ادبیات
داستان کوتاه

ادبیات

نویسنده : افسانه بانو

پیش دانشگاهی که بودم، یک گروه 4 نفره بودیم. سر تمام کلاس‌ها دبیرها از ما شاکی بودند، نمره‌های‌مان که وای اصلاً تعریفی نداشت، طوری که اصلاً رویت نمی‌شد آن‌ها را حتی در تاریکی به خودت نشان بدهی، چه برسد به مامان و بابا.

خانم حافظ دبیر ادبیات بود. کلا تمام ادبیات اختصاصی‌مان به عهده ایشان بود. یک ماه اول هر چه به ما تذکر می‌داد فایده نداشت. تا این‌که یک روز که آمد سر کلاس، جای ما 4 نفر را عوض کرد. من سمت راست کلاس، ساناز سمت چپ، افسانه وسط، میترا هم روی صندلی مخصوص دبیرها. تا آخر زنگ صدا از دیوار درمی‌آمد اما از ما 4 تا محال بود . 

 

وقتی خانم حافظ از کلاس می‌رفت بیرون دوباره دور هم جمع می‌شدیم و صدای خنده‌های‌مان کلاس را پر می‌کرد . بعد از پایان درس ادبیات یک حس خاصی داشتیم و این بود که خیال‌مان راحت بود که تمام مطالب را یاد گرفته بودیم و نمی‌خواست زانوی غم بغل بگیریم یا توی سرمان بزنیم که کلاس تمام شد و اما چیزی یاد نگرفتیم. کم‌کم با مشورت بین بچه‌ها به این نتیجه رسیدیم که سر تمام کلاس‌ها همین‌طور باشیم. اولین بار که خانم احتشام دبیر تاریخ وارد کلاس شد و ما 4 نفر را کنار هم ندید، رو کرد به بچه‌ها و گفت: گروه جدایی ناپذیر امروز غایبند؟

 

با این یک جمله کلاس منفجر شد و تازه آن‌جا بود که خانم احتشام ما 4 نفر را دید و گفت: خدا را شکر .

دیگر از آن نمره‌هایی که باعث خجالت‌مان می‌شد خبری نبود، حالا می‌توانستیم با خیال راحت و به دور از هر استرسی نمرات‌مان را به همه نشان بدهیم و کلی هم افتخار کنیم. همیشه خانم حافظ را دعا می‌کردیم که باعث شد شوخی و خنده‌های زیادمان باعث اتفاقی نشود که نتوانیم جبرانش کنیم.

 

بعد از اعلام نتایج کنکور هر 4 نفرمان رشته ادبیات و زبان فارسی قبول شده بودیم. قرار بود با بچه‌ها برویم مدرسه، خانم حافظ در دفتر نشسته بود. جواب سلام هر 4 تای‌مان را داد و بعد 4 تایی گفتیم:

-خانم با شما هم رشته شدیم.

خانم حافظ خندید و اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد و گفت:

-شماها دانش‌آموزان خوبی بودید، فقط همه چیز را داشتید به شوخی می‌گرفتید و وظیفه‌ام ایجاب می‌کرد، کمک‌تان کنم، چون مطمئن بودم با تلاش به اهداف‌تان می‌رسید.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
هر چیزی جایی داره که میگن همینه دیگه :)) جالب بود ممنونم.
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
جال بود...خوش به حال کسایی که ازین دوستای با مرام و ازین معلمای بامعرفت دارن...
S_maryami
S_maryami
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
مرسی جالب بود
maede_kashiyan
maede_kashiyan
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
چه حرف گوش کن بودین!
mahtab-k
mahtab-k
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
چه بچه های خوبی بودین منکه حاضر نیستم بگو بخند سر کلاسو با یاد گرفتن درس عوض کنم....همین کارارو کردم مامایی قبول شدم خخخخخخ
PAEEZ
PAEEZ
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
آخی:)منم کلاس ادبیاتو انگیلیشوشیمیو خیلی دوست داشتم،دبیرای خوبی بودن:)
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
من و دوستام شر بودیم اما نه اینقدر که جاهامون رو عوض کنن.... تشکر :)
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
من و دوستامم خیییییلی شر بودیم اما در کنارش بسیار درس خونم بودیم..... :)))))))) خخخخخخخخخ
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
من کلا تکی فاتحه میخونمدم به همه کلاسها.......نصف عمرم پشت در کلاس بودم:))
wolf
wolf
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
مدرسه ما فضاش خیلی سنگینه!!!!اجازه شلوغ کاری نمیدن!!!!!!!!<من ناراحت>
ZELOOS
ZELOOS
٩٢/٠١/١٧
٠
٠
شلوغ کاری؟؟؟ مگه میخواستی چیکار کنی بچه؟؟ {از اون نگاها ک خودت بهتر میذونی } {نیشخند} داستان رو ول کردی چسبیدی به شلوغ کاری؟؟!!! {قهقهه}
م-نص
م-نص
٩٢/٠١/١٧
٠
١
فیلم هندی.....خخخخخ
Niva
Niva
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
یادش بخیر. خداییش دوران راهنمایی و دبیرستان خیلی شیرین بود. هر چی به ما میگفتن یه روزی حسرت این روزا رو میخورین .. باور نمیکردیم با خودمون میگفتیم آخه کدوم مغز چهارپا خورده ایی دلش واسه مدرسه تنگ میشه؟!. که البته حالا شده.. الان هم هر چی ما به بچه ها میگیم باز اونا باور نمیکنن!
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٠٦
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤