ایستگاه بعد...

ایستگاه بعد...

نویسنده : h_sadat

شد یه سال! خدایی؟ اصلاً باورم نمی‌شه! این از اون «کی فکرشو میکرد؟!»ها بود! به گذشته‌ام که نگاه می‌کنم، اصلاً نمی‌تونم خودمو بفهمم. اصلاً! انگار یه قطار یه سال پیش اومده به سوی یه مقصد نامعلوم ولی راننده‌ی قطار خداست. منو برده یه ایستگاه (یا بیشتر) جلوتر از زندگیم و پیاده کرده! من همینطوری دور و بر خودمو نگاه می‌کنم. جاهای جدید، آدمای جدید، اتفاقای جدید و... عه؟ من این‌جا رو می‌شناسم! میرم توی مدرسه‌ای که توش دبیرستان رو تموم کردم! می‌بینم «من» و یه دختر دیگه داریم با هم می‌رقصیم! یه کمی به رقصشون نگاه می‌کنم و یه نگاهی به مدرسه میندازم و از مدرسه بیرون می‌رم، همین‌طور که دارم راه میرم، «من» رو می‌بینم. با خودم میگم «داشت میرقصید که؟» تصمیم گرفتم تعقیبش کنم! «من» رفت توی یه گُل فروشی و یه گُل رُز آبی برای خودش خرید، یه مسیر خلوت پیدا کرد و به راهش ادامه داد، همینطور که داشت راه می‌رفت، پشت سر هم گُل رو می‌بویید، چشماشو می‌بست و یه لبخند قشنگ پهنای صورتشو می‌گرفت! رفت تا تاکسی سوار شه، توی تاکسی هم همش توی فکر بود. انگار اون فکر رو دوست داشت. هِی لبخند می‌زد! وقتی به مقصد رسیدیم، کرایه رو داد و پیاده شد.

پشت سرش راه رفتم. آروم آروم راه می‌رفت. انگار لذّت می‌برد. یه کمی جلوتر رفتم. اون منو نمی‌دید. به صورتش نگاه کردم. عجیب بود! با لبخند به گُل خیره شده بود و اشک می‌ریخت. رسیدیم به یه پارک. رفت و زیر درخت بید مجنون نشست. تکیه داد به صندلی، سرشو بالا گرفت و گُل هم به سینش چسبوند. به برگ‌های بیدمجنون و آسمون و ابرهاش خیره می‌شد. با هر پلک زدن و بسته شدن چشماش اشکاش می‌ریخت روی گونه‌ش! روی صندلی خوابش برد. من مواظبش بودم. پیشش نشستم و تو فکر فرو رفتم. چرا گریه می‌کرد؟ به نظر غمگین نمیومد. عاشق بود؟ نبود؟ کسی رو از دست داده بود؟ توی فکرام داشتم جوابی پیدا می‌کردم که متوجه شدم چشماش رو داره باز می‌کنه.

اشکاشو پاک کرد، بلند شد، گُل رو توی کیفش گذاشت و به راه افتاد. رفت یه جای دنج و خلوت، لابه لای درخت‌ها. چادرش رو درست کرد، دست توی کیفش کرد و یه قرآن جیبی قهوه‌ای بیرون آورد. شروع کرد به خوندن، بلند می‌خوند و بغض می‌کرد. به این عبارت که رسید بغضش ترکید. «ألَم يَعلَم بأنَّ اللهَ يَري»، بین گریه‌هاش زمزمه می‌کرد «خداجون آره... میدونم داری منو میبینی. بدجوری هم با دقّت داری میبینی... خدایی؟ میشه این بنده‌ت رو ببخشی؟ ما نیازمند تو ایم. من که جز تو کسی رو ندارم. و گریه‌ش شدیدتر شد. میدونم توی گذشته‌م هم منو دیدی. غصه‌هامو، دردامو، گریه‌هامو و... تمام ِ... دوری‌هامو...» بغضش گرفت و سرش از شدت گریه پایین رفت. ولی باز ادامه داد. «خدایی مرسی که زندگیمو تغییر دادی... وقتی نگاه میکنم گذشته مو و الان رو، زمین تا آسمون هم برای اندازه گیری فاصله ی تغییرم کمه... چون خودمو به تو سپردم... خداجون مرسی... مرسی.. مرسی... » داشت قرآن رو توی بغلش محکم می‌فشرد. حس می‌کردم حس قشنگی داره که خیلی بیشتر از حرفاش توی دلش داره موج می‌زنه! و بعد از تمام خوبی‌های خدا و خوبی‌های خودش گفت که خوبی‌های خدا رو جبران کرده بود. حرفاش طعم و مزه عشق بی‌قید و شرط و شادی می‌داد!

فهمیدم... پس قرار بود آینده من این شه و شُد! چون خودم رو به خدا سپرده بودم!

خدایا شکرت :)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
خدارو شکر... خوشحالم واست :)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
خدایا شکرت...:) ب منم خدا خيلی.کمک کرده ...!! امیدوارم همیشه همین مدلی بمونین..!!
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات