رسالت اتوبوسی من

رسالت اتوبوسی من

نویسنده : k_koolak

معمولا وقتم در مسیرهای طولانی که با اتوبوس می‌روم به کتاب خواندن می‌گذرد. تا حالا شده که بعضی‌ها بپرسند کتاب درسی است؟ یا چه جالب که این کتاب را می‌خوانی. چند وقت پیش موردی پیش آمد که احساس کردم من رسالتم را به عنوان کسی که باید آگاهی ببخشد انجام دادم.

خانمی وارد اتوبوس شد و من کارت نداشت، برایش من کارت زدم و بعد پشت سر من نشست. بعد از حدود 15دقیقه یک دفعه از پشت سر من پرسید «این چیه که می خونی؟»

من هم با ذوق تمام توضیح دادم که کتاب در مورد پیشرفت کره جنوبی و این جور ماجراهاست.

پرسید: کتاب درسیه؟

گفتم: نه! ولی خیلی کتاب خوبیه.

گفت: چه خوب. من خیلی به مطالعه علاقه دارم اسمش چیه؟ از کجا میشه خریدش؟

گفتم: این کتاب فروشی‌های کنار خیابون هم دارند.

داشتم توضیح می‌دادم که یک تکه کاغذ قدری مچاله به من داد.

گفت: خودکار دارین؟

گفتم: آره!

بعد علاوه بر نوشتن اسم آن کتاب اسم چندتا کتاب دیگر را هم می‌نوشتم که گفت: اگه کتاب دیگه‌ای هم می‌شناسید بنویسید!

دیگر این جا از خوشحالی داشتم بال در می‌آوردم.

بعدش کمی در مورد کتاب‌ها گفتم و چند ایستگاه بعد پیاده شدم.

============

پی نوشت: از روی ظاهر آدم‌ها نباید قضاوت کنم ولی وقتی دیدمش فکر نمی‌کردم این قدر به مطالعه علاقه داشته باشد. درس عبرت دوباره‌ای شد که این‌قدر از روی قیافه آدم‌ها حدس‌شان نزنم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٤/٣٠
٠
٠
شاید بنده خدا برای کسی می خواسته:| اینطور آدما خیلی وقتا برای اینکه بگن ما هم کتاب می خونیم بیشتر اسم کتابا رو یاد می گیرن
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/٣١
١
٠
این هم میتونه باشه
k_koolak
k_koolak
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
بعد از گفت و گوی کوتاه فکر میکنم خودش طالب خوندن بود. هرچند اینی که گفتم هم قضاوته
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٤/٣٠
٠
٠
ولی قبول دام کلا نباید از روی قیافه شون قضاوت کرد...... خود من مشکلم اینه که از روی قیافم خیلی قضاوتم می کنن :|
k_koolak
k_koolak
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
من هم! خیلی سعی میکنم این کار رو انجام ندم ولی.... حداقل قضاوتم رو به دیگران انتقال نمی دم
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٤/٣٠
٠
٠
البته مطالعه کردن که به ظاهر افراد نیست ولی خب از روی تفکرات و حرف زدن خوب میشه فهمید. راستی منم خیلی به مطالعه تو اتوبوس علاقه مندم! مخصوصا اگر مسیر اتوبوس طولانی باشه
k_koolak
k_koolak
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
دقیقا! گاهی به عمد با اتوبوس میرم تا کتاب بخونم. شما هم یک رسالت اتوبوسی دارید.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٣٠
٠
٠
من هر بار توی وسایل نقلیه کتاب می خونم از ایستگاهی که قراره پیاده بشم رو فراموش میکنم و بارها مجبور شدم کلی مسیر رو برگردم... جدیدا هر وقت میخوام کتاب بخونم به کناریم میگم ایستگاه فلان رسیدیم بهم بگو :)) خیلی خوبه اگر آدم های اهل کتاب جاهایی که مردم زیادی هستند کتاب بخونن و دیگران رو علاقه مند کنند :)
k_koolak
k_koolak
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
تا حالا یک بار برای من اتفاق افتاده. زمانتون رو تخمین بزنید و یکم مونده به ایستگاه کتاب رو ببندید :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/١٠
٠
٠
کولاک عزیز ، کم کاری ، خواستم بهت سر بزنم دیدم مطلب جدید نزاشتی عزیز :) منتظر مطلب جدید شما هستیم :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/٣١
٠
٠
من تو اتوبوس کتاب بخونم حالت تهوع میگیرم :(( جالبه که فقط هم تو اتوبوس کتاب میخونم! تو خونه انقد کارای الافی هست که نمیرسم :| / یه چندتا کتاب خوب هم برا ما معرفی کنین. پست معرفی کتاب بذارین گاهی :)
k_koolak
k_koolak
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
یکی از شرایط مطالعه اتوبوسی اینه که کتاب رو عمودی رو به روی صورت قرار بدین و از من می شنوین وقتی اتوبوس نور کافی نداره و یا مسیر خیلی طولانیه زیاد سمت کتاب نرید و در ضمن صندلی ای که از چرخ اتوبوس دوره و کم ترین کتان ها رو داره انتخاب کنید. :) حتما. یکی از انگیزه های کتاب خوندنم معرفی به دیگرانه یک پست هم قبلا گذاشتم.
Vania
Vania
٩٥/٠٥/٠٢
٠
٠
منم معمولا یه کتاب میذارم تو کیفم وقتایی که بیرون میرم.تو اتوبوس هم میخونم.گاهی هم به سرنوشت الهام مبتلا میشم:دی بعضی وقتام خوابم می گیره خخخ ولی خیلی خوبه اینجوری خصوصا اگه کسی هم ازین گذر مشتاق خوندن بشه
k_koolak
k_koolak
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
توصیه ای که به الهام خانم کردم جدی بگیرین :دی منم گاهی که خوابم میگیره یا حسش از بین میره کتاب رو می بندنم. در مورد اخر هم اره خیلی حس خوبیه
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
تسلیم نشو

عاشق حرفه ای!

٩٦/٠٤/٢٥
تبلیغات