقا لطيف خيلي براي آن‌ها ارزش و احترام قائل بود، آقا لطيف از يك هفته قبل هر روز به نويد مي‌گفت: «پسرم، يكم از اون درس و مشقت بايد بزني بياي به مهمونا سلام كني و مودب و منظم بشيني، ميخوام همه ببينن چه شازده پسري دارم» آقا لطيف هم فقط يك جواب از پسر خجالتي‌اش ميشنيد «چشم بابا».

يك روز قبل از آمادن آن ريئس رئوسا، نويد براي خريدن ادكلن به مغازه‌اي رفت. مغازه‌اي بزرگ كه فكر نكنم ادكلني نبود كه در آن نباشد و اين مغازه خوراك نويد براي انتخاب كردن بود. حدود يك ساعت از رفتن نويد در آن مغازه مي‌گذشت و انبوه ادكلن و چهره خشمگين آن فروشنده بر نويد از همه چيز گوياتر بود، فروشنده فقط آرزو داشت سر به تن نويد نباشد زيرا هنوز بعد از يك ساعت، نويد انگار زياد مايل به خريدن نبود. ناگهان فروشنده با لبخند به نوید مي‌گويد.

فروشنده: ادكلن چرا؟ بيا اين اسپري ببر عاليه

نويد آن را بو مي‌كند و يك بوي عجيبي مي‌دهد ولي گويا از تندي بوي آن زياد خوشش نيامده

نويد: بوش خوبه ولي يكم تند انگار، واسه يه مهموني مهم خوب نيست قربان

فروشنده: اين تندي‌ش خوبه ديگه الان هركي مي‌خواد بره يه جاي مهم از اينا ميزنه، اتفاقا ديشب يه نفر اومد برنده جايزه نوبل شده بود تا گفت نوبل من اينو گذاشتم جلوش اونم جلدي خريد.

خلاصه هر دروغ و دونگي بود آن فروشنده سر هم كرد و آن را اسپري به مبلغ فوق العاده گراني در پاچه... ببخشيد! به نويد داد و نويد هم خيلي راضي و خوشحال به سمت خانه رفت.

فرداي آن روز مهمان‌ها آمده و نويد با استرسي مثل كنكور دادن در حال آماده شدن بود و با نگاهي راضي كننده به اسپري گفت «به اين ميگن اسپري، بزني پدرتو سر بلند كردي نويد» نويد بود و اسپري و به طرز مغول‌ها تا مي‌توانست آن اسپري را فشار داد با چشمان بسته و به دور كمر و شكم خود حركت مي‌داد و فكر كنم ديگر هيچ چيز در آن نماند. خيلي خوشحال و راضي از اتاقش خارج شد و به طرف مهمان‌ها رفت و سلام گرمي با آن‌ها كرد بعد از چند دقيقه يكي از مهمان‌ها (آقاي جعفري) دستمالي در آورد و چشمانش را پاك مي‌كرد. چشمانش دو كاسه خون شده بود و چند دقيقه بعد دختر آقاي جعفري دستمال دراورد و او هم همانند پدرش چشمانش دو كاسه خون، لختي بعد آقاي جعفري مدير عامل فرمود:

اقاي جعفري: پسرتون انگار به عطرهاي عجيب و غريب خيلي علاقه دارن

آقا لطيف با يك لبخند بسيار مصنوعي و خجالت زده گفت

اقا لطيف: بله ... پدرسوخته نمي‌دونم از كجا اين عطر فلان فلان شده رو خريده

دختر آقاي جعفري كه خيلي خونسرد و مغرور بود گفت

دختر اقاي جعفري: نه، بابا به اينا ميگن تافت، براي مو استفاده مي‌شه، فكر كنم ايشون اشتباهي زده، الانم اگه دقت كنيد لباسش مثل كنه بهش چسبيده خشك شده.

همه خنديدند و ناگهان نويد كه سرش پايين بود فقط يك لحظه در چشم پدرش نگاه كرد. آقا لطيف همانند يك شير طمع كار و گرسنه به چشمان نويد كه مثل يك بچه آهوي بي‌دفاع بود نگاه مي‌كرد و نويد تا ته داستان را خواند .

مهمان‌ها از شدت حساسيت به اين بو حتي شام‌ نخوردند و فلنگ را بستند. حالا فقط پدر نويد بود، يك اتاق، يك كمربند، حالا نزن پس كي بزن.

بله، حداقل بنده متوجه شدم هيچ‌وقت در انتخاب كردن وسواس نداشته باشم، و هيچ‌وقت يك فروشنده محترم را عصباني نكنم.  بله ديگر ما ايراني‌ها به اعصاب نداشتن مشهور هستيم و اينگونه شد كه نويد از آن روز به بعد در زندگي‌اش همه انتخاب‌هايش به همسرش سپرد و خود را تا آخر عمر از انتخاب كوچك‌ترين چيزها هم محروم كرد، بيچاره نويد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٤/٣٠
٠
٠
یه طوری آخر تموم شد :| ینی خیلی دیگه ضایع بود چی میشه
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٤/٣٠
٠
٠
بر خیلی چیزها حساس بود از لحاظ جمله بندی درسته؟
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٤/٣٠
١
١
شرمنده ولی فکر کنم داستان نویس کودک هستید!
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٤/٣٠
٠
٠
یک دفعه چه خشن شد پدرش! البته آدم اینقدر شوت هم دیگه رو مخِ :دی. به نظرم وسواس داشتن در حد اعتدالش خوبه. نه اینکه هرچی طرف گفت همون رو بخریم. نه اینکه هلک و هلک آدم بره بازار واسه خرید یک چیزی و دست آخر هم دست خالی برگردِ
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٣٠
٠
٠
یعنی اون معدل 20 ریاضی جاش تو سطل آشغال که دو.کلوم یاد نداشته تافت رو بخونه:|
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٣٠
٠
٠
فکر می کنم ابتدای داستان گفتین که مغازه ی مورد نظر خوراک نوید بوده، از این جمله این مفهوم برداشت میشه که نوید در زمینه ی عطر و ادکلن آدم خبره ایه ، و البته مغازه هایی که خاص عطر و ادکلن هستن اصلا تافت ندارن! روی جمله بندی ها باید بیشتر کار کنید :) داستان خوبی بود و جا داره که بهتر هم بشه :) موفق باشین :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/٣١
٠
٠
@@ یکم تخیلی بود! سر پدرش رو همینطوری به باد داد؟ تافت همچینم بوی بدی نداره... فک کنم میخواستی در مذمت تافت بنویسی این داستان به ذهنت رسیده :))
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/٣١
٠
٠
یه نکته، بعد از گقت باید دو نطقه گذاشت و حرف طرف رو نوشت.
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/٣١
٠
٠
داستنتون شبیه داستانهای الکساندر کاربراتور توی همشهریسلام بود خخخ
سحر
سحر
٩٥/٠٤/٣١
٠
٠
خوشم میاد همه متخصص شدند یهو.حالا اگه همین متن رو خانم یا آقای بوووق گذاشته بود همه می گفتند به به و چه چه.
پربازدیدتریـــن ها
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
از آلودگی هوا تا رفتار عجیب شاخ های اونستاگرام

فائزه در سرزمين عجايب / قسمت اول

٩٥/١١/٠٥
ترانه ای سروده خودم

تولدت مبارک عشقم

٩٥/١١/٠٤
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
غریبانه

خدانگهدار، سفرت بخیر!

٩٥/١١/٠٤
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
نسل جدید عشق و عاشقی

عشق الکترونیک

٩٥/١١/٠٤
شعری سروده خودم

برخیز و بگو زنده ای!

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
حس خوب

مه ای در بامداد

٩٥/١٠/٢٩
از برخورد دو قطار تا پلاسکو

حادثه و خاطره

٩٥/١١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات