معرفی رمان ایرانی «چشم‌هایش» از بزرگ علوی
معرفی کتاب

معرفی رمان ایرانی «چشم‌هایش» از بزرگ علوی

نویسنده : a_roshana

این کتاب جزو اولین کتاب‌هایی است که در دوران دانشجویی خریدم و در آن روزها چون هنوز شناخت زیادی از آدم‌ها نداشتم خیلی بی‌طرفانه و بودن هیچ برداشت قبلی کتب را به آخر رساندم. البته برایم هم جالب بود با نوشتار بزرگ علوی آشنا شوم. قبلا که در مورد مادام کاملیا نوشته بودم، اشاره‌ای هم به شباهت بین داستان این دو کتاب کردم. البته ناگفته نماند که بین این دو اثر که از نظر من تقریبا مشابه‌اند، من اثر بزرگ علوی را بیشتر ترجیح می‌دهم.

در ابتدای داستان کوتاهی جملات کاملا محسوس است. به نظرم نویسنده قصد دارد که به سرعت سر اصل مطلب برود و از مقدمه چینی‌های بیش از حد خودداری کرده. بعد از آن بلافاصله شروع به پرسیدن پرسش‌هایی می‌کند که در واقع خواننده را برای دنبال کردن داستان ترغیب می‌کند. مهارت بزرگ علوی در شخصیت‌پردازی مثال زدنی است و تصور شخصیت‌ها با توصیفات او به سادگی ممکن است. 

 

چند جمله از کتاب: 

- دو دلی آدم را در زندگی به کارهای عجیبی وا می‌دارد.

- فرنگیس هم مانند همه آدم‌های خودخواه وقتی ذلیل می‌شد رقت انسان را بر می‌انگیخت. این‌ها فقط در اوج فرمانروائی می‌توانند بزرگ جلوه کنند. وقتی ضربتی خوردند، ذلیل و بیچاره می‌شوند.

- مراحل زندگی را نمی‌شود از هم جدا کرد.

- گاهی آدم نادانسته دنبال چیزی می‌رود، وقتی آن را پیدا نمی‌کند؛ اصلا خود را گم شده حس می‌کند.

- خیلی بلاها آدم در زندگی سرش می‌آید و خودش مسبب همه آن‌هاست. منتها درک نمی‌کند یا وقتی به ریشه آن‌ها پی می‌برد که دیگر کار از کار گذشته است.

- شهرت، افتخار، احترام، همه این‌ها خوب، سودمند و کامیابی است. اما هر آدم مشهوری دلش می‌خواهد گاهی میان جمعیت گم شود.

- دوستدار هنر از خود هنرمند بیشتر لذت می‌برد. اما هنرمند واقعی کسی است که شخصیت خود را در هنرش کوفته و آمیخته باشد. بنابراین هنرمند در وهله اول باید انسان باشد.

- زندگی همین است. گاهی باید خورد. حالا نوبت کتک خوردن توست.

- با دیپلم، پول، شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.

- شاید همین دردی که امروز تحمل می‌کنی، راه نجات تو باشد.

- شخصیت افراد هرچه هم ضعیف و ناچیز باشد در موقع مخصوصی، در فرصت‌های غیرعادی، ممکن است منشا اثر بسیار عظیمی گردد و چه بسا ممکن است که سرنوشت مملکتی در یک آن بخصوص بسته به فداکاری یک فرد عادی - حتی فداکاری هم نه - بسته به جسارت و دلیری موجود نحیفی باشد که به منزله پیچ ریزی است که در دستگاه بزرگی جای کوچکی را اشغال کرده باشد.

- وقتی آدم بلائی را بو می‌کشد، بیشتر احتیاج به دوستی و مهربانی دارد.

- گاهی انسان احتیاج دارد لب ببندد و دم نزند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
هیچ وقت از خرید کتاب خوشم نیومده اونم رمان ( یه دلیلش قیمت زیادشونه شاید)
f_ghr
f_ghr
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
خب حتما که نباید بخرید:میتونید قرض بگیرید از کتابخونه یا از دوستان اگرم دوست دارید بخرید میتونید دست دوم بخرید...تازه خیلیم باکلاس تره شبیه عتیقه جات میمونه...:)
a_roshana
a_roshana
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
من عاشق خرید کتاب بودنم حتی اگه نخونمشون. دلیلا به دلیل مسائل اقتصادی تصمیم گرفتم کتاب نخرم و بیشتر از کتابخونه استفاده کنم. الان خیلی عالیه ! مثله اینکه یه عالمه کتاب دارم ولی دغدغه نگهداری و جابه جایی هیچ کدوم رو ندارم !
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
اين کتاب عالی....!!!!
a_roshana
a_roshana
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
بله همین طوره . ممنون از نظر شما !
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
یکی از بیست ترین کتاب هایی که خوندم ^_^ عالیه عالی :)
a_roshana
a_roshana
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
^_^
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢٣
٠
٠
سلآم؛ منم تو فهرست کتابایی که باید بخونم دارمش.... منتهی چون مدتی رمانو کنار گذاشتم ...خوندنش به تعویق افتاده..ان شالله که امروز بتونم پیداش کنم...مرسی از شما :)
a_roshana
a_roshana
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
خواهش میکنم. ممنون از شما که برای مطبلم وقت گذاشتید .
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٤/٢٥
٠
٠
من خوندمش،قطعا توو زمان خودش شاهکار بوده ولی اون وقتی که من خوندمش میتونم بگم چون رمان های بهتری خونده بودم بنظرم یه داستان نسبتا تکراری اومد...ولی دوستش داشتم.
a_roshana
a_roshana
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
من هم دقیقا نظر شما رو داشتم. ای کاش این رو هم توی مطلبم اضافه میکردم ! ممنون از خوب بیان کردن این نکته .
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٤/٢٨
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
تبلیغات
تبلیغات