کیارستمی حداقل سادیست نبود!
آرام، مستند، طولانی، بدون کشمکش...

کیارستمی حداقل سادیست نبود!

نویسنده : مسعود بهاری

کیارستمی خیلی آرام درگذشت، مثل فیلم های خودش، خیلی مستند و بدون کشمکش.

کیارستمی روشنفکر بود و فیلم روشنفکری هم ساخت و ادعای جذب مخاطب عام هم نداشت. وقتی بدنۀ مردم با یک هنرمند همذات پنداری نکنند و زاویۀ نگاهش را نپسندند، زندگیِ او برای مردم دراماتیک نمی شود، دنبال نمی شود. پس کیارستمی با مرگش بدنۀ مردم را ناراحت نکرد، و چه بهتر! روحیه کیارستمی این نبود که دنبال شود، کیارستمی فقط می خواست دنبال کند و بگردد و ببیند، بدون آنکه دیده شود. عینکِ دودیِ همیشگی اش را نقابی کرده بود تا شناخته نشود.

حالا هم کیارستمی را خیلی‌ها نمی‌شناسند. منطقا هم نباید او را بشناسند. خودِ کیارستمی هم نمی‌خواست بشناسندش. کدام فیلمش را مردم م‌ توانند ده دقیقه ببینند؟ طعم گیلاس را؟ خانۀ دوست را؟ کلوز آپ را؟ ده را؟ هیچ کدام از این ها را مردم نه می‌توانند ببینند، نه اگر ببینند دوست خواهند داشت. این را کیارستمی می‌دانست. می‌دانست این فیلم‌ها برای مردم نیست. برای خواص است، برای کارگردان‌هاست. این فیلم‌ها اصغر فرهادی پرورش می‌دهد، مانی حقیقی می‌سازد، اما برای معدۀ مردم سنگین است.

خوبیِ کیارستمی این بود که فیلم هایش را ساخت و رفت. پا پِی مردم و دولت نشد که إلّا و للّا باید فیلم‌هایم را نشان دهید. نه. کیارستمی برای ما تا بوده روی dvd بوده. اسم یک پوشه در گوشۀ هارد بوده. یادمان نمی‌آید سر درِ سینما را با اسم کیارستمی.

کیارستمی برای ما جایزه کن آورده است و اگر انقدر با ما فاصله نداشت، نمی توانست جایزه بگیرد. این یک قانون است. جشنواره‌ها را روشنفکرها داوری می‌کنند و جایزه‌ها را روشنفکرها می‌دهند. باید هم مردم از این جشنواره‌ها سر در نیاورند، مخصوصا کَن.

کیارستمی، مثل مهرجویی حرفش را پس نگرفت. سبکش همان ماند که بود. مثل مهرجویی بعد از فیلم‌های روشنفکری، فیلم‌های بچه‌گانه و سخیف نساخت. حامد بهدادی نشد. مهناز افشاری نشد. فاصله‌اش را با سینمای بدنه حفظ کرد و به پر و پای مخاطب عام نپیچید. مردم را اذیت نکرد. روی مخشان نرفت. غیر رسمی ماند و غیر رسمی هم دیده شد و اثرش را هم بر همان‌ها که باید می داشت، داشت.

بیایید فکر کنیم که کیارستمی فیلمساز نبوده. باشد، اما اثر عمیقی روی سینمای ما داشته. احترامی که برای کیارستمی قائلیم، احترام برای یک کارگردان نیست. احترام برای یک استاد است که کارگردان می‌سازد. فرهادی، حقیقی، کاهانی، میرکریمی و اکثر کارگردان های امروز، از کیارستمی اثر پذیرفته اند، چه بپذیرند چه نپذیرند.

خیلی‌ها اثر کیارستمی بر سینما را اثری مخرّب می‌دانند. اما اصل اثرگذاری را نمی توان انکار کرد. کیارستمی بر سینما اثر گذاشت و متواضعانه هم اثر گذاشت، بی سر و صدا، آرام، ساکت، بدون آنکه تلاش مذبوحانه ای بکند. او خوب می‌دانست که فیلم‌هایش برای مردم نیست، و پایبند همین هم ماند.

همین یک کار کافی است تا کیارستمی را بزرگ کند. اندازه نگه داشتن، پا در گلیم کشیدن و کار کردن. کیارستمی، سادیست نبود، فاشیست نبود. فیلم هایش آزار دهنده هستند، اما او این فیلم ها را به مردم حُقنه نکرد. از مردم طلبکار نبود. در حاشیه، نمایششان داد، و در حاشیه بزرگ بود، و در حاشیه هم جان باخت. آرام، مستند، طولانی، بدون کشمکش...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
فیلم شیرین کیارستمی که خیلی قشنگ بود، یه کار واقعا متفاوت بود
m_bahari
m_bahari
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
اگر فیلم شیرین به ذائقه تان خوش آمده باید بگویم: به جمع روشنفکرها خوش آمدید. (یا بهتر است بگویم خوش رفتید...)
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
ممنونم :))) من واقعا روشنفکر نیستم. ولی اینکه یه کارگردان، برعکس یک ماجرای همیشگی رو برای ببینده به تصویر بکشه واقعا جالب بود. اینکه آدم فکر می کنه خودش هم مانند اون تماشاگران توی اون سالن نشسته و با اونها کاملا همزات پنداری می کنه. گریه میکنه و می خنده. درام نمایش رو نه از روی نمایش بلکه از روی چهره تماشاگر به ما نشون میده. اینکه حس کنی تو این بار جدای از فیلم نیستی بلکه توی خود فیلمی حس خوبیه. تو جریان واقعیت آدمهایی که رفتن یه نمایش رو ببیند قرار داری حس خوبیه. کیارستمی توی این فیلم مث همیشه «نمایش» رو به ما نشون نمیده، زاویه دیدش رو عوض کرده و تماشاگر نمایش رو نشون میده. و این واقعا زیباست.
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
خدا رحمتش کنه
n_gharib
n_gharib
٩٥/٠٤/١٧
٠
٠
عالیه بود مرسی سینمای جهان مرد بزرگی رو از دست داد
z_ghorbani
z_ghorbani
٩٥/٠٥/٠٧
٠
٠
مرسی بابت مطلب قشنگتون
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات