نوزده سپیدار یا هجران
شعری سروده خودم

نوزده سپیدار یا هجران

نویسنده : hamidreza_yaghoobi

مادر اذان شده برخیز، وقت افطار است

امشب نخواب، بیا وقت خواب بسیار است

چشمان تو چه قشنگ است وقت خوابیدن

پلکی بزن که غم به دلم سخت آوار است

مادر تَرَک زده لب‌های تو عطش داری؟ 

آیا نخورده‌ای آبی؟ تنت چه تبدار است

دستی تکان بده مادر چقدر آرامی

برخیز نوبت پاسَت کنار دیوار است

در فال قهوه‌ی من گفت یک زن کولی

یک دره، ماتم و غم، نوزده سپیدار است

دیشب به خواب من آمد رفیق سربازت

آهسته گفت به تو لحظه‌های آمار است

مادر به ایست، امیر آمده به دیدارت

آيا شهید شدی مادرت خبردار است

مادر ز خواب خودت جرعه‌ای بنوشانم

هنوز سفره گشوده است و وقت افطار است

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
احسنت:) شعر پرباری بود:) موفقیات:)
Vania
Vania
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
خدا رحمتشون کنه....ذوقتون مانا:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
:( بسیار زیبا ...
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
سلآم؛ پلکی بزن که غم به دلم سخت آوار است... خیلی هم زیبا...قلمتان مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠