پایانِ تلخِ یک هفتِ عاشقانه ...
#عزیز_نداشته_ام(7)

پایانِ تلخِ یک هفتِ عاشقانه ...

نویسنده : خاتون گیس گلابتون

حالا قطعا در حال تدارک مراسم هفتمی که فردا در پیش دارید هستی

گفتم هفتم ...

یادش بخیر روزی که گفتی هفت عدد مقدس ماست. هفت سال و هفت ماه و هفت روز. آن روزها واقعا عاشقانه بود. تکرار این هفت‌های پشت سر هم. اما امشبی که نشسته‌ای و به آخرین هفت زندگی دو نفره‌مان فکر می‌کنی حالت چطور است؟ مثل آن شب پشت پنجره اتاقت که به ماه لبخند می‌زدی، بابت این واج آرایی هفتایی عاشقانه؟ چقدر درد دارد نوشتن برای تویی که می‌دانم وقتی این‌ها را می‌خوانی دیگر نباید به من فکر کنی... باید سعی کنی من، خاطرات و تمامی متعلقاتم را در همان هفت عاشقانه‌مان دفن کنی و بروی سراغ زندگی‌ات.

خون که نکرده‌ای کرده‌ای؟

اصلا به درک، به جهنم که دختری این‌جا ما بین سکوت تبدار شب در آخرین لحظات زندگی‌اش نشسته و برای آخرین بار در زندگی‌اش حسادت می‌کند و آرام آرام اشک می‌ریزد و با خودش همان جمله همیشگی را برای آخرین بار زمزمه می‌کند؛ حسی که بین ماست از عشق بیشتره ...

و تمام سعیش را می‌کند که آهنگی که مدام خودش را می‌اندازد جلو تا در ذهن خسته‌اش پلی شود را نشنیده بگیرد.

تمام فکر من شده منی که از تو خالیم

اگه یه لحظه با کسی ببینمت چه حالیم؟

چطور می‌شود به دست‌های کس دیگری که داخل دست‌های تو خواهد بود حسادت نکرد؟ روزگاری فکر می‌کردم وجود خودخواهی در عشق مسخره است، اما حالا که فکر می‌کنم می‌بینم نه اصلا هم اینطور نیست ...

چطور می‌شود روی دست‌های تو تعصب نداشت؟ چطور می‌شود وقتی پای آغوش تو در میان است خود خواه نبود؟

داشتم از هفت می‌گفتم...

فردا که هفتمم را گرفتی کاش بیشتر کنار سردی خاکم بمانی، شنیده‌ام تاریکی قبر خیلی ترسناک است. راستی گفته بودمت که خیلی از تاریکی می‌ترسم؟

یادم نیست ..ولی نه کاش نمانی ... کاش دیر تر از همه بیایی و زودتر از همه بروی ... من طاقت دو بار جان دادن را ندارم ...

در وصیت نامه‌ام برای علی نوشته‌ام هفتمم که تمام شد به زور هم که شده سیاه را از تنت در بیاورند، تند تند برایت آستین بالا بزنند. نباید شب‌های بعد از این را در تنهایی بگذرانی. نباید فکرت به سمت خاطرات‌مان متمایل شود ...

کاشکی وقتی اسم همراهت را داخل شناسنامه‌ات ثبت کردی به اتفاقی‌ترین شکل ممکن با خودت بیاری‌اش سر قبرم، خیلی دلم می‌خواهد ببینمش آن دخترک خوشبخت را ...

فردا که به هفت سال و هفت ماه و هفت روز عاشقانه‌مان یک هفت جدید خط بطلان کشید، برو دنبال زندگی‌ات ... خوب زندگی کن . مرد خوب زندگی یک دختر باش .

اما قبل از همه این‌ها سیم‌کارتت را بسوزان، که هربار با تکرار کردن هفتصد و هفتاد و هفت سفارشی آخرش برای دیگران، یاد یک عشق مرده در دلت زنده نشود .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد
محمد
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
خب ..نوشته به اندازه ی کافی انباشته از حس بود ....من یه شانس ضعیف دارم ..اونم اینه که با افراد معمولی سر وکار دارم و خودمم یه ادم معمولی ام که اتفاقی گاهی مینویسم ..قشر متوسط و تحصیل نکرده همش غر اینو میزنن که چرا ترانه ها همه غمگین ئه ..نوشته ها همه سنگین ئه ..چرا این نویسنده ها همش غمباد تحویل ادم میدن ..!! ....
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
خب شما بزرگوارید ... منم این یه شانس بزرگ رو دارم که آدم معمولی باشم و با آدم های معمولی در اتباط باشم اتفاقا ولی شما یه لطفی میکنید ؟ از طرف من به اون آدما بگید من بقیه رو نمیدونم ولی این آدمِ نابلد با این خط خطی هاش قصد نداشت غم تو دل کسی مهمون کنه اگر از سختی نوشت ، از حقیقت های سخت ... نوشت چون گاهی باید خوند ... باید این حقایق رو بلد کرد و جلوی چشم ها گذاشت تا یه سری ها یادشون نره که اونقدر ها هم وقت طولانی نیست ... که یادشون باشه هر لحظه زمان داره بیشتر از بین دست هاشون میره ... که حواسشو باشه اگر امروز عشق نورزن شاید فردایی نباشه ... که بدونن هرگز داغِ اون محبتی که نکردیم ، اون دوستت دارمی که به وقت نگفتیم از دل پاک نمیشه ... ممنون بابت نگاهتون :)
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
چقدر خوبه که به عشق هم اینقدر مطمئنن
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
عشق ذاتا خودش با خودش اطمینان به همراه میاره اون دیواری که اکثرا بهش تکیه میشه و زود پایین میریزه و اسم عشق رو لکه دار میکنه هوس ... ممنون بابت نگاهت :)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
اشکم در اومد...:):
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٥/٢٩
٠
٠
کن عاشق اين متن شدم سه بار خوندمش سیر نشدم:)
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
من چقدر خوشبختم که نوشته رو دوست داشتنی عزیز دل :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٩
٠
٠
سلآم؛ هــــــــیع روزگار...می رسد روزی که شرط عاشقی،دلدادگی ست/ آن زمان، هر دل فقط یک بار عاشق میشود....
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
سلام و باران ؛کلیی ممنون بابت این بیت فوق العاده حقیقتا همین طوره که آقای ذکاوت گفتن عشق واقعی از این جنس قسمتتون :)
i_banu69
i_banu69
٩٥/٠٥/٢٩
٠
٠
کنارم هرکسی غیرازتوباشه فقط همصحبت دیوونگیمه تو تا وقتی توو قلب من نمیری چه فرقی داره کی توو زندگیمه قشنگ و غم انگیز....ممنون
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
بله بله ... یک دنیا ممنون بابت نگاهت بانوی عزیز :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
احساساتمان برانگیخته شد :(
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
برانگیختگی احساساتتون همیشه به خوبی مستدام ، حالا این یه بار چاشنی تلخشو بر ما ببخشایید ... ممنون بابت نگاهتون :)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
:(((( ووووووووای عالی بود پر از حس چقدر غم انگیز چه حس سختی :( هههههی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
عالی نگاه شماست بی شک و تردید مائده عزیز ... آدما تازه تو سختی هاست که متوجه میشن چه چیز های ارزشمندی داشتن و نمیدیدنشون و تازه اون موقع قدر نعمت هارو میدونن ... ممنون که وقت گذاشتی و خوندی :)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است ... این را دانستم و می دانم که آدم به آدم است که زنده است ، آدم به عشق آدم زنده است ... - محمود دولت آبادی -
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
هوووووم ... محمود دولت آبادیِ عزیز ... چقدر ممنونم بابت یاد آوری این نوشته زیر این پست و ممنون ترم بابت همراهی بی منتتون :)
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
به نظر من هر هفت تا تحسین برانگیز و خوب بودند. گرچه خودم به شخصه نوشته های اجتماعی و سیاسی رو بیشتر دوست دارم.
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
بزرگوارید جناب نادری خیلی خیلی ممنون که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و خوندید خط خطی هارو و شرمنده که من قلم خوبی ندارم تا به نشانه تشکر از لطفتون یک اجتماعی سیاسی خوب برای جیم قلم بزنم ...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
به به چقدر خوب نوشته بودید و عکس هم حس خوبش رو بیشتر میکرد
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
نگاه لطف شماست که نوشته و عکس رو خوب جلوه داده ... ممنون بابت همراهیتون :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٥/٣١
٠
٠
هفت سال و هفت ماه و هفت روز؟ جدی ؟ :D
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٦/٠٥
٠
٠
عاشق این کامنت شدم من الهام :)) هفت سالُ هفت ماهُ هفت روز جداٌ :دی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٦/٠٦
٠
٠
عزیزی :ی خواستم بخندی :ی :)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات