خداحافظ رفیق...
دلنوشته‌ای تقدیم به رمضان دوست داشتی‌ام

خداحافظ رفیق...

نویسنده : الهام حبشی

آخرین پیراهنش را تا می‌کند و روی 28 پیراهن دیگر داخل چمدان می‌گذارد، کنارم می‌آید و می‌گوید که زود باز خواهد گشت، اما می‌دانم زود او بر طویل خواهد گذشت، سرم را بلند می‌کنم، با چشم‌های سبز رنگش درون پیاله پر از خرما، چشم مرا جستجو می‌کند، خوب می‌فهمد این نگاه، نگاه کسی نیست که قانع شده باشد، دستم را می‌گیرد و کنار پنجره می‌برد، به ظلمت نگاهی می‌اندازد و می‌گوید با اولین رویت ماه به آسمان برمی‌گردد.

نمی‌خواهم برود اما انگار همان‌طور که من او را نمی‌فهمم او هم مرا نمی‌فهمد. اولین بار که دیدمش تنها هشت سال داشتم، سحرها با هم سفره پهن می‌کردیم، من گوجه و خیار را نگینی خرد می‌کردم و او روی‌شان نعنا و نمک می‌پاشید، صدای اذان مغرب که بلند می‌شد چایش را داغ داغ سرمی‌کشید و من دو لیوان شربت تخم شربتی را یک نفس در معده‌ی زمخت شده‌ام می‌ریختم، مادرم همیشه می‌گفت: «با شکم خالی آن‌قدر آب نخور».

یک روز ظهر که از دبستان به خانه می‌آمدم، دست‌هایش را از پشت روی چشم‌هایم گذاشت، انگار دنیا میان آن ظهر آتشین، سوخت و خاکستر شد، دیگر هیچ ندیدم تا تکان‌هایی که روی استخوان شانه‌ام احساس کردم و صدای زن غریبه‌ای که تکرار می‌کرد: «خوبی دخترجان؟ فشارت افتاده، بیا این شکلات رو بخور». وحشت زده به شکلاتی که بین دو انگشت زن خش خش کنان تاب می‌خورد خیره شدم، زن پیراهن گلبهی رنگ شکلات را خصمانه از تن شیشه‌ای‌اش بیرون کشید و به دستم داد، مشتم را مقابل دهانم باز کردم، شکلات روی لبم چسبد، عطر پرتقال از حفره‌های بینی درون دهانم پخش شد و سخت از گلوی خشک شده‌ام پایین رفت. زن دور و دورتر شد، دستم را از روی دهانم برداشتم، شکلات را به زمین کوبیدم، شهد نارنجی شکلات کف آسفالت پخش شد. تمام مدت گوشه‌ای ایستاده بود و تماشایم می‌کرد، جلو آمد وآهسته روی شانه‌م زد و گفت: «کله گنجشکی هم قبوله»، انگار قصد داشت غرورم را بشکند، در حالی که اخم تمام صورتم را پوشانده بود گفتم: «کله گنجشکی مال گنجشکاس، من عقابم، کله عقابی می‌گیرم».

امسال هم مثل سال‌های دیگر آمدنش را به امید انسانیت بیشتر جشن گرفتیم. 29 روزی که اول سخت می‌آمد و این اواخر طوری بهم خو گرفته بودیم که رفتنش باعث درهم ریختن دلبستگی‌های‌مان می‌شد. می‌دانستم دیگر مثل قدیم نمی‌شود سرش را کلاه گذاشت، یاد گرفته بود کجا کفش‌هایش را مخفی می‌کنم، حتی یک بار گفت باید برود و اگر کفش‌هایش را برنگردانم با دم پایی قرمزهایم خواهد رفت.

دستم را از میان دستش بیرون کشیدم و به آسمان خیره شدم، از آن ماهی که حرف می‌زد هیچ خبری نبود. چمدانش را برداشت، از اتاق بیرون رفت، قبل از این‌که در را ببند آهسته گفت که فردا از مسجد با اولین ماه صبحگاهی به آسمان برخواهد گشت، چند لحظه‌ای سکوت کرد و منتظر ماند تا بشنود به بدرقه‌اش خواهم رفت اما سرم را برنگرداندم و آخرین جمله‌اش را بی پاسخ گذاشتم، مایوس شد، آهسته در را پشت سرش بست.

امروز روشنی زودتر از روزهای دیگر آمده است، با چشم‌هایی نیمه باز نگاهی به اطراف می‌اندازم، چادرم زیر سر خاله‌ام مچاله شده است، دقیق می‌شوم، او را میان کسانی که چفت در چفت هم در این اتاق کاهگلی خرناس می‌کشند، نمی‌بینم. صدای تکبیر الله اکبر تمام دیشب را برایم زنده می‌کند، دکمه‌های مانتویم را می‌بندم و پاورچین از خانه خارج می‌شوم، به غیر از کوچه‌ای ناهموار و خانه‌هایی که درهای زنگ زده‌ی‌شان توی ذوق می‌زند چیز دیگری نیست. دوان دوان به جستجوی آوای تکبیری که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شود میان کوچه‌هایی که برایم آشنا نیست، می‌روم. با خودم فکر می‌کنم اگر یک روز دیرتر برای گردش از شهر بیرون می‌زدیم، اتفاقی می‌افتاد؟

ساختمان مسجد دقیقا شبیه دیگر خانه‌ها است، پارچه‌ی خردلی نخ کش شده‌ای که مقابل در زنانه است، کنار می‌زنم، داخل آخرین صف خودم را جا می‌دهم و با به پرواز درآمدن هر قنوتی مضطربانه جای جای مسجد را با نگاهم زیر و رو می‌کنم، دلم شور می‌زند، نکند بی‌خداحافظی رفته باشد، آخرین قنوت، نوای آخرین وداع را می‌نوازد. نا امیدی از چشم‌هایم اشک می‌شود و بیرون می‌چکد، چادر گل داری که با آن نماز خوانده‌ام را تا می‌زنم و روی دیگر چادرهایی که کنار دیوار تلنبار شده‌اند، می‌اندازم که ناگاه حواسم متوجه شخصی که دم در ایستاده و شیرینی تعارف می‌کند، می‌شود.

خودم را به او می‌رسانم، ظرف شیرینی را به کناردستی‌اش می‌دهد، خودم را در آغوشش می‌اندازم، دلم برایش تنگ می‌شود، اما معتقد است همیشه می‌توانم ثابت کنم: «در این دنیا هیچ شکلات پرتقالی وجود ندارد که باعث شود عقابی که درون قلب من لانه کرده است، گنجشک شود». 

رمضان می‌رود و شوال ظرف کیک را مقابلم می‌گیرد، کیکی شیرین برمی‌دارم، کیکی که می‌گوید: یک بار دیگر سربلند شدیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/١٥
١
٠
خيلی قشنگ بود...:)) ممنون واقعا...:)))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
لطف داری دوست خوبم :) ممنون که وقت گذاشتین ^_^
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/١٥
١
٠
«در این دنیا هیچ شکلات پرتقالی وجود ندارد که باعث شود عقابی که درون قلب من لانه کرده است، گنجشک شود». خیلی زیبا بود... ممنون:) عیدتونم مبارک
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
تشکر لطف داری گلبرگ جآن ^_^ ممنون که وقت گذاشتی عزیزم ^_^
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/١٥
١
٠
«در این دنیا هیچ شکلات پرتقالی وجود ندارد که باعث شود عقابی که درون قلب من لانه کرده است، گنجشک شود». ............داری میروی و انگار مسافری که روشنایی را می برد ..داری میروی و انگار اغوشی که ارامش را ..انگار خوابی که خوشی را ..داری میروی و تمام دلتنگی رفتن ت را همین دوباره حبس شدن توی زمین کافی است ....................مطلب شما عالی بود
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
تمام دلتنگی رفتن ت را همین دوباره حبس شدن توی زمین کافی است... شما هم بسیار زیبا گفتین ^_^ خیلی خوب بود :) تشکر که وقت گذاشتین :)
r_rahimzadeh
r_rahimzadeh
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
واقعا خیلی لذت بردم، ممنون از قلم زیباتون که حکایت ما و ماه رمضون رو روایت کرد!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
خوشحالم که مورد پسند واقع شد، تشکر که وقت گذاشتید دوست عزیز :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
:) تبریک می گم نویسنده شدید / نشوته هاتون مستدام
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
تشکر جناب بهمنی :) لطف شما هم پایدار، تشکر که وقت گذاشتین :)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
خیلی زیبا بود
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
ممنونم که وقت گذاشتین بانو ^_^
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٧
١
٠
پر از تشبیه، پر از فضاسازی، پر از قشنگی..کم کم سطح توقع ازتون داره میره بالا و این ینی سخت تر شدن کار شما..ب امید بعدی با همین صلابت
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٧
١
٠
ممنون جناب رفائی نیا، ببخشید که اونطوری که باید هم خوب نبود ، مطلب اصلی خیلی طولانی تر از این ها بود اما سعی کردم تا می تونم قیچی کنم تا مخاطب با دیدن مطلب طولانی اون هم با عنوانی که دلنوشت هست، دلسرد نشه. شما همیشه نسبت به نوشته های بنده لطف داشتین:) ممنون :)
Vania
Vania
٩٥/٠٤/١٧
١
٠
عالی نوشته بودی الهام:) تصویر سازی و تشبیهاتت خیلی خوب بود:) یه پارازیت هم بدم وسط تعریف ها:دی بند چهارم اواخر خط: بهم خو گرفته بودیم..به هم بوده.. احتمالا اشتباه تایپی رخ داده البته:) موفق باشی:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٧
١
٠
قربانت وانیای عزیزم :) شرمنده یکم فوری بود :) شاید خیلی حواسم جمع نبوده :) ممنون که وقت گذاشتی :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/١٧
١
٠
تشبیهاتت خیلی خوب بود :) کاش تشبیهت رو طوری استفاده میکردی که آخرش معلوم شه :) راستی رمضان مذکره یا مونث؟ خخخخ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٨
١
٠
آخرش چه چیزی معلوم بشه ؟ :ی رمضان یک خانمه با چشم های درشت سبز رنگ که موهای فر پرشت بلندی داره ^_^ ممنون که خوندی فرانک عزیزم <3
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/١٨
٠
٠
تشبیه یا استعاره! نمیدونم! همینکه این آدمه که ازش تعریف میکنی رمضان خودمونه :)) البته بازم خیلی قشنگه متنت ها. پیشنهادی بود در جهت غافلگیری بیشتر و اینا! :دی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٨
٠
٠
آها :)) فرانک پاراگراف آخر نوشتم ظرف شیرینی رو میده به کناریش و میره ، خط آخر هم گفتم ظرف شیرینی رو شوال جلوی من گرفته و رمضان میره پس طبق ریاضیات و اماری که یک عمر خوندیم و هیچ جا به دردمون نخورده نتیجه میگیریم، قهرمان داستان رمضان است اگر و فقط اگر کسی که شیرینی در دست دارد شوال باشد :ی قربونت <3
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
خب من همون خط اول فهمیدم اینو! :))
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٤/١٨
١
٠
بسیار زیبا بود، خصوصاً توصیفات و تصویر سازی برای خواننده ی متن، تبریک میگم، موفقیات :)))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٨
١
٠
تشکر جناب یعقوبی :) مرسی که وقت گذاشتین :)
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٤/١٩
١
٠
چقدر اون صحنه قنوت های نماز عید قشنگ توصیف شده بود خیلی خوب و منسجم بود لذت بردم :-)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
شما لطف دارین :) ممنون که خوندین جناب نوری :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤