مسکوت / داستان کوتاه
داستان کوتاه

مسکوت / داستان کوتاه

نویسنده : 151

«یک سالی می‌شد که کل صحبت‌هایش خلاصه شده بود در یک خودکار خاکستری و دفترچه سبز رنگ. تمام گفتگوهایش را با همان خودکار و دفترچه انجام می‌داد. سکوت، انتخاب امین نبود؛ تنها راهِ موجود، برای ادامه زندگی‌اش بود. شاید هم تنهایی و سکون، اهرم‌های جبری شده بودند که چرخ دهنده‌های حیاتش، دیگر بی‌صدا جابجا شوند.»

این نوشته، آخرین بند از رمانِ هزار و سیصد و هفتاد و شش صفحه‌ایِ «مسکوت» بود؛ به همراه یک جمله در صفحه پ. پایانِ پنج سال نوشتن و تحملِ تنهایی. خودکارش را بر روی میز می‌گذارد و دستانش را به سمت سقف باز کرده و دم و بازدمی عمیق می‌کشد که بوی رهایی می‌داد؛ رهایی از بندِ یک رمان؛ یک جنگِ داخلی.

نگاهش به ظرف عسل روی میزش می‌افتد، با قاشق کوچکی که توی ظرف بود، کمی عسل برمی‌دارد و می‌کشد به سمت دهانش؛ مقداری از عسل می‌ریزد روی محاسنِ بلندش که تقریبأ تا سینه‌اش رشد کرده‌اند. دستمال کاغذی را برمی‌دارد و محاسنش را تمیز می‌کند. عسل، تنها غذایی بوده که طی این پنج سال، در هر وعده مصرف کرده و هفته‌ای دو عدد قرصِ ویتامین D، که ضمیمه‌ برنامه‌ غذایی‌اش بوده. تلفن همراهش که در قرنطینه بود را روشن می‌کند. یک پیام از بین انبوه پیام‌ها، توجهش را جلب می‌کند. پیامی با این مضمون: «سلام نیما! نمی‌دونم این قرنطینه لعنتی کی تموم میشه، ولی یه چیزی رو خوب میدونم؛ اگه تا ابد هم اونجا بمونی و فقط یه روز فرصت زندگی تو بیرون واست مونده باشه، من به امید همون روز نفس میکشم تا بیای. عاشق ابدی تو،نوشین.»

اشک در چشمانِ آبی رنگش حلقه می‌زند و لبخندی کشیده بر روی لب‌هایش جا خوش می‌کند. به سمت آیینه می‌رود تا بعد از پنج سال، چهره‌اش را بر انداز کند. دستی میان محاسنش می‌کشد و نگاهی به موهای سفید شده‌ی سر و صورتش می‌کند. موهایش هم خیلی بلند و غیرقابل تحمل شده است. آهی حسرت گونه می‌کشد و به سمت اتاقش می‌رود. قیچی و موزر و تیغ را از دومین کشوی میزش بیرون می‌آورد و دوباره راهی روبروی آیینه می‌شود. عکسی که پنج سال پیش در کنار نوشین گرفته بود را از جیبش بیرون می‌کشد و نگاهی به آن می‌کند. دوباره یک لبخند؛ ولی این بار با چاشنی حسرت. حسرت پنج سال دوری از عشقش که فدای یک کودتای داخلی بود؛ «مسکوت» را می‌گویم.

شروع به اصلاح سر و صورتش می‌کند. با همان مدلی که نوشین دوست دارد. اصلاح که تمام شد، به سمت کمدِ لباس‌هایش می‌رود، همان کتِ تکِ خاکستری و پیراهنِ سفید و شلوار کتانِ مشکی‌اش را به تن می‌کند. همان لباس‌هایی که نوشین دوست داشت. دوباره خودش را در آیینه قدیِ اتاق نگاه می‌کند. لباسش را که می‌بیند، گشادی‌اش توی ذوقش می‌زند. پنج سال پیش همین لباس‌ها، دقیقأ اندازه‌اش بودند. ولی همین که لباس مورد علاقه‌ی نوشین را پوشیده، برای دلخوش بودنش کافیست. به سمت بیرون حرکت می‌کند، پایش را که بیرون می‌گذارد، آفتاب، دیدش را سیاه می‌کند. دست راستش را در برابر نور آفتاب می‌گیرد تا سیاهی نگاهش، رفع شود. بعد از چند لحظه تیره و تار دیدن، بینایی‌اش را بدست می‌آورد و به سمتِ نوشین حرکت می‌کند‌.

در طول مسیر فقط در ذهنش، جمله چینی می‌کرد که چطوری بعد از پنج سال سکوت، حرف زدنش را با عشقش شروع کند. به نزدیکی خانه‌شان که می‌رسد، یک پیام با متنِ: «نمیدونم چی بگم، فقط پنج دقیقه دیگه بیا بیرون.»

به سر کوچه که می‌رسد، باورش نمی‌شود که دوباره چشمش به نوشین افتاده. از دور که نگاه می‌کند، چشمش همان شال سبز و چادر سفید با گل‌های صورتی را می‌بیند که خودش برایش خریده بود. آرام آرام به سمتش حرکت کرد. قدم‌هایش می‌لرزید؛ مثل قلبش. نوشین ولی قدرت قدم برداشتن نداشت. فقط نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت.

بالاخره رسید. مسیر پنج ساله تمام شد. خم شد و پایینِ چادر نوشین را گرفت و بوسید. اشک مهمان چشمان نیما هم شده بود. دیگر زمان شکستن تابوی سکوت رسیده است‌. مستقیم در چشمانِ خیسِ نوشین نگاه می‌کند و می‌خواهد حرفی بزند.

ولی... ولی انگار نمی‌تواند‌. هر چه سعی می‌کند حرفی بزند، نمیتواند. عرقِ شرم و ترس، بر پیشانی‌اش می‌نشیند. انتظار نوشین برای حرف زدنش را که می‌بیند، بیشتر شرمگین می‌شود. هرچه قدر تمرکز می‌کند و جمله‌های چیده شده در ذهنش را به یاد می‌آورد تا به زبان آورد، فایده‌ای ندارد‌.

همان‌طور که اشک بر چشمانش جاری بود، تکه کاغذی را از جیبش بیرون می‌آورد و با خودکار خاکستری‌اش چیزی رویش می‌نویسد و در حالی که سرش پایین است، آن را به نوشین نشان می‌دهد: «سلام عشقم. سکوتمو به حساب بی‌ادبیم نذار، پنج سال تنهایی و سکون، دوری و جنگ، پشت این سکوته. انگار تو این جنگ به خودم باختم.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
لبخندی با چاشنی حسرت . از این ترکیب خوشم اومد .
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
ممنون که خوندید : )
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
انگار تو این جنگ به خودم باختم. بسیار زیبا بود
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٤/٢٢
١
٠
ممنون بابت حضورتون : )
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
خب خدا رو شکر که به خودش باخت، نوشین طفلی گناه داشت!! ( 5 سال با عسل و قرص ویتامین D یکم تعجب ناک بود!!)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
داستان تخیلی بود دیگه : )
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
چقدر خوب بودش داش محمد این نوشته ات.... خیلی وقت بود ننوشته بودی.... منم دستم به کامنت دادن واسه نوشته های بقیه نمی رفت... راستی بقیه کجان؟؟؟ مطلبای تو همیشه بالای30 40 تا نظر داشتن...
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
قربانت سجاد جان.راستش جو سایت یه جوری شده که دستم به نوشتن نمیره.حداقل واسه سایت.فعلا بهتره تو همون وبلاگ فعالیت کنم.امیدوارم دوباره جو و فضای سایت به حالت قبل برگرده و همه برگردن.ممنون که خوندی و نظر دادی رفیق : )
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
چه داستانای وحشتناکی می نویسین! اون از اون یکی که آقاهه شد مثل عروسکا این ازین که بنده خدا صداشو گم کرد! یه کم امید بدین به ملت خب:دی/// خیلی خوبه که می نویسین.ایده های جالبی هم دارین تو نوشته هاتون که بنظرم حُسن کاراتون هست.///اما خب بخوام دقیق تر نظر بدم، حوصله داشته باشین چون طولانی میشه:دی...خب از بند اول که بگذریم بند دوم: جمله ی اول رو حذف کنین یه بار و ببینین به نظرتون اشکالی تو روند داستان پیش میاد؟ یعنی اون بند اینطوری شروع بشه: پایان پنج سال نوشتن و تحمل تنهایی. خودکارش را بر زمین گذاشت و ... .همین یه نیم جمله ی کوتاه بنظرم خیلی بهتر تموم شدن داستان رو نشون میده و نیازی به اون توضیح اولیه نیست. بر فرض اینکه می خواستین اسم داستان رو از این طریق بیارین هم میشد طور دیگه ای یا جای دیگه ای تو داستان این کار رو کرد. در ادامه از یه جنگ داخلی حرف زدین همینطور آخر داستان که گفتین بازنده اون جنگ داخلی شده شخصیت داستان.ولی برای من خواننده مبهمه که این جنگ چی بوده؟ یا چرا شروع شده؟///یه نکته هم در مورد نوع روایت و توصیف های داستانتون اینکه تو داستان نویسی میگن توصیف بههتره غیر مستقیم باشه و در طی داستان و با توجه به عناصر دیگه شکل بگیره.توصیف مستقیم بیشتر برای نمایش ها شاید بهتره که صحنه نمایش رو توضیح میده از بدو ورود ولی تو داستان نویسی حالت خوبی نداره.اینجارو بخونین فکر کنم منظورمو بهتر متوجه بشین. از نکته 9 به بعد http://farsicity.ir/index.aspx?siteid=40&pageid=24052 .///.بند چهارم آخرای خط اول :دستی میان محاسنش می کشد.معمولا دست بر محاسن می کشن و نه میان محاسن.یکی هم در مورد خود کلمه محاسن من بنظرم اومد خیلی الان این کلمه استفاده نمیشه البته مطمئن نیستم اینو.همون ریش بنظرتون بهتر نیست؟///همین بند خط سوم وسطای خط: راهی روبروی آینه می شود.جمله ی سختیه خدایی. میشد خیلی روون تر و راحت نوشت: دوباره به سمت آینه می رود.//بند ششم: به نزدیکی خانه شان که می رسد یک پیام با متن.... ،آقااااا فعل جمله کو؟؟؟// و بند آخر: اشک از چشمانش جاری بود نه بر چشمانش...//جدای از اصل سوژه یه چیزایی هم یه مقدار اغراق آمیز بود.یکی خود این حبس کردن پنج ساله واسه نوشتن..یکی هم این سر کردن با عسل و ویتامین دی..مرتاض که نبوده بابا!///ببخشید اگه زیادی هی نقد کردم ولی ناامید نشین..بیشتر بنویسین:) موفق باشین:)
Far!de
Far!de
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
باس خسته نباشید بگم بت وانیا بخاطر این کامنت :دی
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
یعنی واقعأ ممنون که اینجوری دقیق نقد کردید و جای میرزا رو پر کردید/همه نقداتون واسم محترمه و سعی میکنم روشون کار کنم.ولی فقط یه نکته:این داستان تخیلی بود و توی تخیلات من ممکنه هر اتفاقی بیفته./خیلی لطف کردید که وقت گذاشتید : )
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
خخخ فریده! موقعی که می نوشتم خداییش معلوم نبود انقد زیاد شده:دی
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
خواهش می کنم. چیزایی که بنظرم رسید رو گفتم.هرچند ممکنه خیلی دقیق هم نباشه..در مورد تخیلی بودن ایده هاتون و داستان هاتون ددرست که هر اتفاقی ممکنه بییفته تو ذهن شما ولی خب این هر اتفاقی هم بهتره یه جوری باشه که در عین تخیلی بودن به ذهن مخاطب بشینه. مثلا فکر کنم یکی از داستانای همینگوی هست که توش از یه مردی صحبت میشه که بال داره و اینا. قبل از صحبت از اون مرد نویسنده اومده از یه روز بارونی میگه و گل و لایی که تا نزدیک خونه کشیده شده و بعد کم کم حرف اون موجود زده میشه که انگار چیزی میاان گل و لای تکون میخورد و بعد هم میگه که بال داشت. یعنی یه جورایی از چیزای باورپذیر و ملموس شروع شده و ازون طریق بعدش چیزی رو که ماورایی که غیرقابل باوره رو مطرح می کنه.///ببخشید بازم طولانی شد. راستی اگر میخواین داستان نویسی رو جدی ادامه بدین کتاب عناصر داستان از جمال میرصادقی کتاب خوبیه.
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٤/٢٥
٠
٠
در داستان های بعدی سعی میکنم رعایت کنم حتمأ : ) /ممنون بابت حضور و نقدهای کاملتون.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨