پاک و زلال
داستان کوتاه

پاک و زلال

نویسنده : افسانه بانو

امروز هم آخرین دکتر نظرش را اعلام کرد.

- متاسفم، شما هیچ وقت باردار نمی شوید.

هر چند که خودش مطمئن بود اما امید آخرش را به این لحظات سپرده بود. حس می‌کرد می‌تواند خبر امیدوار کننده‌ای از خانم دکتر بشنود اما باز هم تکرار همه آن چیزهایی که می دانست.

پانزده سال از زندگیش گذشته بود . تصمیم گرفته بود خودش را از زندگی همسرش فاکتور بگیرد اما همسرش هیچ وقت زیر بار نرفت مگر می توانست همه چی را به فراموشی بسپارد.

- خواهش می کنم ادامه نده ریحانه، راه حل دیگه ای هم هست.

امروز قرار بود بروند پرورشگاه تصمیم خودش را گرفته بود چه فرقی می کرد مگر نمی‌خواست مادر شود و امیر پدر، این راه حلش بود.

وقتی در آغوشش جای گرفت دنیا برایش دنیای دیگری شد. همه چیز بوی زندگی می‌داد.

اولین کلماتی که محمد بر لب آورد مامان و بابا بود. عرش را سیر می‌کردند.

- مامان، بابا موضوع مهمیه باید باهاتون صحبت کنم.

گویی قند در دلش آب می کردند حتماً می‌خواست راجع به دختر آقای صلاتش پور صحبت کند تا برایش به خواستگاری بروند.

- من عضو انجمن اهدای عضو شدم تو رو خدا نه نیارید. من نبودم بزارید بقیه باشند، اینم کارتش.

اشک در چشمان مادر نشست پدر به حیاط رفت و کنار حوض نشست ذات محمدش درست مثل آب پاک و زلال بود.

- محمد ، بزار صبح حرکت کن.

- نه مامان همین امشب باید نذرم رو ادا کنم.

قرآن را بوسید، مادر و پدر بر پیشانی‌اش بوسه زدند. مادر زیر لب صلوات می‌فرستاد و تسبیح پدر به حرکت در آمده بود.

مشترک مورد نظر دستگاه همراه خود را خاموش کرده است. باز هم تکرار ... تکرار ... مشترک مورد نظر ...

محمدش دچار مرگ مغزی شد.

طبق نظریه کارشناسان لغزندگی جاده علت حادثه شناخته شده بود. قاب عکس محمدش را در آغوش گرفته بود، اشکهایش به صورت محمد بوسه می‌زدند.

حالا هم محمد داشت و هم محمد های دیگر. حالا مادر چند محمد بود. چشمانش محمدش را می‌دید که از دور لبخند به لب دارد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٣/١٢
١
٠
قشنگ بود!
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس رها .
v-qavam
v-qavam
٩٢/٠٣/١٢
١
٠
خيلي خيلي زبا و عاطفي بود...ممنون افسانه بانو
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
زیبا
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس برادر وحید
Elahe.n
Elahe.n
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
ممنونم:)))بسيار زيبا
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس الهه
میلاد
میلاد
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
زیبا بود و احساسی....ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس برادر میلاد
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
چی میشد این پدر و مادر منم از خر شیطون بیآن پائین بزارن منم عضو انجمن اهدای عضو شم...اه... واقعا زیبا بود افسانه بانو جان...ممنون
blue girl
blue girl
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
اخه طفلي.........من چهارم ابتدايي بودم ثبت نام كردم و الانم تمامي اعضاي خانواده كارت اهداي عضو داريم
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس دختر مشرقی
radmehr
radmehr
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
داستان تاثیر گذاری بود...خیلی کم پیش میاد با خودن یه داستان دلم بلرزه این ماله خودتونه؟
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٢
١
٠
بله نوشته خودمه
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس برادر رادمهر
hamid_kh
hamid_kh
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
موهای بدنم سیخ شد ... داره گریم میگیره .... ممنون و سپاس ، متن زیبایی بود ....
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
لحاظ احساسی! ببخشید
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
اشتباهی شد شرمنده!
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس برادر حمید
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
ای بابا خانوم افسانه بانو سالهاست روی اشک چشمامون سد بستیم شما با این مطالب نشکنش
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
منم یادم نمیاد کی گریه کردم چون اصولا از گریه کردن خوشم نمیاد!
radmehr
radmehr
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
ولی من خیلی گریه میکنم....
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
پیش خودمون باشه منو میخاستن به دارو ببندن چون یه کم بیش از حد از لحاظی احساسی سردم!
R-Rad
R-Rad
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
لحاظ احساسی
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس برادر اشکمهر . برام عجیبه
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
گاهی لازمه حتی مردها هم ببارند ....آخه مردها هم آدمند سنگ که نیستند دل دارند
باران
باران
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
ممنون به قول خودت سپاس
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس باران
h_nim82
h_nim82
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
عالی بود....سپاس
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس هدی
پری سا
پری سا
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
الهی بگردم..........چه دردناک.....
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس پری سا
javad agha
javad agha
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
دلم براش سوخت حیوونی
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس برادر جواد
mo_so
mo_so
٩٢/٠٣/١٢
٠
٠
حکایت این روزهای من است
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
برادر جلال یعنی چی ؟
taba_sa
taba_sa
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
:(((((((((((( خیلی احساسی بود و...... :((((((((((( با حال و هوای این روزهای منم سازگار.......
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس هم چنین از شما
مجید زهرائی
مجید زهرائی
٩٢/٠٣/١٣
٠
١
موضوع تکراری بود و با توجه به مرگ خانم بدیعی .نخ نما تر شده بود
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
ممنون زیبا بود
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس مهناز
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
بدین شبکه سه براتون سریالش کنه :)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
رفته برای کارهای نهاییش
Mohammad Ghandehari
Mohammad Ghandehari
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
هوووووووو چقد زیاد
Paeez
Paeez
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
فرهنگ خوبیه/اشک مهمان چشمم کردی افسانه..
mahshid
mahshid
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
همچنین
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
اره فرهنگ خوبیه . سپاس پاییز
shahrzad_z
shahrzad_z
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
چه افسرده بود .....
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
افسرده ؟
wolf
wolf
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس wolf
نسیم
نسیم
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
خیلی خیلی زیبا بود. تشکر.
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس سیم
mahshid
mahshid
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
وای یه جوری شدم...
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس مهشید . اما چه جوری؟
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
ای بابا این که بدنیا نیومده مرد چجوریاس افسانه بانو ولی قشنگ بید منظورم از بید بود بید
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس مریم . به دنیا اومد بزرگ هم شد بعد این اتفاق افتاد
blue girl
blue girl
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
خدايييش كجاي اين گريه دار بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس از شما
fafa.tk
fafa.tk
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
خیلی خوب بود.ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس
nika
nika
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
ممنونم................
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس نیکا
ghasedakm18
ghasedakm18
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
خیلی خوب بود.ممنون باز هم ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
سپاس قاصدک
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
ممنونم کاش خانواده ما هم اجازه این کارو به ما میدادن
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
سپاس برادر حسینی
sorme
sorme
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
ممنونم
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
سپاس سرمه
علیرضا
علیرضا
٩٢/٠٣/١٣
٠
٠
خیلی داستان زیبایی بود... ممنونم افسانه بانو... کاشکی ما هم درس بگیریم...
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
سپاس برادر علیرضا
گربه ی گریان
گربه ی گریان
٩٢/٠٣/١٦
٠
٠
..........خیلی......................................زیبا:)
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/١٢
٠
٠
سپاس گربه ی گریان
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥