يخچال اصلی
ماجرای گربه چاق پرتغالی در طبقه هفتم چه بود؟!

يخچال اصلی

نویسنده : q_baqdadi

دقیقا دو روز بعد از اولین ازدواجم بود که تلفن زنگ خورد و صدای پیرزنی ناشناس از آن سمت گوشی گفت: «الو شوهرت مُرد.» و بدون آنکه منتظر بشود من اظهار وجودی بکنم زارپ گوشی را گذاشت. و خب زارپ آخرین صدایی ست که نو بیوه‌های گوشی به دست مایل به شنیدن آن هستند.

چند دقیقه‌ای به همان حالت ماندم و به طناب پوسیده‌ای که از سقف آویزان بود و طبق گفته‌ی مشاور املاکی دغل باز با آن شکم برآمده و لپ‌های گوشتالود آویزان، مستاجر قبلی خودش را با آن حلق آویز کرده بود، خیره شدم. سعی می‌کردم فیلم‌هایی که در آن‌ها خبر مرگ شوهری را به زنش می‌دهند توی ذهنم مرور کنم و ببینم شخصیت زن فیلم چه ری اکشنی در قبال "الو شوهرت مرد" از خودش نشان می‌دهد که دوباره تلفن زنگ خورد.

اینبار مرد ناشناسی بود که خودش را همکار شوهر بخت برگشته‌ام معرفی کرد و بدون مقدمه چینی و بعد از صاف کردن خلط پشت حلقش گفت شوهرتان یک قهرمان بود. و قهرمان را طوری ادا کرد که انگار دارد راجع به افسران نیروی هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم صحبت می‌کند. همکار ِ نیمه متاثر اضافه کرد : او در حالی که داشت سعی می کرد گربه پرتقالی چاقی که لای نرده‌های بالکن طبقه‌ی هفتم ساختمان شرکت گیر کرده بوده را نجات دهد از آن بالا پرتاب شد و ... باقی‌اش را هم با گریه‌ی موزیکال اهم اهم اهم و فین فین فیییییییین ناتمام گذاشت و در انتها به من اطمینان خاطر داد که جنازه‌ی چند تکه شده‌ی همسرم را توی یخچال اصلی شرکت گذاشته است و روی کلمه‌ی "اصلی" تاکید کرد. بعد با همان لحن پر از اطمینان خواهش کرد در اسرع وقت برای تحویل گرفتن جسد پازل شده و وسایل باقی مانده‌ی شوهر متوفی‌ام به طبقه ی هفتم شرکت مراجه کنم چرا که حادثه خبر نمی‌کند و یخچال شرکت باید هر چه زودتر برای جنازه‌های احتمالی بعدی خالی شود.

خب ما نه از آن خانواده های هندی بودیم که با مرگ شوهرشان خودشان را هم همراه طرف دفن میکنند و کاپ بی مغزترین همسر تاریخ را در آن دنیا بالای سر می برند و نه از آن خانواده‌های ایرانی که بعد از اینکه شوهرشان در حین نجات یک گربه‌ی پرتقالی چاق از طبقه‌ی هفتم ساختمان می افتد و میمیرد تا هفت سال رخت سیاه تن می‌کنند و قید ازدواج‌های بعدی را میزنند و ورد زبانشان می‌شود: «وای نه در و همسایه چی میگن.»

همینطور که به انواع خانواده‌های هندی و ایرانی فکر می‌کردم یادم افتاد که شوهرم به جز یک گوشی یازده دو صفر که به احتمال زیاد بعد از افتادن از طبقه‌ی هفتم ساختمان خاکشیر شده است و چند تکه خلال دندان و یک پنجه بکس کار نیامد و تصویری از مرحومه مرلین مونرو در حالیکه دامنش بالا رفته است و سعی دارد آن را پایین بیاورد وسیله‌ی با ارزش دیگری نداشته است. این شد که از خیر رفتن به شرکت گذشتم و تکه‌های جسد شوهرم را در کنار کمپوت آناناس و پنیر کاله و ترشی بادمجان توی یخچال اصلی تنها گذاشتم و تا شب به انواع دیگر خانواده‌های هندی و ایرانی و اروپایی و گربه‌های پرتقالی چاق لای نرده ها فکر کردم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
چه عشقی موج می زده بین این تازه عروس و داماد که ترجیح داده شوهرش تو یخچال بمونه!!! :0
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
من تو عشق غرق شدم...:)) ی جوری یاد بی تفاوتی خودم افتادم ...:))
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
عشقی نبود، حس گیج بعد هر حادثه و الهام فانتزی شکل کارکتر اصلی از اتفاقی که افتاده بود
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
گیج نوشته خوبی بود ولی کاش اون گربه پرتغالی وارد قصه نمیشد ، چون ماجرا را لوث کرده ، قسمت تکه تکه شدن جنازه و تشبیه شدنش به پازل خلاقانه بود وقتی کنار باقی غذاها تو یخچال سرد میشد!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
گربه پرتغالی کلمه قشنگیه ولی به درد این متن نمیخورد( اون مرد یه دلیل بهتر میتونست برای مرگ پیدا کنه )
غزلناز بغدادي
غزلناز بغدادي
٩٥/٠٧/٢٣
٠
٠
دوستان گربه ي پرتقالي يعني رنگ نارنجي، نه پرتغالي. پرتغال اسم يه كشوره و با پرتقال فرق داره !!!!
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
به این میگن زن!چی ؟زن!با صدای کلفت و مردانه بگید لطفا "زن"
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
سلآم؛ داریم مگه ؟!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٢٢
١
٠
شوهری که عکس مرلین جز داشته های با ارزشش باشه همون بهتر که کمپوت آناناس بشه -_- :ی
k_koolak
k_koolak
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
چی بود این :| طفلی شوهره
q_baqdadi
q_baqdadi
٩٥/٠٨/٢٧
٠
٠
جیم عزیز لطفا املای پرتغالی رو به پرتقالی تغییر بدید. اشتباه کردید توی تایپ
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

عاشقی پیشه خوبیست

٩٦/٠٦/٢٦
در سکوت مطلق

یک روز از همین امروز و فرداها

٩٦/٠٦/٢٦
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
ترانه ای سروده خودم

ناقوس تنهایی

٩٦/٠٦/٢٦
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
در راستای اظهارات وزیر بهداشت

روحانی؛ ضمانت خرید شماست

٩٦/٠٦/٢٦
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
تو چه می دانی؟

دل عاشق

٩٦/٠٦/٢٥
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
مگر شعر چیست؟

دل خوش به شاعر بودن

٩٦/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
من این گونه آرامم

سر مستی

٩٦/٠٦/٢٨
تبلیغات