یک بودن بی فلسفه

یک بودن بی فلسفه

نویسنده : a_akhlaqi

سلام، بودنِ فراموش شده‌ام!

ببخش که دیر به دیر به پستو‌های خاک گرفته‌ی روحت سر می‌زنم. و ببخش که دلم برایتان تنگ است... خیلی زیاد! برای دلتنگی‌های دروغِ غروب‌های جمعه‌ام و برای انتظارِ ثانیه‌های پر التهابِ تو برای رسیدن به یک رویا؛ چقدر چشم‌های ذهنت پر از رؤیا بودند «آمنه»...! رؤیاهای روشنی که برای من افسانه مانده‌اند.

یادت هست غرورِ شکستنیِ من؟ همیشه در انتظارِ ابراهیم – ابراهیمی که پیروزِ میدانِ آرزو نشد – می‌نشستی و به علامت‌های سیالِ سؤالی می‌اندیشیدی که تا بلندای ذهنِ انسان قد می‌کشیدند و از شدتِ سکوت و تنهایی کپک می‌زدند! و من همیشه می‌اندیشیدم که کاش به رؤیاهایت نزدیکتر بود، خدا ... که اگر می‌خواست، می‌توانست! ...

و می‌دانم که چرا از من می‌گریزی؛ من برای معصومیتِ منتظرت، سیبِ مسمومِ ابلیس بوده‌ام که با بودنش، طرد شدن را می‌طلبد و خداوند را دیوار کوتاه تمامِ دست‌های کوتاه از نخیل می‌پندارد. همین است که تا کمی به تو نزدیک می‌شوم، ذهنت بوی نفس‌های مسموم مرا می‌گیرد و تو می‌گریزی ... و خدا ، و خدا – همان خدایی که تو،  به دفاع از حکمت‌هایش از من می‌گریزی – و خدا می‌داند که چقدر دلم می‌خواهد به روزهای آشتی برگردم.

من آرامشِ ساده‌آگین تو را،  انتظارِ پر تشویشِ تو را،  گام‌های شک‌آلودِ ایمان‌زده‌ی تو را کم دارم که من،  بی تو،  پر از انکارم!

انکار افسانه‌هایی که برای من افسانه مانده‌اند و برای تو اعتقادند! و من «در قحط سالِ عاطفه‌هاتان تلف شده‌ام» که کاش به حرمتِ اشک‌های ناگزیرِ شب‌هایِ دانستن و درد، به سراغم می‌آمدی و این خود‌فریبیِ مدام را چاره می‌کردی ... که کاش «مسیح، به دنبال بره‌های گمشده بود!»

خسته‌ام ...! از وقتی رفته‌ای، نا‌امیدانه در مَدارِ مداومِ «شدن» می‌دوم و نمی‌شوم! می‌دوم، بی‌آنکه صدای تو، گام‌هایم را به دنبال خویش بکشاند، که من پر از انکارم «که آیا شدنی هم در کار هست؟»

من پشیمانم و می‌بینم که در اندوهِ گناهِ من است که سال‌ها عزلت‌نشینِ عزاخانه‌یِ فراموشی شده‌ای! که من بزرگ شده‌ام و جهان، رؤیاهای مرا کوچک کرده‌اند و دیگر روحم به قامتِ ذهنت اندازه نیست؛ که من بزرگ شده‌ام و تو و رؤیاهای روشنت از من و انکارهای تلخم گریخته‌اید؛  پشیمانم از این قد کشیدن و از یاد بردن و پشیمانم از گم شدن!

اما نمی‌دانم تو از کدام راه رفته‌ای که بر سر همان راه، چشم انتظارِ از درِ آشتی در‌آمدنت بایستم ... نمی‌دانم تو از کجا از دستِ دلم رفتی که همان جا برای بردنِ دلت بیایم ... نمی‌دانم چگونه فراموشم شدی که همانگونه خود را به یادت بیاورم...

گاه خیال می‌کنم شکسته‌ای و در عزای نداشتن همیشه‌ات، خودم را به نفهمیدن می‌زنم که باور کنم تو هرگز نبوده‌ای ... اما تو پر‌رنگی و پر‌نور! پر از آرزوهای مدام! پر از رؤیاهای باید ...!

که اگر نباشی، که اگر خیال کنم نیستی، تمام دویدن‌هایم به شب می‌رسند و پریشانی ... به خواب‌های نامهربان نوجوانی... به شب‌های شب‌بیداری‌های ناگزیر...

که اگر نباشی، که اگر خیال کنم نیستی، تمام دویدن‌هایم پر از ندیدن است! پراز التهابِ اینکه نفهمم تو را نمی‌بینم، پر از تلاش که نبینم نمی‌بینی‌ام!

من پر از خالی شدن‌های مکررم و خلاء، ... و خلاء، تمام جهانِ مرا بی تو، پر می‌کند ... کجایی نیرویِ مدامِ رؤیاهایِ افسانه‌ای؟!

تو رفته‌ای و من درگیر نیازِ به ماندنم! و «هاجر» بودنم در هرم این نیاز ذوب می‌شود ... و من، نه آرمانِ ایمان‌ناکِ صفا و مروه، که خَسی بی‌خیال می‌شوم در دستِ حریصِ آنان که این نیاز مرا بر می‌آورند و من در «بی‌تو بودن» غرقم که تو نیستی تا رهایم کنی در هجوم واژه‌های «من نیستم ... من نیستم» ات ...

من پر از نیاز به تسلطم، و این مرا به زیر می‌کشد!  به زانو در می آورد!  تهی می‌کند!

من بدون مهربانی‌های دلهره‌آور تو، خط ممتدی از یک مبارزه‌ی ناگزیرم که دستِ چپم را به خونِ دستِ راستم می‌آلاید . و من بی تو، مدام به خود نهیب می‌زنم که باور کنم جهانم در تسلط من است و خشونتِ این دروغ، «خوشه‌‌های خشمِ» ذاتی‌ام را بارور می‌کند، وقتی تو نیستی که مهارِ جهانم را در دست خدا ببینی و مرا با خدا درآمیزی...

اندوه دانستن این‌که جهان، تحتِ اراده‌یِ دست‌هایِ خواستنِ من نمی‌چرخد،  دانستنِ این‌که جهان، چنان کوچک مانده است که خیالبافی‌هایم به قامتش زار می‌زنند،  دانستنِ اینکه عصیانم از «آسیه» بودن نیست،  مرا از پای درآورده است.

و دلم می‌خواهد تو باشی و خدا را به گوش‌های کر این جهانِ بی‌معجزه داد بزنی ... که وقتی تو نیستی تا بر شیشه‌های غبارآلودِ خانه‌ی دلم بباری - و من بین زمین و آسمان، خود را معلق می‌بینم- خدا را به هر نام و دشنام که بی‌تو از ذهن کورم می‌تراود، محکوم می‌کنم که چرا مرا نمی‌بیند... و ناامیدانه می‌بینم که تو از من دورتر می‌شوی... که تو را با خدا پیوند داده‌اند. و می‌بینم که می‌گریزی و دیگر نه نای ندبه‌ای می‌ماند، نه خیالِ خالی شدنی...

نفس‌های مسمومِ من، بی نامه‌های روشن تو به خدا، تمامِ صحن دلم را لجن‌زار کفر می‌کنند و ذهنم، سیاه می‌شود و دلم، پر آشوب... دلم می‌خواهد باشی و مرا به خیالی خوش کنی که خالی‌ام نکند از خدایی که اشک را به تو بخشید و سنگدلی را به من...  غرور را به تو بخشید و خودخواهی را به من... شکوه را به تو بخشید و فراموشی را به من!

باش! که دیوار شک‌های لجوجانه‌ام، بی تو، تا بلندای قامتِ شیطان قد کشیده است و من، تو را محتاجم... که گریه‌های ناکرده‌ام را بهانه شوی برای طلوع‌های جمعه، که ببری مرا از این سکونِ حق به جانب، به سمتِ عصیانِ هراسانِ «حوا»...  و من چقدر هوسِ سیب دارم همسایه! برگرد و سیاهیِ ذهنم را ستاره‌بارانِ خدا کن!

و خدا ... و خدا ... و «خدا»، حوا را به سمت سیب می‌کشاند ...! برگرد « غرورِ شکستنیِ من!»؛ ابراهیم، بی تو، یک «بودنِ» بی فلسفه است!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
متنت سنگین بود. در اینکه مخاطبش کیه یا چیه خیلی فکر کردم... الان نمیدونم چی بگم؟ از یه جاهاییشم خیلی لذت بردم. خیلی...
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
ممنونم زهرا جان! مخاطبش مهم نیست :) راست میگی سنگینی رو. بزرگ که شدم سبک تر مینویسم :) در مورد بعضی جاهاهش هم، بعدنا ازت میپرسم از چیهاش لذت بردی. شاید وجه جدیدی از شباهت هامون کشف شد :)))
m_bahari
m_bahari
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
اساسا موافقم با دلنوشته، توی مجله های کاغذی و مجازی. اما دلنوشته شما، متاسفانه این مشکل را دارد که روان نیست. اگر روان بود، ساده بود، جملاتتان کوتاه بود،کلمه سازی و عبارت سازی و تشبیه پردازی ها انقدر متنتان را پیچیده نمی کرد، حتما مطلبتان خوانده می شد. البته در این فضا از همه چیز مهم تر، تیتر است... تیتر را هم باید خیلی هوشمندانه و جذاب انتخاب کنید. اگر متنتان در یک مجله کاغذی منتشر شده بود، مخاطبتان با دیدن تیترِ مطلب، احتمالا جمله اول آن را هم نگاه می کند. آنوقت اگر جمله های اول خوب باشند می توانند چشم را تا انتهای مطلب ببرند. اما اینجا در صفحه اول فقط تیترها هستند. اینکه یک تیتر مخاطب را وادار کند که روی ان کلیک کند و بازش کند، خودش یک مرحله مهم است. حالا با یک تیتر خوب، و یک مطلب روان، می توانید بازدید کننده های خوبی داشته باشید و مطمئن باشید که اکثر این بازدید کننده ها مطلب را حداقل یک دور نگاه کرده اند. مطلبهای قبلی تان را نگاه کردم. اکثرا تیترهای خوب داشتند. این یکی و تیتر "یک پاورقی خودمانی" خیلی عمومی بودند و کنجکاوی برانگیز نبودند. از تیتر "نفهم!" خیلی خوشم آمد. جسورانه بود. اما باید ببینیم که دنبال این تیتر آدم چه کنجکاوی ای پیدا می کند. مخصوصا حالا که جیم، روتیتر را هم از صفحه اول برداشته، تیتر باید همه کار بکند. خوشحال میشوم مطلب ها و تیترهای من را هم نقد کنید. فعلا.
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
:) نمیدونم چرا جوابم بجای جداگونه تشریف آورد!!!
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
از اون دست نوشته هایی که وادارت میکنه دوباره بخونی وحتی بعدش در موردش حسابی فکر کنی .خوش اومد .
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
ممنونم از وقتی که گذاشتید و متن طولانی ناروانم رو خوندید و همینطور هم بخاطر کامنت طولانی و دقیقی که گذاشتید :) از نکات ارزشمندتون راجع به تیتر هم ممنونم؛ اگه باز فرصتی برای نوشتن پیدا شد حتما به نکات شما توجه بیشتری میکنم. در مورد ناروانی هم قبول دارم. البته گاهی آدم می نویسه برای اینکه خونده بشه، گاهی هم مینویسه تا منفجر نشه... مخاطب هم گاهی میخونه که راحت بخونه و گاهی میخونه تا با سختی چیزی که نوشته نشده روبرو بشه. در مورد دوم، زیاد آدم موقع نوشتن، قلمش دست خودش و باید و نبایدها نیست. اینم از اونا بود. خلاصه که هذه شقشقه، هدرت! :) ممنونم از دعوتتون به خوانش و نقد نوشته هاتون. به امید خدا.
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
طولانی بود ها!ولی می کشوند آدمو که تا انتها بخونه:) منم مثل بقیه یه مقدار سنگین بود حس کردم ولی تشبیهات و توصیف های زیبایی داشت که دلنشینش می کرد:) و اینکه فکر میکنم حتی با یه جاهاییش هرکس که خونده همذات پنداری هم کرده:) قلمت پرکار آمنه جان:)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
مشکل طولانی نویسی و ناروان نویسی دارم دیگه! :) کم کم بزرگ میشم. ممنونم که خوندی و ممنونم از نگاه پرمحبتت :)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
ممنونم دوست عزیز! توی روزگار «تلگرام زده ی» پرسرعتی که ما گرفتارش هستیم، با دقت خوندن و دوباره خوندن و فکر کردن واقعا اتفاقات نابی هستن که نشون میدن خواننده مورد نظر در شبکه موجود است! :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦